حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۲۲
آذر

همهی سلولهای بدنم اکسیژن مرتبی می گیرند، زنده تراز همیشه ام، ایام به کام است، چیزهای سخت همیشه هست! مثل وقتی که سنگین از ادرار به خانه میرسی و گرسنگی هم هست، و جوادت تمام آغوش تو را می خواهد و علی می خواهد یک عالمه برای تو حرف بزند و فاطمه تمام مدرسه را باید در اسرع وقت برایت تعریف کند و تو فقط چند ثانیه خلوت در خلا می خواهی و کسی که محبت کند قابلمه برنج و خورشت را برایت بیاورد و تو جرات هیچ کدام را نداری پس می نشینی و با سر درد می گذاری از سر و کولت بالا بروند، تو خودت را صبح تا حالا از اینها دزدیده بودی و حقشان هستی که از دست دزد پس گرفته شده ای....سینه ات را توی دهن یکی می گذاری و سرت را برای تایید حرفهای یکی تکان می دهی و دستهایت را دنبال تسلا دادن به سومی می فرستی....آه که چند ثانیه ادرار چقدر حالت را جا می آورد...

اما همه ی این هیاهو ها ، مبارکت باشد، همه ی این سر شلوغی ها، همه ی این وقت نداشتن ها، همه ی این خستگی ها، همه ی این دوندگی ها....همینهاست که تک تک سلولهایی را که کنار هم بودن تو را متحمل شده اند سیراب می کند. سیراب از اکسیژن و الکل و خون دل...و چه چیزی بهتر از این....این همان نقطه تقاطع شادی و رنج

میان همه اینها ایستاده ای و وقت کرده ای قطره های سرخ فام شرابی را که در جامت ریخته اند روی صفحه های سیاه مست رمانی بریزی، حالت باشکوهی سر می رسد، سرخ فام تو را و علی الخصوص چشمهایت را دور خودش می گیرد و تو را به پرواز در می آورد، جایی هستی از زمین بالاتر ...و امیدواری که بالاتر از این هم می شود رفت به شرطی که ظرفیتش را داشته باشی و از خوشی نمیری، از خوشی و هیجان و شور...مدام با خودت می گوئی چرا چیزی فرق نمی کند؟ بقیه چرا متوجه این چرخش شگفت انگیز آخری که زمین دور خودش و خورشید زد، نیستند، چرا ثانیه ها را یکی می دانند....در حالی که هر ثانیه ای که می گذرد غرش آن چیز آشنا شدیدتر می  شود

باز هم هاله گرم و گر تر از قبل سرخت می کند و حرکتت می دهد...ظرفیتت دارد به پایان می رسد...تا تماما نسوخته ای باید برت گردانند توی جو.....اکسیژن مبارگت باشد و روزی که نیازت به اکسیژن تمام شود، مبارکت ترت باشد...

زلزله...همه اش دارد زلزله می شود ....یک ماه شد...زلزله ها تمام نمی شود....میفهمی این فرقی است که ثانیه ها با هم دارند...این ها همه ظرفیت می خواهد اما تو نداری...خیلی اندوخته باشی....علی رغم دزدها....ظرفیت یک متر از زمین کنده تر شدن را...آن هم برای مدت محدود....تا زمانی که ادرار و گرسنگی امانت بدهد!

یک ماه شد که زمین می لرزد و مردم  را شب و روز آواره ی ترس می کند. یک ماه شد و کسی نتوانست فرق این زلزله ها را با زلزله های قبلی بفهمد، کسی نتوانست بگوید چه خبر شده...هر روز یک جایی لرزیده....از شمال و جنوب و مرکز ..دارند ما را می تکانند، دارند برای تغییر دادن ما کاری می کنند و کی برویم سهمیه تغیراتمان را بگیریم ...نکند دیر شود؟ شاید دارند برای دادن ظرفیتهای جدید ثبت نام می کنند شاید دارند بطرهای جدید از شرابهای جدید تهیه می کنند ومن هنوز در خم یک سیاه مست مانده ام و دلم می خواهد که زلزله ساعت را با مستی بدهم به کام مردمم شاید آنها و ما توفیق پیدا کردیم تا یک جاهایی ظرفیتمان را بالا ببریم...شاید...وااااای چه خبرهایی که در راهست...الهی آرزویم را بشنو! جام من را مستی مردم کن....کتاب را تو دستم داده ای....الهی...منتظر اجابتت هستم...ای که همیشه اجابت کرده ای

  • خدیجه آقایی
۲۴
آبان

حقیقتی را درباره خودم فهمیدم: به بعضی تلخی های جهان کاملا سلیقه ای و از روی شاکله ی جاه طلبانه ی وجودم، بیشتر از بعضی دیگر واکنش می دهم. 

