حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

این دو سه روز اخیر خیلی سرم شلوغ بود خیلی. به قدری که سیزده بار برای پراندن خواب و خماری قلم در یک انسان بالغ سی و چهار ساله و بلکه جوانتر از او، کافی بود

اول این که چهارشنبه در مراجعت به خانه با یک استاد قالی ملاقات کردم که در معرق فرش کار را به جایی رسانده بود که آدم حیرت می کرد! محمد با همه انکارش او را تحسین کرد!

تا آخر شب که رفتیم خانه یکی از دوستان هنر دوست و کم بیش هنرمند محمد که تازه از بیمارستان مرخص شده بود و دیدم که او هم با دیدن این کوزه ی معرق فرش همان حسی را پیدا کرد و همان کلماتی را بر زبان آورد که من! حسابی سرم گرم بود و خماری و قلم دور بودند! اما همانجا هم قلم یکی دو تا حمله به من کرد!

من جمله این که به من گفت اگر این استاد هم می خواست مثل تو هی خودش ، کارش را ادیت و دیلیت کند کارش به اینجا نمی کشید و او حتما یکجایی به خودش اعتماد کرده

یکبار دیگر هم با دیدن هشتاد نود هزار کلمه ای که بدون ویرایش و تایپ خوب دخترک متولد شصت و هفت بیرون داده بود خواب زده ...باز قلم حمله کرد! و گفت زیاد ننویس! کم انداز و راست و باز هم تکرار کرد که درباره همه چیز ننویس! فقط درباره یک چیز بنویس و بقیه چیزهایی که به آن یک چیز ربط دارد را هم بیاور!

بار بعدی هم که قلم حمله کرد آنجا بود که توی اتاق زایمان و میان درد زهره به خودش یادآوری می کرد که از چه کسانی باید به دعا یاد کند، به او گفتم برای گنه کاران جهان دعا کن....و بعد که خبر زایمانش را نمی دادند و من و محسن هر کدام به نحوی داشتیم با دعا و یک سری وعده و وعید به حضرت حق، گوشه چشم عنایتشان را جلب می کردیم.......قلم حمله کرد....گنه کاران جهان! همان نژاد بشریت که قطره خونی بیش نیست و همه اش یکی است و هر جای پست و اعلایی افتاده است از خودش یک عالمه استعداد در بدذاتی را رویانده و پرورانده و به منصه ظهور رسانده است...کانهو بشریت پیکره واحدی است که از این خونریز تر و یمن و آمریکا و میانمار و محیط زیست دار تر نمی شد که بشود....حتی ایدئولوژی هایی که به استالینیسم و لنینیسم و غیره منتهی شدند و حتی چیزی به اسم ایدئولوژی اسلامی ....همه اش از آمیخته ای است که اراده علو در ژنهای این قطره آب گندیده  به هوا بر خاستانده است!

و دار آخرت برای غیر اراده علو و فساد است و من داشتم پشت در اتاق زایمان برای شادی روح رومن گاری دعا می کردم که غیر از او کسی را با گنه کاران جهان همدرد نمی دیدم!

دفعه بعدی آنجا بود که سردیم کرد!

خسته ی بیمارستان زیر کولر و تخت لذیذ زهره اینها وارد هپروت امکان شده بودم و نشتر جست و خیز علی و جواد و مهدی روی کمرم، هم بیدارم نمی کرد....که افکار سرد هجوم آوردند....چهره ی جنین وار تازه به دنیا آمده ای که در مقدمش داشتیم برای گنه کاران جهان دعا می کردیم و انواع اصرار و التماسها و وعده وعید هایی که با حضرت حق داشتیم و این که من عمیقا خودم را مدیون و بدهکار زهره اینها احساس می کردم و خودم را خیلی باری به هر جهت و رانده شده و رجیم و مغضوب و تمام چیزهای دیگری که هر روز باید توی نماز ازشان دوری کنیم می دیدم و او را در مسیر و وروبه  رشد  و ....و احساس می کردم که تمام مدت چقدر بشریت خودش را جدی گرفته! خودش را  و این قطره آب گندیده ای را که به تصادف امکان سر از نسبتی شل و ول با وجود در آورده ....

و همه ما نبودیم اگر نبود آن لحظه خجالت آوری که هیجانی بر پدرهامان می رفت!

و همه ما فکر می کنیم آن لحظه یا لحظات دیگر بالاخره ما باید می بودیم که هستیم! و خبر نداریم از جفای ممکن! ما  ممکن بود باشیم یا نباشیم همان طور که این نوزاد تازه رسیده که موقع پا به جهان گذاشتنش همه کائنات را به مدد خواندیم!

