حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۱۷
مهر

با امروز می شود شانزده روز، که در فضای عمومی تابیدم، خودی نشان دادم، به عنوان یک زن، قدری برایم سخت بود ولی خودش شاهد است اگر اسمم زن است فامیلی ام مرد است و من با سر مردانه ی شخصیتم مرتکب این خلاف عفت عمومی شدم

از آنجا که بیشتر اعمال خلاف عفت عمومی خصوصا اگر بار اولت باشد خیلی کیف دارد، خیلی کیف کردم....نکرده بودم تا حالا...کیفش ماند حداقل 48 ساعت اصلا از روی اعصابم تکان نخورد

عمرم همچین چیز غیر مادی ای باعث چنان لذت مادی ای تجربه نکرده بودم

من یک رمان نوشته بودم و برای دوستانم فرستاده بودم و آنها هم ابراز شعف کرده بودند، همین  و همین ولی انگار یک بست هروئین کشیده باشم یا یک شیشه می دو ساله بالا انداخته باشم یا معشوق چهارده ساله را فلان ....چهل و هشت ساعت تمام مست لایعقل و نشئه نشئه بودم.....

اگر چیز کم اهمیت مهمی که رخ داد، اسباب ترشح هورمنونهای خجالت نشده بود، این نئشه گی به این راحتی از سرم کم نمی شد، یعنی آرام آرام نئشگی پرید....ولی خوشحالم که پرید...چون هر حالتی که بود یک قدم بالاتر از نئشه گی بود...یک جورهایی قسمتم شده بود و از لوبیای سحر آمیز بالا رفته بودم و روی ابرها وارد قصر غول شده بودم....قسمت.... امان از قسمت....توی زندگیم دو دستی در کون خیلی موفقیتها زده ام و خیلی شکستها با بینی ام خاک بازی کرده اند اما این تجربه ی جادویی ماورایی...حاشا و کلا...هرگز نبوده است....خوشبختی بزرگ تر  را هنوز رسانه ای نکرده ام، خوب گوش کن همه اینها منشاش در درون خودم بود....هم مستی و نئشه گی هم خماری و اندوه.....از خودم جوشیده بود و این یعنی ماشالا هزار ماشالا برای خودم کسی شده بودم....گیرم که  تا امروز که از انتشار شاهکار بزرگ من شانزده هفده روز می گذرد، هنوز فقط دو نفر خبرش را داده اند که آن را خوانده اند و تازه این دو نفر هم به عنوان نظردهی با تردیدی جانکاه گفته اند خوب بود! حتی یک قشنگ بود الکی هم دشت نکرده ام.....ولی اصلا نا امید نمی شود بود به قول رومن گاری علی رغم مبارزات گلادیاتور گونه و شکستهای متمادی هرگز ناخوشبخت نبوده ام، چرا که خاطرات خوبی را با خیارشورهای روسی از سر گذرانده ام و نزدیکی خوشبختی را زیر دندان داشته ام.

  • خدیجه آقایی
۱۰
مهر

هر چقدر هم سرم پر از باد بشود، و مثل بالونی من را با خودش به افقی چند متر بالاتر از افق بقیه ببرد، هرگز فراموش نمی کنم که عضوی از این جامعه ام که تاریخ مند و جامعه مندم...که خانواده مندم که نمک گیر روضه ها هستم .....حتی اگر روزی  صاحبان امر و خلق تصمیم بگیرند از غذای روضه کهیر بزنم 

همچنان نمک گیر روضه ام

نمک گیر خیمه ام

نمک گیر محمود کریمی ام

نمک گیر ملودی های زیبای اویم

نمک گیر واعظانی هستم که مرا ولایتی بار می آورند و اگر نتوانستند ولایتی بار بیاورند می گویند وحدت را حفظ کنید...

گره جدیدی که در من افتاده است جمع بین آزاد اندیشی و عضویت در نهاد وحدت است!