در حالی که بیشتر آدمهایی که می شناسم، غمخوارانه و اشکریزان و خون جگر دارند به زلزله کرمانشاه فکر می کنند، من به این بهانه که زلزله مقدر حق بوده از فکر کردن به ابعاد اجتماعی فاجعه سرباز زده ام. داستانکی پخش می شود که بسیار می ستایمش...کاش نویسنده آن داستانک را می شناختم.... کلمه به کلمه داستانک  را باید جرعه نوشی کرد

دیشب من و حمید ولیلا توی خواب رفتیم....زلزله که آمد....

توی این شلوغی نمی دانم دفتر مشق من پیدا خواهد شد یا نه ولی به معلمم بگوئید که من تکلیفم را نوشته بودم...نمی دانم بقیه هم تکلیفشان را انجام داده اند؟

حمید هم که قول داده بود دیگر شلوغی نکند، ساکت شد برای همیشه...

بابای ندار که ضامن نداشت تا وام بگیرد و سقف درست و حسابی بالای سرمان بزند، حالا با لودرها و با هم دلی ها سراغش آمده اند تا من و حمید و لیلا را زیر آوار در بیاورد،

لودر می دانم چیست، همان چیزی که توی شهرها خانه ها را می سازد.

مصاحبه هم کرده اند، و قول داده اند که سریع سریع سریع وام بدهند.....

هنوز هم باباهایی که وام ندارند و زلزله و لودر و همدلی به روستایشان نیامده، با گل و سنگ های تکه تکه سقفهایی درست می کنند تا بعدا مریم و حمید ولیلایشان را از زیر آوارش بیرون بکشند.

چرا من به این فکر نکرده بودم که زلزله مردمی را کشت که سلولهای مغز استخوان حیات این مملکت بودند....فقط به این دلیل که فقیر و ضعیف نگه داشته شده بودند؟

چرا من مثل قضیه روهینگیا و یمن دست پلید فقر و سیاست و دست خودمانی اجتماع را در این جنایت ندیدم و به نمازآیات و غوطه وری در اگزیستانسیال زلزله کفایت کردم؟

چون من هنوز بیرون کشیدن یک فقره حمید و لیلا و مریم را از زیر آوار، از نزدیک ندیده بودم...

و چون از بچگی مشکل دوربینی دارم.....

  • خدیجه آقایی
۲۱
آبان

محضر رهبر شیعیان جهان، فرمانده کل قوای جمهوری اسلامی ایران

حضرت آیه اله خامنه ای 

سلام علیکم

چندی است که خوراک روزانه ما، ما مردم عادی، به خاطر اخبار رسمی منتشر شده از سیمای جمهوری اسلامی غم شده است. درست سر هر بخش خبری که معمولا با یکی از وعده های غذایی ما همراه است، خبر تهدید بیست ویک ملیون یمنی به مرگ، توسط قحطی و گرسنگی پخش می شود. ما باید توی چشم کودکانی موقع خوردن ناهار و شام زل بزنیم که از فرط گرسنگی جز چشم و نگاه و دنده های بیرون زده چیزی ازشان نمانده است. هیچ انسان و شبه انسانی یارای دیدن این صحنه ها را ندارد. اما درد آنجا عمیق تر می شود که پشت بند پخش مرتب این تصاویر، مستقیم از سکوت جامعه جهانی و بالاخص آمریکا صحبت می شود، ما از این تاکید تکراری گوینده های خبر و از این متنهای تکراری خبر، حقیقت بسیار تلخی را درباره نظام جمهوری اسلامی در می یابیم. نظام ما فقط چشم به راه کدخداست که حرکتی بزند و از خودش توقع هیچ خیزشی ندارد!