سردیم کرده بود لابد اما این سردی من را بیشتر توی دامن رومن گاری انداخت و اشک تاسفی که بر هبوط هر چه بیشتر "وضعیت بشری" می ریخت ، را به خوردم داد!

اینجا هم از همانجا ها بود که یاد قلم گرمم کرد!

بعد که محاسباتم غلط در آمدند و به خاطر نگفتن حرفی و پی گیری نکردن امری دماغم سوخت بهتر واقف شدم که چقدر رویا مرا اشراف زاده و عوضی کرده!

قلم حتی پای انیمیشن پهلوانان شبکه پویا هم به من نیشتر زد....آنجا که قلم احوال خود پسندی خواجه ارغون را به تصویر می کشید...آنجا که ارغون بعد از تخمه شکستن در مقابل حمله راهزنان، بعد از تارانده شدنشان توسط بچه های پوریا ...برای راهزنان لغز می خواند و گویا باورش شده بود که جلال و جبروت بر باد رفته اش هنوز برای تاراندن راهزنها کاری است! 

قصه ای که انسان مفلوکی را و دختر از خود راضیش را چه خوب تصویر کرده بود..رفتار دخترک را هم! که برای به نوکری قبول کردن پهلوانها تمام شجاعت غلبه بر خویش آنها را به میدان آورد! و سرانجام دعوای زنجیر پراه کنی الماس و صفدر و پا در میانی کاشی های زورخانه که مزین به نام علی بودند برای شکستن زنجیری که می توانست کلید اآزادی همان دختر باشد!

کی ما این همه وچود داریم؟

و از کی این همه وجود پا به میدان گذاشته>؟

قصه ها می توانند وجود آدم را بالاتر بکشند! یاد قیدار بخیر!

اینجا هم قلم معرکه گرفت و به من گفت هی دختر محمود آبدارچی چرا نمی نویسی قصه شیرینی که در آن پهلوانی این طور رخ بترکاند؟هی پس تو به چه دردی می خوری؟ تنها چیزی که به خاطر نوشتنش بر رومن گاری و بر امیر خانی حسرت خوردم قیدار بود و سگ سفید

الا یا وضعیت بشری!

قلم را باید تراشید و در خون دل تازه ریخته شده ی مردم روزگار نوکش را باید تر کرد و با آن به مدد خیال باید افقهای واجب الوجود را ترسیم کرد...بله به مدد خیال و به مدد علی  و به مدد شناختی که از همه قوای نفسانیه انسان به دست می آِید. شناختی که نشان می دهد ممکن الوجود این همه راه تا واجب الوجود را با چه پای لنگی باید طی کند...ا

اگر این  قبیل نوشتنها نباشد به چه کار می آید قلم ؟  اگر این تصویر ها نباشد این ممکنی که جهان را به سوی تقدیر ویرانی سوق می دهد! کی دلش بر گنه کاری خودش بسوزد و پشت کدام در اتاق زایمانی اشکی برای صنف گنه کاران در صندوق توبه ای ذخیره کند؟؟؟

پی نوشت:

به خودم انگیزه دادم که بلند شوم بروم یتیم خانه ایران را ببینم و از او الهام بگیرم که برای قحطی در پیش رو چه تمهیداتی می شود اندیشید!...با الهام از محمد جواد بنک دار و قیدار و علی ابن ابیطالب

  • خدیجه آقایی

باز هم رومن گاری  مرا تیکه پاره کرد....با سگ سفید!

کاش در روزگار او بودم یا به روزگار من می رسید مرتیکه خودش را کشت! نمی بخشمش...شاید می ماند و من می دویدم تا چشمانش را برای این رمان ببوسم! برای شادی روحش باید حالا کاری بکنم که نمی دانم چیست! مثلا فاتحه بخوانم می رسد

می خواستم گریه کنم اما اتفاقی که افتاد بالاتر بود...توی آبگیری فرو رفته پیدا کردم خودم را که هر چه بیشتر تامل می کردم عمقش بیشتر می شد....

چه کسی در روزگاری که همه چیز به پز و تز تبدیل شده! هیچ معصومیتی برای هیچ نسل و نژادی از انسان در هیچ سن و جنسی باقی نمانده....البته حالا نه به این شوری .....اصلاح می کنم: ته مانده معصومیتی که برای زنان ساده و نجیب عاشق و روستاییان مستضعف و کودکان بی خبر از همه جا باقی مانده کفاف ادای این رسالت سنگین را نمی کند! رسالت سنگین فریاد کردن برای بیدار کردن وجدانها!

