حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

به وقت شام: درباره داعش

فیلم محشر محشری بود و خدا را شاکرم که روزیم شد روی پرده سینما ببینمش....دیدنش توی خانه کم تر لطف دارد مسلما

فیلمی بود که خدا به خاطرش تا دنیا دنیاست حاتمی کیا را زنده نگه می دارد.

فیلمی بود که حالا حالا ها چه داعش باشد و چه رفته باشد ماندنی است.

فیلمی بود که طبع نازنین ایرانی حاتمی کیا آن را با خون دل ساخته بود.طبع نازنین ایرانی آن طبع نجیبی است که با دشمن هم از در همدلی در می آید...انقدر دشمن سفاک را زنده نگه می دارد تا خودش، خودش را با تمام مقاصد  عملی شده و امیدهای به تغزل در آمده به جایی برساند و بعد زهر حماقت خودش را به وسیله خودش  بنوشد و ناکام و ناباور نقش بر زمین بشود....

یا علی! چقدر داستان داشت فیلم و حین داستان چقدر حرف برای گفتن و چقدر فیلم بود فیلم! همیشه می گفتم یک کتاب خوب البته بهتر از فیلمی است که از رویش ساخته باشند اما الان می گویم فقط به شرطی که آن فیلم "به وقت شام نباشد"

چه کلماتی یارای برابری با تصاویر محشر این فیلم را دارند...چه وصفی یک نگاه علی را می تواند زنده کند...پسری که طی ماجراهای این فیلم سفر "شدن" را طی کرد....کسی که از حال ترس و ضعف به آن همه اوج رسید؟

نبوغ بابک حمیدیان محشرش کرده بود فیلم را....

اما هیچ نگفتم درباره نجابت فیلم نامه...فیلم نامه ای که اجازه می دهد طایفه اسیر شده ی داعشی که دستهایشان را با بندهای پلاستیکی بسته اند، برخیزند...تمام حرفهایشان را بزنند. کیدشان را به کار ببرند، بکشند به طرفه العین و بردباری ببینند از سمت مقابل....قرآن بخوانند و قرآن در جواب بشنوند....هر چه را دارند رو کنند...جان بدهند و ایمانشان را نشان بدهند همان طور که حماقتشان را....به ما بگویند که ادوات پیشرفته جنگی شان و هولناکی لجستیکشان دست بازیگردانی را رو می کند که خدا در آینده حسابش را برسد ایشالا

و بعد بیننده تمام نفرتش از آنان را از دست بدهد و با آنها هم دل تر بشود وقتی که بالاتر از سیاهی اینان سیاهی ای ببیند... چون که اینان داعشی های محلی اند و آنان داعشی های چچنی...

هنوز فیلم برنامه دارد...فرشته نفرت را که اگر ندیده بودم پیش از این باورش نمی کردم! در چنته دارد

هنوز فیلم برنامه دارد: باید جلوی انتحار روی سر مردم را با استشهاد در مکانی کم خطر تر بگیرد...تا کودک دوچرخه سوار بازیش را بکند

هنوز فیلم برنامه دارد باید ساکنان هواپیما با چتر نجات از توی قفسهایشان پرواز کنند

فیلم بی کار نیست که ما را معطل سرنوشتشان بکند

هنوز فیلم برنامه دارد...فرشته نفرت باید با القاء تلقینات خودش خودش را بکشد ....کلپس ...کلپس....

حاتمی کیا درباره داعش فیلم ساخته...حرفش هم ایجاد نفرت خالی نبوده...شناخت! شناختی از عمق زخمهای جان تک تک افراد درگیر در ایدئولوژی  داعش!

حین تماشای فیلم عظمت صحنه ها کاری با من کرد که وقتی بیرون آمدم  آدمهای توی خیابان انقلاب را و حتی دانشجوهای دانشگاه تهران را بسیار حقیر تر و خرد تر از آن می دیدم که اجازه داشته باشند نور و اکسیژن مصرف کنند و راه بروند. به سر در دانشگاه تهران گفتم تو چی چی می گی این وسط؟ چندتا حاتمی کیا و حمیدیان و حججی از توی تو در میاد؟؟؟..هر جا نگاه می کردم علی را می دیدم....هر جا نگاه می کردم!