  • خدیجه آقایی
۰۴
مهر

باید اتفاق مهم و بی سابقه ای را که برای خودم رقم زنم خوب ثبت کنم. اصلش این است که باید این جنازه ای را که روی دست خودم گذاشته ام از در دروازه اصلی درون خودم آویزان کنم تا خوب مایه عبرت خودم بشود....ماجرا از چه قرار است؟

هیچی دور برداشته بودم که خودم را بکشم بالا...در حد نامداران و ماندگاران عرصه هنرهای نوشتنی و بالاخص رمان...به تمام بازیگوشی هایم رنگ ماندگاری زده بودم در خیالم...چون این بازیگوشی ها بودند که بازی بازی پای مرا به ورطه ای شبیه نوشتن  کشاندند

بعد هم پررو شدم...با نوشته ام توهم زدم، خیال کردم دارم تمدنی را روی سرانگشتانم با کیبورد القا می کنم در رمانم....کارم بوی بیزار کننده ایدئولوژی را گرفته بود...من را خیلی بزرگش کرده بودم خودم را گم کرده بودم....حتی قرآن هم نازل کردم! جاه طلبی را .....تا خدا توی نوشته ام رفته بودم....چه بلاهایی که  سر انسانها می آید به خاطر غرور...این مستی غرور بود که سیاه مستم کرده بود نه سرمستی پیرزی بر اندوهها

حالا اگر این سیاه مست کون پتی را نفرستاده بودم جلوی آدمهای نامحرم و محترم زیادی برقصد اینقدر حالم خراب نمی شد....کار بدتری که کردم این بود که جار زدم آی نامحرمها  من کونم لخت شده لطفا نگاهش نکنید.....حقم باشه باید این بلاها سرم بیاد....تا من باشم مست نکنم!

 

 

  • خدیجه آقایی
۰۲
مهر

منظومه ای دارم که در آن 

لذت یکی از سیاره هاست و درد یکی ...مستی هم هست اندوه هم هست و فجایع هم هستند

این وسط خورشید منظومه غیر شمسی من جوهرشناخت است....

  • خدیجه آقایی
۲۲
مرداد

جامعه متاثر است، نجف آباد عزای عمومی است، جوان قشنگی بود خیلی هم کم سن و سال

داعش گرفتش و طبق مرامنامه اساسی و از قبل اعلام شده اش سر بریده اش...می گویند نامردها این اسیر بود....

مساله این است که گفته بودند کافر و شیطان پرست را اسیر می گیریم اما مرتد را نه و شیعه آن هم ایرانیش مرتد است و حکمش اعدام است...

باید به این جوانهای رشید ما می گفتند که در اسارت این احمقها، سینه سپر نکنید برای تیر بلا....جا خالی بدهید و بگوئید اسلام بر حقتان را به ما عرضه کنید تا ایمان بیاوریم...گرچه واقعا شک دارم که عملا اینها از خون یک جوان خوشگل مدافع حرم شیعه ایرانی می گذشتند به خاطر چند تا کلمه!

سر و تهش همین است که باید جمع بشویم برویم در خانه خدا...

آخدا ....آی دروغ وعده ی قتال وضع فتنه انگیز....از دست تو کجا عارض بشیم؟ کی رو ببینیم؟

شخص خودت  پات وسطه.....لذت می بریم از این که این جوری باشه

  • خدیجه آقایی
۰۷
مرداد

حال بیرون از حال من را فقط بعضی ابیات ظاهرا نامتناسب با حضرت حق به حال می آورد. 

راحتش این است که جگرم را حال می آورد:

دلم رمیده لولی وشی است شور انگیز

دروغ وعده و قتال وضع و فتنه انگیز

.....موصوف همان خدایی است که شرور را بر می تابد!

  • خدیجه آقایی
۰۷
مرداد

نقاط عطف در زندگی انسانها کم و بیش رخ می دهند از حدیث معروف نفحات که بگذریم، گویی در طبیعت عمرمان، این نقاط تعبیه شده اند. هر از گاهی که  در من، به مناسبت مجلسی در مسجدی یا همچین چیزهایی باران تندی می بارد و سیلی به راه می افتد و چیزهایی را می شوید ، به این گمان می افتم که نقطه عطفی فرا رسیده است، اما دقایقی نمی گذرد که گویی همه چیز مثل قبل باران می شود، گویی سیل بر سنگ سختی فرود آمده است و در آن هیچ رخنه ای نتوانسته است!