مگر شوخی است جان بیست و یک ملیون نفر در حالی با گرسنگی تهدید می شود که اینها و رهبرانشان از جمهوری اسلامی الهام گرفته اند.....اگر یارای ایستادن در برابر محمد بن سلمان را نداریم، حداقل از حوثی ها بخواهیم ترک مخاصمه کنند...نویسنده این نامه نه از سیاست سر در می آورد و نه از باقی مطالب....او هم مثل ملیاردها آدم دیگر یک انسان است و مادر کودکانی. نگاههایی که از صفحات تلوزیون به ما خیره می شوند، به خاطر کودکانه و معصومانه بودنشان دقیقا مثل نگاههایی است که در خانه از سوی بچه های خودمان به ما دوخته می شود....چطور بنشینیم؟

به ما بگوئید که اگر راه حل صلح آمیزی نیست،

اگر کار از دست حوثی ها خارج است

اگر محمد بن سلمان و عربستان با حرف و حرکتهای دیپلمالتیک و تحریمهای ما کوتاه نمی آِید

چطور اعلام کنیم که حاضریم چیزهایی را در راه برداشته شدن این محاصره، فدا کنیم.

چیزهایی را که  ممکن است قدری از رفاه زندگی ما را مختل کنند می پذیریم، حتی حاضریم  بخشی از امنیتمان را هم فدا کنیم...ما با دادن حججی ها این را ثابت کرده ایم،  و به جایش گردن خود را از این گناه نابخشودنی فارق می کنیم.

ما می خواهیم بیش از این در  گناه گرسنگی کشیدن بیست و یک ملیون انسان شریک نباشیم...

شما را به حضرت حق، سوگند به ما بگوئید چه کنیم...

  • خدیجه آقایی
۱۹
آبان

در جهان برخی پرسشها و پاسخها وجود دارد که با خواندن آنها می توان در کنکور هستی رتبه ی خوبی گرفت:

سوال:محرم و صفر برای چیست؟

برای این که اسلام را زنده نگه دارد.

چطوری زنده نگه می دارد؟

با روضه ها و هیات و علم و کتل وترلیونها ظرف یکبار مصرف و اشکها

یمن و روهینگیا چیست؟

وظیفه ای برای غصه خوردن در طول روز به مدت ثانیه هایی با تکرار در بخشهای خبری به میزان صلاحدید نظام

و تجدید نفرت از استکبار جهانی و سکوت جهان

کدام چهان؟

همه جهان به جز خودمان

راه جلوگیری از به دست و پا افتادن مردم برای انجام حرکت؟

دولتی کردن حمایتها و سلب نیروهای مردمی و سلب وجدانهای مردمی

چرا به غم  و نفرت احتیاج داریم؟

غم و نفرتهای جهانی بهترین راه برون افکنی و موثر ترین درمان افسردگی های ناشی از مواجهه هر روزه با نابسامانی های داخلیست

به شرطی که افکار عمومی مصرف کننده این نوع عواطف جهانی متوجه ریشه مشترک آنها با مسائل تکراری و روزمره داخلی نشوند

از کجا مطمئن شویم دوز روزانه غم و نفرتمان را دریافت کرده ایم؟

هر گاه همه بخشهای خبری را سر وقت مصرف کنیم به این دوز تجویزی دست یافته ایم

غیر از آن؟

 سد اندیشه با همه مسائل کم و بیش شخصی و افسرده کننده و بعضا موضوع حجاب نداشتن ها که هم خودش به نفع نظام است و هم حرکت بر علیه اش!

چنین افکار عمومی ای نیازی به هیچ گونه بیمه تکمیلی برای حفظ بره وار و گله وار فضای عمومی و تضمین سلامت گرگهای شبان دارد؟

نه وا ل لا!

  • خدیجه آقایی
۱۵
آبان

کودک، یک روح نزدیک به خدا دارد. کودک ماندن کار بزرگی است که تنها از قدیسان بر می آید.

پسرخاله گرامی، پسر دردانه ی چهار ساله اش را به خاطر تب می برد بیمارستان. و چون مادر بچه دستش به نوزاد شیرخواره بند بوده، نمی گذارند شب را پیش بچه بماند، فردا که عمه بچه می رود به او سر بزند، پرستارها می گویند: گفته باشیم بچه تون یه بار قلبش رفته! الانم با دستگاه نفس می کشه! و تا عصر هم زنده نمی مونه....