اما دیدن داعش در این فیلم خصوصا وقتی بدانی اینها عصاره ی تمام شورشی است که جهان علیه خودش می تواند بکند...این امید مذبوحان بریده از همه جاست که به میدان آمده است...امید فرشته های نفرت و ابو بلژیکی های آرزومند...

آن وقت است که به نزدیکی ظهور امام زمان ایمان خواهی آورد

  • خدیجه آقایی

شب سیاهی است. خزیده ام به هر حال بیرون.کورمال کورمال خودم را رسانده ام به تو.گرمی هنوز. صدایت می زنم. چشمهایت تا نیمه باز می شوند. همان نیمه ای که وقتی خواباندیمت آن تو هم همان باز بود.وقت کم است. الان است که شلوغ کنند و برمان دارند ببرندمان و بینمان جدایی بیافتد و نشود که این طور دو تایی در اعماق سیاهی توی به هم ریختگی همه چیز خودم باشی و خودت باشم ....راز را حالا به من بگو...حالا که آخرین دیدار ماست. حالا که داری می روی...حالا که دیدارمان دیر می افتد ....تا قیامت...

بگو مادر بگو....سه ساله ات کرده ام برای همین که راز را بگویی

  • خدیجه آقایی

جنگل نروژی را که می خواندم بخشی از شخصیت پردازی شخصیتهای شاخ  این بود که گتسبی بزرگ را می خوانند و هر بار چیز جدیدی تویش پیدا می کنند. امروز این کتاب مختصر و زیبا را خواندم و دوباره خواندنش را سزاوار یافتم!

همه چیزهای قشنگ کتاب توی عبارات آخرش وول می خورد

این زن و شوهر ولنگار همه چیز را به هم می ریختند و بعد می رفتند توی پول خودشان را مخفی می کردند تا بقیه بیایند کثافت کاری های آنها را جمع کنند!

شخصیت پردازی تمیز بود

و فضاسازی

و توصیفات راوی روان سنجانه و مو شکافانه و پر از طنازی بود

هوس کردم رسم ال خط اسکات فیتز جرالد را تمرین کنم

من تغی رعقیده داده ام...

اضافه می کنم که لطفهایی که توی آنا کارنینا مرا مشغول می کرد اینجا میخکوبم می کرد و وادار به تحسینم می کرد....و عیب رمان تولستوی را هم نداشت! بزرگ بود اما از نظر عرضی نه از نظر طولی

  • خدیجه آقایی

چراغها را خاموش کرده ای و جاها را انداخته ای و آخرین بهانه های تشنه ام گشنه ام دستشویی دارم را رفع و رجوع کرده ای  و شب بخیر را هم گفته ای....

اما

از اتاقتان می کشانندت به اتاقشان: قصه بگو

قصه می گویم: از مرغ بریان روی میز یک خانه شروع می کنم و پشت بام خانه را پرتاب گاه موشک فضانوردی می کنم و مادر و پدر را فضا نورد می کنم در حالی که بچه ها دارند از توی زمین جلوی خانه سیب زمینی می کنند ....حینی که بچه ها غذای دلخواهشان را می خورند، مامان و بابا پرتاب می شوند به فضا و یک سال بعد بر می گردند اما طی این یک سال فقط یک ساعت از عمر بچه ها گذشته است. بعد وصلش می کنم تجربه ی سفر در زمان  مامان و بابا را به مرد سرعتی عمو پورنگ و برای این که تلنگری به بزرگترین شنونده قصه زده باشم همین طور که کوچکترین شنونده دارد پشت سر هم تکرار می کند قصه ما به سر رسید می گویم: سفر در زمان مثل رفتن به زایشگاه و برگشتن است. پر از چیزهایی که یاد می گیری  و در عرض عمر اتفاق می افتد....طول عمر مهم نیست اگر عرضش مهم باشد!

و این می شود قصه گویی فارغ از همه ادا و اصولها بدون احتیاج به کارگاههای رمان و عناصر داستان و زاویه دید و ....

این می شود همان چیزی که نمی توانم برای خودم و برای عرض عمرم انجام بدهم.