اما هر چقدر هم سنگ باشی روزی بالاخره، بر اثر گردش روزان و شبان و طی شدن مقدار زیادی از عمر، خودبخود فرو می شکنی، 

آن روز می تواند یک روز کاملا معمولی باشد، روزی که نه شادی و نه غمگین، نه گرسنه ای و نه سیر، نه خسته ای و نه سر حال

روزی که نه متنفری نه مجذوب، نه آرزویی آهت را بلند کرده و نه حسرتی

یک روز یا شب که کاملا در لحظه حال قرار داری و لباس اکنون درست برازنده تنت است و تنها تفاوتی که با باقی ایام داری همین بی تفاوتی درونی و بی قضاوتی بی سابقه در مورد بیرونی هاست، و احتمالا شب را هم به زور خودت را به خستگی زده ای و خوابیده ای؛ سرانجام وقت محاسبه فرا می رسد.

محاسبه این که ببینی با عمرت چه کرده ای و برای باقی مانده نا پیدای آن چه برنامه های فراموش شده و یا بیش از حد به یاد مانده ای در پیش داری

خصوصا که ناگهان به خودت آمده ای و سر وقت علم و عقیده ات رسیده ای، در بساطت آه هم نیافته ای، حتی به زور فلسفه نتوانسته ای جز کفر از استعلام ایمانت، چیزی در بیاوری...

پرسشی هم شاید در شکستن سنگ سخت انگاره های من از ایمان خودم دخیل بود:

خدا چرا گذاشت کسانی به خاطر ماه روی او دستشان به خون بیگناهان بیالاید؟

خدا چرا گذاشت بچه ای در بیابانی توی ماشین پدرش چند روز جان بکند؟

خدایا ای تعالی جد تو

ای که از آسمانها بالاتری

ای که هزاران آسمان و کهکشان بر فراز سر ما علم کرده ای، ای پشت چشم به ناز و بی اعتنایی نازک کرده.....می گذاری این اتفاقات دهشتناک رخ بدهد که چه؟

تا ما به جستجوی تو آسمانها را زیر پا بگذاریم؟

تا ما در نازبالش سکولار اخلاقیات نرم و مدرن خودمان، خوابمان نبرد؟

تا ما ......؟

خدا کند تودنهوفر درباره داعش دروغ گفته باشد و یا دروغ به او گفته باشند، خدا کند ظاهر این همه منطبق با برخی ظواهر قرآن، تنها چهره داعش نباشد، خدا کند جهاد نکاح راست باشد! مثلا و یا سوتی هایی شبیه این که داعش را از چشم همه متنسکان ظاهر بین هم بیاندازد و الا این آخر الزمانی کار ما بسیار بسیار سخت می شود!

  • خدیجه آقایی
۲۹
تیر

کتاب گرانبهای تودنهوفر را به چنگ آورده ام و می خورم. همه جا...در فاصله ای که آقامان دارد ماشین را پارک می کند و با فرمان شکستنهای بسیارش هنوز از دربغل داشتن بچه به ستوه نیامده است، بین صفوف نماز موقع تسبیحات، وسط مهمانی، سرکار قبل از تلفنهای رئیس و ....

یک حزب اللهی چاق و چله اینجا هست که هر جای بدنش را که با کارد بزنی ایدئولوژی چرب بنیادگرایی بیرون می زند، بدون شناختن او و ما به ازای شیعه اش در فرماندهی نیروهای ب س ج نمی توانستم آماج فحشهای امثال رومن گاری و جرج اورول را به آرمان و ایدئولوژی بشناسم...

نا امید کننده این که ....

مسلمان هم ، خارجیش مرغوب تر است!