پدر بچه که این را می شنود، خودش را می رساند بالای سر بچه....اما هیهات....

وقتی برای تسلیت بهش زنگ زدم، من گریه کردم و اون به من تسلیت داد .....از زور بی حرفی بهش گفتم پیگیر باش....گفت نه....به وجدان خودشون واگذارشون کردم....

وقتی یک بچه می میرد، اونم این بچه ای که من شاهد بودم پدرش چه مادری ها که براش کرد، یک دنیا امید و آرزو می میرد...مرگ بچه ها همیشه  همه جای دنیا تلخ و دردناک...ولی نکته دار است!

این غصه که حادث میشود کل زندگی آدم از شر جدیتهای آدم بزرگانه خلاص می شود....و آدم ها وقت می کنند بچه شوند، گریه کنند و به خدا نزدیک شوند، الان فقط دارم چهره فرشته گون این طفل معصوم رو مرور می کنم، این هم یکجور روزی است....روزی...

باباش می گفت یک ملیارد هم که به من بدن دیگه برام محمدصادق نمیشه....اگر پیگیری کنم تازه با بقیه سر کج خلقی می گیرن و طلبکارتر از قبل میشن با مردم!

دلم سوخت اما قانع شدم......کاش اصلا این حرفها رو نزده بودم

  • خدیجه آقایی
۱۷
مهر

با امروز می شود شانزده روز، که در فضای عمومی تابیدم، خودی نشان دادم، به عنوان یک زن، قدری برایم سخت بود ولی خودش شاهد است اگر اسمم زن است فامیلی ام مرد است و من با سر مردانه ی شخصیتم مرتکب این خلاف عفت عمومی شدم

از آنجا که بیشتر اعمال خلاف عفت عمومی خصوصا اگر بار اولت باشد خیلی کیف دارد، خیلی کیف کردم....نکرده بودم تا حالا...کیفش ماند حداقل 48 ساعت اصلا از روی اعصابم تکان نخورد

عمرم همچین چیز غیر مادی ای باعث چنان لذت مادی ای تجربه نکرده بودم

من یک رمان نوشته بودم و برای دوستانم فرستاده بودم و آنها هم ابراز شعف کرده بودند، همین  و همین ولی انگار یک بست هروئین کشیده باشم یا یک شیشه می دو ساله بالا انداخته باشم یا معشوق چهارده ساله را فلان ....چهل و هشت ساعت تمام مست لایعقل و نشئه نشئه بودم.....

اگر چیز کم اهمیت مهمی که رخ داد، اسباب ترشح هورمنونهای خجالت نشده بود، این نئشه گی به این راحتی از سرم کم نمی شد، یعنی آرام آرام نئشگی پرید....ولی خوشحالم که پرید...چون هر حالتی که بود یک قدم بالاتر از نئشه گی بود...یک جورهایی قسمتم شده بود و از لوبیای سحر آمیز بالا رفته بودم و روی ابرها وارد قصر غول شده بودم....قسمت.... امان از قسمت....توی زندگیم دو دستی در کون خیلی موفقیتها زده ام و خیلی شکستها با بینی ام خاک بازی کرده اند اما این تجربه ی جادویی ماورایی...حاشا و کلا...هرگز نبوده است....خوشبختی بزرگ تر  را هنوز رسانه ای نکرده ام، خوب گوش کن همه اینها منشاش در درون خودم بود....هم مستی و نئشه گی هم خماری و اندوه.....از خودم جوشیده بود و این یعنی ماشالا هزار ماشالا برای خودم کسی شده بودم....گیرم که  تا امروز که از انتشار شاهکار بزرگ من شانزده هفده روز می گذرد، هنوز فقط دو نفر خبرش را داده اند که آن را خوانده اند و تازه این دو نفر هم به عنوان نظردهی با تردیدی جانکاه گفته اند خوب بود! حتی یک قشنگ بود الکی هم دشت نکرده ام.....ولی اصلا نا امید نمی شود بود به قول رومن گاری علی رغم مبارزات گلادیاتور گونه و شکستهای متمادی هرگز ناخوشبخت نبوده ام، چرا که خاطرات خوبی را با خیارشورهای روسی از سر گذرانده ام و نزدیکی خوشبختی را زیر دندان داشته ام.