 این روزها عرض عمرم را با شراکت جستن در غم یک دوست ضخیم می کنم....شراکتی که ادب و نزاکت این دوست نمی گذارد پی ببرم تحمیلی است و او آن را نمی خواهد. مرتب دارم از حرفهایی که من باب همدلی به او می زنم پشیمان می شوم.... و مرتب دارم در اندوه او آب تنی می کنم....بساط اشک هم به راه است خوشبختانه.....اما بیشتر دوست دارم به قلب ماجرا نزدیک بشوم...تماشای دلشکستگی مردش برایم تجربه ی سختی بود...مردها در حضور مردمان گریه نمی افتند....خودم را کشاندم تا روهینگیا و عکسهای مردان و زنان و کودکان لخت و غریب و گریان

و با همان فرمانی که داشتم دوستم را دلداری می دادم خودم را دلداری دادم این جور نمی مونه و خدا داره می بینه و درست میشه و از این حرفها

عرض عمرم را نمی دانم ضخیم تر شد یا نه ....ولی تلاشی که برای روحیه دادن به دوستم کردم خودم را روحیه دار تر کرده است . گرچه او همچنان سر صحنه تصادف نشسته است به زاری

  • خدیجه آقایی

شصت هزار تومن پول داده ایم و نشسته ایم سه ساعت منتظر که وارد اتاق دکتر بشویم...مطبی دارد به غایت کثیف و صندلی هایی بی نهایت ناراحت ....اتاق خودش را با یک برجک نگهبانی توسط منشی حسابی توی گارد گذاشته است. نه تصویری به در و دیوار هست و نه کتابی اسباب بازی ای...مطب دکتر اعصاب کودکان است نا سلامتی....عوض همه این انتظارها به دخترمان هم وعده داده ایم که نمی گذاریمش پشت در و حتما با ما  می آید تو بعد این انتظاز...آن وقت وارد که می شویم دکتر بیرونمان می کند! و می گوید فقط یک بچه! شوهر به این عظمت را بیرون می کند، به دخترم خیلی برخورده است و نمی خواهد اتاق را ترک کند او را هم با یکه به دو و تندی بیرون می کند....اینجا مطب دکتر روانپزشک است نا سلامتی!

خم به ابرو نمی آورم که کار آن یکی بچه را لا اقل با تمرکز انجام بدهد...عوضش تند تند وسط حرفهایم می پرد و یک جا رسما می گوید دیگر صحبت نکن! این کارش دقیقا دلیل اقتصادی دارد اگر شصت هزار تومن را در سه دقیقه به دست آورده یاشد هنر کرده است ! و الا اگر ناشی گری کند و بگذارد مثل مریضهای قبلی سی دقیقه وقتش را بگیرند که همه اش می شود کاهش سود!

سیستم بیمار پزشکی، بیشترین آسیب را به دکترها زده است آنها را مستضعف اقتصاد و مستکبر در برابر تمام ارزشها کرده است. مستکبر حتی در برابر اصول حرفه ای خودشان!

من مانده ام بیرون در با بچه ای که هنوز یک دهم شرح حالش را به دکتر نداده ام و بچه دیگری که انقدر غرورش جریحه دار شده است که دارد خون گریه می کند .پشیمانم که به خانم دکتر نگفتم:

من حق ویزیت ایشون رو هم پرداخت می کنم اجازه بدید تشریف داشته باشن!

با این تواضعی که من در مقابل آن مستکبر به خرج دادم چه توقعی از دخترم دارم که اعتماد به نفس داشته باشد و بتواند جلوی مستکبرها بایستد؟؟؟

  • خدیجه آقایی

بالن اهواء به جای آسمان سر از دریا در می آورد تا ملغمه ای از زندگی ایرانی ها درست همانطور که تقدیر تاریخی شان است به نمایندگی از ساکنان بالن، بیافتند وسط داعش!

پسرهای مرد سوری به تضرع در مقابل دوربین لخت می شوند و مرد عرب با لهجه مخصوص و به زبان فارسی کمک می خواهد...همانطور که تقدیر تاریخی شان است...

ماشین جنگی به کارخانه ی در هم کوبیده ای که مخزن مهمات داعش است پناهنده شان می کند همان طور که تقدیر تاریخی زائیده شدن از رحمی جهان سومی در جهانی مدرن است!