قبل از ابوقتاده که همچنان کریستین کوچولوی مادر غمگین شصت ساله اش است، یک مهاجر کمپ نشبن فقیر مقیم آلمان در کتاب آمده است. او برای فرار از خودش جهاد گر شده است. او کسی است که طرفدار ایدئولوژی و یا سیاست نیست برای خودسازی آمده است. او پر از تناقض گویی است و سداد و بصیرت کریستین (ابوقتاده) را ندارد...شاید چون یک خارجی اوریجینال نیست!

من حق دارم که بگویم مسلمان هم خارجیش مرغوب تر است.

کریستین پسر نابغه ای که همیشه می پرسید و خودش علی رغم تمام تبارش کشف کرد که مسیحیت به علت تثلیث غلط است و مسلمان شد ...آن هم پس از فراگرفتن عربی و خواندن قرآن.....موجودی است که دوست دارم روزی با او هم کلام شوم...درست به عنوان  یک مرتد شیعه که در برنامه های ایدئولوژی آنها راهی جز توبه و یا مرگ ندارد....

قبل از آن با تودنهوفر می خواهم ملاقات کنم...خیلی دوستش دارم اندازه سردار سلیمانی و یا حتی بیشتر!

به هر دو ی این عزیزان می خواهم بگویم به خاطر این که ثابت کردید چشم آبی ها و مو رنگی های خارجی از ما بهترند ممنون....

از ما بهترید چون علمی هستید و عینک دارید و زیاد نگاه می کنید و می خوانید و ملاقات می کنید و بازدید می فرمایید

برعکس ما که فقط اهل خوردن و گفتن و شعار سر دادن هستیم.

دیگر اینکه یادم باشد خوب حواسم را جمع کنم کریستین را چه چیزی ابوقتاده قاتل کرد؟ غرور به این که به خدا وصل شده است...غرور خویشاوندی با خدا!

و دیگر هم اینکه باز هم یادم باشد چه چیزی تودنهوفر جستجوگر و حق طلب را درست کرد؟ عشق عمیق به حرف زدن با خدایی که هرگز خویشاوندی برای خود بر نمی گزیند و حق حضرتش از جمال پرده نشینان محجب تر است!

این عشق و جستجو و آن غرور خون ریز را هرگز فراموش نباید کرد...

دیگر این که منصور به رعب هستند این داعشی هایی که با 183 نفر موصل را میگیرند چون شهادت طلبند..چون در برابر کسانی هستند که زندگی زیباتری می خواهند و حال این که اینها برای آرمانشان مرگ را از هر پیروزی ای بالاتر دیده اند!

183 در برابر بیست هزار! 

خدایا خیلی دیگر داری کرشمه می آیی ها! حق با تودنهوفر است براای کشف جمال تو خطرها باید...خون دلها باید.....سفرها باید...

ممکن است تو موصل را دست اینها داده باشی؟؟؟؟؟؟ پس چرا پس گرفتی ازشان؟

می گویند یا خودمان یا بچه هایمان جهان را می گیریم و پرچم داعش را علم می کنیم

آن برادر شهادت طلب داعشی هم لحظاتی قبل از پکیدن در حالی که برادر همکار من را می کشت گفت به اذن ا.... تا قیامت هستیم و دجال را می کشیم!!!

  • خدیجه آقایی
۲۳
تیر

در شرایطی که از گوگل سراغ هر کتاب اشتها آوری را گرفتم، باید می خریدمش و برای خواندنش مجتاج گوشی هوشمندی بودم که نداشتم،فلذا خریدن و خواندنش به عقب می افتاد، از دست این هم جرگه ای چپ کرده که حرفهایش توی گلوی ذهن انسان گیر می کند، رفتم سراغ هانا آرنت...