  • خدیجه آقایی
۱۰
مهر

هر چقدر هم سرم پر از باد بشود، و مثل بالونی من را با خودش به افقی چند متر بالاتر از افق بقیه ببرد، هرگز فراموش نمی کنم که عضوی از این جامعه ام که تاریخ مند و جامعه مندم...که خانواده مندم که نمک گیر روضه ها هستم .....حتی اگر روزی  صاحبان امر و خلق تصمیم بگیرند از غذای روضه کهیر بزنم 

همچنان نمک گیر روضه ام

نمک گیر خیمه ام

نمک گیر محمود کریمی ام

نمک گیر ملودی های زیبای اویم

نمک گیر واعظانی هستم که مرا ولایتی بار می آورند و اگر نتوانستند ولایتی بار بیاورند می گویند وحدت را حفظ کنید...

گره جدیدی که در من افتاده است جمع بین آزاد اندیشی و عضویت در نهاد وحدت است!

  • خدیجه آقایی
۰۴
مهر

باید اتفاق مهم و بی سابقه ای را که برای خودم رقم زنم خوب ثبت کنم. اصلش این است که باید این جنازه ای را که روی دست خودم گذاشته ام از در دروازه اصلی درون خودم آویزان کنم تا خوب مایه عبرت خودم بشود....ماجرا از چه قرار است؟

هیچی دور برداشته بودم که خودم را بکشم بالا...در حد نامداران و ماندگاران عرصه هنرهای نوشتنی و بالاخص رمان...به تمام بازیگوشی هایم رنگ ماندگاری زده بودم در خیالم...چون این بازیگوشی ها بودند که بازی بازی پای مرا به ورطه ای شبیه نوشتن  کشاندند

بعد هم پررو شدم...با نوشته ام توهم زدم، خیال کردم دارم تمدنی را روی سرانگشتانم با کیبورد القا می کنم در رمانم....کارم بوی بیزار کننده ایدئولوژی را گرفته بود...من را خیلی بزرگش کرده بودم خودم را گم کرده بودم....حتی قرآن هم نازل کردم! جاه طلبی را .....تا خدا توی نوشته ام رفته بودم....چه بلاهایی که  سر انسانها می آید به خاطر غرور...این مستی غرور بود که سیاه مستم کرده بود نه سرمستی پیرزی بر اندوهها

حالا اگر این سیاه مست کون پتی را نفرستاده بودم جلوی آدمهای نامحرم و محترم زیادی برقصد اینقدر حالم خراب نمی شد....کار بدتری که کردم این بود که جار زدم آی نامحرمها  من کونم لخت شده لطفا نگاهش نکنید.....حقم باشه باید این بلاها سرم بیاد....تا من باشم مست نکنم!

 

 

  • خدیجه آقایی
۰۲
مهر

منظومه ای دارم که در آن 

لذت یکی از سیاره هاست و درد یکی ...مستی هم هست اندوه هم هست و فجایع هم هستند

این وسط خورشید منظومه غیر شمسی من جوهرشناخت است....

  • خدیجه آقایی
۲۲
مرداد

جامعه متاثر است، نجف آباد عزای عمومی است، جوان قشنگی بود خیلی هم کم سن و سال

داعش گرفتش و طبق مرامنامه اساسی و از قبل اعلام شده اش سر بریده اش...می گویند نامردها این اسیر بود....

مساله این است که گفته بودند کافر و شیطان پرست را اسیر می گیریم اما مرتد را نه و شیعه آن هم ایرانیش مرتد است و حکمش اعدام است...

باید به این جوانهای رشید ما می گفتند که در اسارت این احمقها، سینه سپر نکنید برای تیر بلا....جا خالی بدهید و بگوئید اسلام بر حقتان را به ما عرضه کنید تا ایمان بیاوریم...گرچه واقعا شک دارم که عملا اینها از خون یک جوان خوشگل مدافع حرم شیعه ایرانی می گذشتند به خاطر چند تا کلمه!

سر و تهش همین است که باید جمع بشویم برویم در خانه خدا...

آخدا ....آی دروغ وعده ی قتال وضع فتنه انگیز....از دست تو کجا عارض بشیم؟ کی رو ببینیم؟

شخص خودت  پات وسطه.....لذت می بریم از این که این جوری باشه

  • خدیجه آقایی