مرد عرب به خاطر دوستی با ایرانی ها به رگبار بسته می شود...الا ای ایرانی فتامل که این تقدیر تاریخی قربانیان داعش است....کشته شدن از کین ایرانی ها!

نخاله ها و زبون ها و ذلیل ها در موقعیت دفاع از حریم و ناموس رگ وریشه های دلاوریشان زنده می شود....همانطور که عاقبت به خیرها تقدیرشان است....

یار نارنجی جون ای تماشاچی سریالهای نوروزی می بخشی که استرس کشیدی...می دانم قرار نبود...قرار نبود با یک سریال نوروزی به این روز بیافتی....اما این تقدیر تاریخی جاری در زمان توست....ای کسی که برای جوان سربریده ات به دست داعش غصه دار شدی....این قصه ای است که از راه هوا....و در میان اهواء به میانش افتادی....در گیر بحبوحه اش شدی والا تو که آمده بودی ترکیه پی عشق و حال ....یار نارنجی جونوم....بیا و با آسایش خداحافظی کن و تقدیر تاریخی ات را بپذیر....یار نارنجی جونوم بخند و گریه کن و قدمهایت را بلندتر بردار

آخ ای یار نارنجی جونوم...تقدیر من و توی همیشه تماشاچی چیست؟

ما زندگی می کنیم و می زائیم و نسلهای بعدی را به ایوان می آوریم برای تماشا...

و او برای ما می خواند که 

غریبی سخت مرا دلگیر  و داره یار نارنجی جونوم....یار نا-رنجی  یار نرنجیده ....بیا همین جا روی تل زینبیه به تماشا....سوریه تل زینبیه شده است و آنچه در میدان کشته می شود بار دیگر حسین بن علی است.......

جهان تماشا خانه است و مردم یارهای نا-رنجی هستند و غریبان رنج کشان بلایا....اهل ولا...هستند....

کار ما این است که در اندوهشان ....غریبیشان ....غوطه ور باشیم ...و الکل بزنیم!...ال کل بزنیم.....

آه ای یار نارنجی جونم...حتی برای دلداری دادن به یار رنجدیده ام نتوانستم بروم....عزیز دلم جای خالی سه ساله اش را بغل گرفته است و به صبر نشسته است....

  • خدیجه آقایی

سلام به سال سیاه نو

تعطیلات پر شور و تعب که تمام شد توی آینه دستشویی که چهره ام را دیدم، وای چه پیر شده بودم.

سریع به کرم آبرسان آویزان کنار آینه متوسل شدم. باعث این همه پیری 

آن اتفاقی بود که روز یک یک نود و هفت افتاد. برای دوستم که عقد خواهری بسته بودم با او....

سال سیاه نو....قشنگ اتفاق افتاد. نوری را که روز ولادت حضرت زهرا به هدی بخشیده بودی روز شهادت امام هادی از او گرفتی و داغش را جایگزین کردی

نامردم اگر قدر این داغ را ندانم

سال را و ایام را با تنیدن در میان نردبان نوشته ها خواهم گذراند 

دست از قلم ندارم تا عمر من سر آید

  • خدیجه آقایی

شبی از وچد رومن گاری نخفته بودم و با اشک راه دل و دیده شسته بودم

خدا گوشه ای ایستاده بود و مرا می گفت منم من که این همه جا هستم

خواب آشفته ای که صبح جمعه دیدم و ندبه ای که توی خواب کردم، آن را هم ای خدای محجوب با تو بودم

شگفتا که قلب من با حجاب است و تو محجوبی

عقل من مغلوب است و نشانه های تو غالب

این روزها با ژاپنی ها چند قدمی سیاحتی کرده ام، حصارهای سپیدی دور مزارع اخلاق کشیده اند و حصارها درهایی دارد که برای متانت و وقار می شود موقع عبور از مرز اخلاقیات، شاعرانه درها را حین گفتگو درباره لباسهای زیر باز کرد و گذشت

جنگل نروژی را بعد از کافکا بر کرانه می خوانم رمانهایی در ستایش موسیقایی یک وجد!