فکر می کنید چه دیدم؟

مجموعه ای  به نام توانا که ترجمه تمیز پی دی اف را در چشم به هم زدنی به دستت رساند ...بیانیه ای هم اول کتاب بود: ما باید با توانمند سازی آحاد شهروندان راه را برای دموکراسی و ارزشهای تکثرگرایانه و امنیت افزای آن هموار کنیم...و بعد هم کتاب را به محمد رضا نیکفر تقدیم کرده بود...یک روشنفکر سیاسی که توسط جمهوری اسلامی ممنوع شده و الان در بر رادیو زمانه می رقصد....مساله ای نیست ولی هم جرگه ای عزیز...هیچ گربه دیده ای که بهر رضای خدا موش بگیرد؟؟؟ توانا ولی برای رضای خدا چه کارها که نمی کند ...یکیش این که برای حفظ کرامت انسانی و حراست از دستاوردهای انسانی، برای ایده جوامع باز، پاسدارنی از میان شهروندان پرورش می دهد تا امنیت عدالت و برابری را و همه آن ایده هایی را که جمهوری اسلامی ممنوع کرده است را بال و پر بدهد....برادر نمی توانم لبخند عمیقی  به لب نیاورم  لبخندی که صورتم را  به اندازه عمق تاریخ استحماق بشری خط لبخند می اندازد!

 

 

یکی از امضاها اکبر عطری است:

اکبر عطری از اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در دوران اصلاحات بود. او از بنیان‌گذاران انجمن اسلامی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی است.[۱]

او در سال ۱۳۵۱ در یکی از روستاهای شهرستان سراب واقع در استان آذربایجان شرقی به دنیا آمد. پس از پذیرش در مقطع کارشناسی دانشگاه علامه طباطبایی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. مقطع کارشناسی ارشد علوم سیاسی را در دانشگاه مفید قم و پس از مهاجرت به آمریکا در دانشگاه جرج میسون خواند.

عطری در سال به همراه علی افشاری در سنای آمریکا سخنرانی کرد[۲]. او در برنامه‌های سیاسی خبری به عنوان مفسر شرکت کرده است.

  • خدیجه آقایی
۲۳
تیر

 

در عصر بدون متافیزیک چقدر به فیلسوف غم انگیز می گذرد. او باید بداند روزی چقدر در چه بزنگاههایی بفلسفد، کجا غصه بخورد و کجا گرفتار پرسش بشود، کی احساس پاسخ داشتن بکند، تنظیم ظریفی در کار نباشد به زودی سوالها و جوابها جایشان با هم عوض می شود، تاسفها و تفلسفها در هم می تنند و بدتر از همه این که موقع بسته شدن درهای زمانه، بیچاره فیلسوف است که لای در می ماند! آخر امروز همه چیز مترو است و مترو هر چند دقیقه یک بار درهای ترن را باز و بسته می کند  و هر کس لحظه ای گرفتار متافیزیک باشد، لای در می ماند! و بدترین چیز لای درماندگی است!  به مراتب بدتر از در  راه ماندگی. که در راه ماندگی ای در کار نیست، که راهی در کار نیست...همه چیز فقط یک سوار و پیاده شدن به موقع است! همه چیز.....هیهات...

اینجا روزگاری پیش آمده است که فرا تاریخ بودن با سلفی گری مرز مشخصی ندارند، همانطور که کفر با ایمان.

اینجا اگر بگویی وجود به هایدگر می بندند تو را و اگر حدیث بخوانی متافیزیک خونت بالا رفته است ....کمی حتی ذره ای اگراز منفعت خودت فراتر بروی گرفتار آرمان شده ای و یا در آتش جیز ایدئولوژی سرخ شده ای...روزگاری است که اعتباری به هیچت نیست، نه به چشمت نه به ایمانت و نه حتی به خوشدلی ات...نه هرگز به دل خوشی هایت....

دارم چه می گویم؟

 

مطلبی است که خیلی گلویم را فشار داده است، گلویی را که آب راحت فکرم را با آن قورت می دادم!

ایناهاش:

به زبان بیژن عبدالکریمی، نظریه توسعه و دولت توسعه‌گرای ایرانی- اسلامی را باید نهادی ایدئولوژیک-تئولوژیک تلقی کرد که امروز در «جهان بی متافیزیک» از بنیاد فاقد اعتبار گشته است

 

نقدی بر کتاب  ما و جهان نیچه ای

 

دکتر محمد حسین بادامچی / دکتری جامعه شناسی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه

 

بی متافیزیک شدن جهان ما بدین معناست که در دوران ما -مرادم حدوداً این ربع قرن است- هیچ‌یک از نظام‌های اندیشگی اعم از نظام‌های تئولوژیک، اونتولوژیک و ایدئولوژیک نمی‌توانند بشر را در فهم معقول سازی و تبیین جهان یاری دهند و همه آن‌ها به طریقی با شکست مواجه شده‌اند. (ما و جهان نیچه‌ای، نشر علم، ۱۳۸۷، ص ۱۳۵) نه اونتولوژی سکولار مدرنیته در غرب و نه اونتولوژی تئولوژیک سنتی در شرق، هیچ‌یک نمی‌تواند یکپارچگی و استحکام خود را حفظ نماید (ص ۱۴۲)

 

او سپس به شیوه تمام هایدگریستهای ایرانی ما را به ملاقات باوجود و بازگشت به فرا تاریخ فرامی‌خواند:

 

اساساً حقیقت دین‌داری چیزی جز نسبت داشتن با فرا تاریخ نیست. (ص ۸۳) شأن روحانیت [ و درجای دیگری می‌افزاید روشنفکران] اقتضاء می‌کند تا نگاه خویش را از سوی تاریخ و پاره‌ای باورهای قومی، جغرافیایی و تاریخی به‌سوی حقیقتی فرا تاریخ، یعنی امر قدسی و ذات احدیت معطوف کند. (ص ۸۵) [قلمرویی که در آن] از بند سوبژکتیویسم متافیزیکی رهیده، به ساحتی از وحدت و یگانگی سوژه و ابژه یا به تعبیر دیگر وحدت و یگانگی آدمی و حقیقتی استعلایی دست یابد. (ص ۱۵۸)

 

بااین‌حال سه نقد را می‌توان بر روایت عبدالکریمی از شرایط ایران وارد کرد:

 

اول آنکه عبدالکریمی علی‌رغم قول به گسست از متافیزیک، خود به‌شدت متافیزیکی و سنتی می‌اندیشد چراکه می‌نویسد «ما نیازمند تأسیس یک سنت تازه در نظر و تفکر خویشیم… (ص ۱۴۱) ما امروز امنیت اونتولوژیک خویش را از کف داده‌ایم … و به همین دلیل برای برپاسازی مأوایی برای خویش در این جهان پرآشوب و مملو از سیل و طوفان‌های ویرانگر و به‌منظور داشتن سرپناهی برای زیستن انسانی خویش، باید با وضوح و آگاهی بیشتری درباره فهم خود از هستی، جهان هستی، بنیاد جهان، حقیقت، تاریخ و نسبت آدمی با همه آن‌ها بیندیشیم. (ص ۱۴۲ و ۳) این در حالی است که «ایده مأوا، امنیت و پناهگاه» خود ایده‌ای اساساً سنتی است و پست‌مدرنیسم به تعبیر نیچه‌ای به معنای زیستن در دامنه کوه آتش‌فشان است.

 

دومین دلیل بر اینکه عبدالکریمی خود به‌شدت متافیزیکی و سنتی می‌اندیشد این است که او تماماً در قلمرو معرفت‌شناختی اسیر است و حتی نیهیلیسم را هم نه یک بحران وجودی انسان و جامعه معاصر بلکه نوعی بحران معرفت‌شناختی تلقی می‌کند.