وجد ژاپنی از این قرار است:

صورت دختر فوق العاده زیبای داستان را قرمزی دایره ی سرخ پرچم گرفته است:

نویسنده با خواباندن پسری توی رخت خواب مادری یا با تمام انحرافات جنسی دیگر سعی می کند چیزی را بسازد

مهم این است که من بعد از نثر پاکیزه ی او که از روی هولاخ ترین گندزارها سریع می جهد(شاید هم قضیه فیلم اوشین باشد که باز از ما کشور تولید کننده باید بیاید و بخر د و ببیند و لذت ببرد از پاکیزگی اش!)

آره مهم این است که من باز هم خدا را دیدم

خددا را دیدم و خود هاروکی هم شاهد است. ایستاده بود و می گفت ظهر الفساد

درباره فاسد شدن روح و پلید شدن روان 

درباره جدالی که از شرق بی ارتش علیه هجمه مدرنیسم غربی تنها به مدد رویاهای ژاپنی می توان کرد

او مدام توی جنگلها و آرمانشهر ها پرسه می زند بشر را به آبشخورها و مراتع طبیعی برای چرا می برد...فقط برای این که مودبانه از این مدرنیسم نابود کننده در حالی که توی دامنش نشسته و از پستانش شیر و الکل می نوشد، گله کرده باشد!

  • خدیجه آقایی

وقتی زن از مصلحتی خر بودن دست بر می دارد

وقتی دروغهای مرد دل زنش را به دست او نمی دهد

وقتی عصیان برای رهایی بر هر مصلحت و ایده و آرمان پلاستیکی دیکته شده ای می شورد

آن وقت دیگر بچه ها هم در امان نیستند

چون زن فهمیده است که وجود دارد

خودش به تنهایی

خودش به آزادی

می تواند از "همسر بودن" و از "مادر بودن" فاصله بگیرد..توی هوای آزاد تنهایی

چون آن روز است که دیگر آتشی که او را مثل مرغ پخته اشتها آوری سر سفره ی مردش می آورد ...یا توی بشقاب بچه هایش می گذاشت، خاموش شده است....باد ...و هوای آزاد دخلش را آورده است...

بله تنها آن موقع است که تنهایی و  آزادی سراغ زن قضه می آید.

اگر چهارشنبه سوری اصغر فرهادی را من نوشته بودم آخرش همین بود: تنهایی سراغ زن قصه می آمد!

  • خدیجه آقایی

نتیجه
برای تحقق ایدئال‌های یک نظام فکری، در بستر جامعه، به شکل تمام و کمال، به‌طوری‌که هم حقوق مختلفه در آن رعایت شود و هم آزادی انسان در آن نقض نشود، احتیاج به زمانی قابل‌توجه داریم. درواقع هیچ نظام ایدئولوژیکی نمی‌تواند حادث شود. تنها می‌توان با ایجاد بسترهای مناسب برای تحقق آن تلاش کرد. و هرگونه تلاش برای ایجاد دفعی آن نه‌تنها بی‌فایده خواهد بود و فقط پوسته و غلافش را فربه می‌کند، بلکه تیشه به ریشه اصل و اساس و گوهر آن خواهد بود.  از طرفی چون در این پروسه‌ی شاید طولانی، رویکرد تربیتی است، هیچ سلب و ایجاب دفعی‌ای قابل‌تصور نیست و این خود نشانی دیگر از تحقق آزادی‌ها حتی در روند تحقق این نظام است.
در پایان باید خاطرنشان کنم که کلیدواژه‌های بسط ایدئولوژی در بستر جامعه، یعنی"آزادی بر مبنای حق و اخلاق"، "تربیت" ، "شدن" ، "اخلاق سابجکتیو" ، "تکلیف" و "ولایت" که نشان‌دهنده اهمیت " انسان" به‌مثابه یک "سوژه" هستند، یادآور این نکته اساسی‌اند که بزرگ‌ترین یاری به تحقق یک 
"نظام ایدئولوژیک" به‌طوری‌که در تضاد با " آزادی" نباشد، همانا توجه به "وجوه اومانیستی" آن نظام فکری خواهد بود.

علی الماسی زند

 

  • خدیجه آقایی