 

دوم آنکه اگر از منظر مردم ایران به مسئله بنگریم، بی‌ایمانی مردم به آرمان مدرن توسعه و پیشرفت و شاخه‌های توسعه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی آن و همین‌طور اشکال اسلام پیچ شده آن نظیر تمدن باشکوه اسلامی و دولت توسعه‌گرا و حکومت تمدن گرا سالهاست که فروپاشیده و نیازی به استدلال فلسفی ندارد. ایرانیان امروز بیشتر از هر زمان دیگری به‌حکم غریزه سیاسی خود دریافته‌اند که در بن‌بست سیاسی کنونی تنها مسئله‌ای مانند «امنیت» را باید در صدر مطالبات و آرزوهای خود قرار دهند و به‌جای طلب توسعه دستگاه حاکمیت را صرفاً از بابت حفظ امنیت بستایند. این پدیده مختص امروز نیست و ازقضا برعکس تلقی فیلسوفانه عبدالکریمی اکثر مردم در ایران و جهان به‌واسطه صرافت طبع عموماً به متافیزیک بدبین بوده‌اند و رتق‌وفتق عرفی و منطق تغلب و تقلب روزمره و پوشالی بودن وعده‌های متافیزیکی و تئولوژیک را جریان همیشگی تاریخ دیده‌اند.

 

سوم آنکه بازهم اگر از منظر مردم ایران به مسئله بنگریم، مردم ایران یک‌بار در سال ۵۷ قوی‌ترین ضربه ممکن بر یک نظام سیاسی ایدئولوژیک-تئولوژیک توسعه‌گرا و تمدن گرا وارد کردند و درواقع نه‌تنها نیازی به یادگیری درس «جهان بی متافیزیک» ندارند بلکه خود نمونه کامل «ایمان و تفکر رسته از نظام‌های ایدئولوژیک-تئولوژیک» محسوب می‌شوند و حال‌آنکه عبدالکریمی پدیده سترگی مانند انقلاب اسلامی ۵۷ را با تعابیری چون «آخرین مقاومت‌ها در برابر عالم مدرن» و «دولت مستعجل» یاد می‌کند. (ص ۱۴۰)

 

درمجموع آنچه مطرح شد را می‌توان با اندکی کم‌وزیاد درباره عمده اندیشمندان پرتعداد هایدگری-کربنی در ایران مطرح کرد. بااین‌حال نگارنده بر این باور است که با فرونشستن هژمونی خوانش سنت‌گرایانه هانری کربن از هایدگر و با توجه به ترجمه تدریجی آثار دیگر شاگردان هایدگر، به‌ویژه هانا آرنت، باید از روایت متافیزیک زده، هپروتی و کلبی مسلکانه ی فیلسوفان سنت‌گرای ایرانی از هایدگر فاصله گرفت و به بازشناسی اهمیت «عمل سیاسی» و «انقلاب» در جهان پسا نیچه‌ای و پسا هایدگری اقدام کرد.

 

 

 

 

و  در اثر فشاری که این یادداشت آقای بادامچی به گلوی من آورده این حرفها بیرون زده است، چه کنم، گرفتار فیلسوفی هستم که دقیقا با فلسفه می خواهد به جنگ گرسنگی و بیکاری و خرده نانهای ریخته شده زیر فرش و ....برود....

 

من فکر کردم عبدالکریمی جهان بی متافیزیک  پست مدرن را  تنها بی طرفانه وصف کرده یا حتی با تاسف! اما شما می گویید او ایجاد جهان بی متافیزیک را  معلول نوعی  صیروره  و تکامل  دانسته است. آیا مطمئنید که شواهدی به نفع جهان بی متافیزیک در کلمات عبدالکریمی یافته اید؟

چرا شما پست مدرن بودن را به  ماوا داشتن ترجیح می دهید؟

. متافیزیک و تئولوژی و ایدئولوژی چه تنگنایی درست کرده اند؟

 چرا مردم با صرافت طبعشان به این چیزها پشت کرده اند؟ و عوضش به چه چیز روی آورده اند؟  آیا چنین می بینید که امواج خروشانی که "قدرتها"  به راه می اندازند،جهان را و مردم جهان را دارد با خودش می برد؟

با این وصف دین درست چه است؟ یک دیالکتیک پویا و زنده با خدا و ملائکه و رسل و کتابهای آسمانی؟

یا نه دین اصلا در ساحت اجتماع وجود فعال ندارد، هر ابراز وجودی هست از انقلابها است و نیروهای چپ! ؟

  • خدیجه آقایی