جمله ام را تمام کنم: چه کسی در چنین شرایطی می تواند بار چنین پیامبری انسانی ای را بر دوش یک سگ بگذارد! زهی رسالت و زهی رسول که خوب از پس ادای کار بر آمده اند....چه کسی می تواند با بکارگیری شخص و شخصیت خودش با تمام زوایا و همسرش با تمام ویژگی ها توی رمانی که نبی و رسول  منذر و مبشر و منجی اش یک سگ است! این همه جانفشانی در راه برابری و برادری و آزادی بکند! بدون این که شهید وار در این راه خون قرمز بدن جسمانی اش را ریخته باشد؟

بگویند که نوشته ها کاری نمی کنند ....اما به شرف تمام جنبندگان زمین قسم که اگر تا بحال نکرده اند خدای من کریم تر از این است که دنیایی بر فراز این دنیای دون بنا نکند که در آن نوشته ها کارهایی می کنند که بلدوزرها و لودرها و آن یکی وسایل برج سازی ها که اسمشان یادم رفت! نکرده باشند!

آه از رمان سگ سفید که از دریچه چشمهای یک سگ! خون بر بشریت گریست!

هیچ کس این همه مرا تحت تاثیر قرار نداده بود!

..............................................................................

روزی رفتم آن را بخرم و به نظرم آمد لابد قصه ای از زاویه دید سگی است  و من هم که سگها را دوست نداشته ام و ....رها کردم!

ولی حالا که از سر یاد گرفتن فن به آن مراجعه کردم ....فنون من را درنوردید...مرتیکه هیچ برام نذاشت!

حالااااا البته به جز همان چیزی که ترجیح می دهم به سبک خودش اسمش را ریشه های آسمان بگذارم...

اصلش شاید قضای آسمان بود که مردی از مادری یهودی و پدری احتمالا روس یا لهستانی به حال زار یتیمی واگذاشته شده در چنگال عشق مادری گیر کند و خونش از سستی ها حجامت شود از راه همین چنگال فرو رفته توی گوشتش و بعد خلبان فداکار هواپیمایی برای فرانسه بشود دنیا را از آن بالا از محل حدوث جنگهای جهانی به ریه هایش فرو ببرد....با زن برهنه بنگی دور آتش بچرخد و عقد کند! جذام او را از عشقش جدا کند....سر از سفارت خانه ها در بیاورد با کبوترش به سازمان ملل حمله کند! حمله ای که اصحاب فیل به کعبه نکردند! سوار ماشین مصونیت سیاسی طلا قاچاق کند به ریشخند آرمانهایی که جوانهای قدیم دنبال می کردند و به سلامتی آرمانهای اومانیستی جوانان جدید

این همه زخم بخورد این همه زخم بزند عدالت طلبی را در هر هیجانش این طور وصف کند : " باز هم کشتن مشتی آدم "

در آمریکا درگیر مبارزات سیاهان بشود آن هم از طریق زن دلربایش سیبرگ....در فرانسه دیوار نویسی برای کل جهان بکند همراه دوست وکیلی که اسمش هم در کتاب با احتیاط "ب" خوانده می شود و به جای تمام کسانی که آتش می زنند همه مشکلات ریز و درشت همه مردم جهان را روی دیوار بنویسد

وبعد از همه اینها ته کشیده از امیدش به انسانیت...برابری و برادری

ته یک کوچه بن بست تو را با سگش روبرو کند....

سگی که به اسم مبارزه خواسته بودند آتشش بزنند چون دیگر خودسوزی های برادران آرمان طلب احساسات کسی را بر نمی انگیخت و حتی سیبرگ آرمان طلب حاضر نشده بود برای توقف جنگ ویتنام ...همین سگی را که خودشان نمی دانستند چطوری راحتش کنند.... بدهد!

این سگ از راه آموزشش برای حمله به سیاهان به جهان داستان وارد می شود....این سگ را با بستنش کنار بچه یک سیاه و بعد غذا دادنش از دست سیاه رفع تربیت نژاد پرستی می کنند ازش ...

اما قطعه آخر بی نظیر است دهندگان جوایز تمام دنیا خیلی خرند که بزرگترین جایزه ادبی جهان را به این رمان ندادند....

سگ بیچاره بی اختیار از روی تعلیماتی که رام کننده سیاه پوست  کینه ای داستان به او داده پاچه ی همین رومن گاری وارد داستان شده ما را می گیرد و او را روانه بیمارستان می کند و بعد ...

این سگ بعد که از بیچارگی و درماندگی بدون نیاز به داشتن وجدانی که متظاهرانه و به سبک آمریکایی بخواهی آن  را فعال نشان دهی و الکی بگویی ما مقصریم!!!!!!

آره سگ به سگیت وفاداری خودش کیلومترها بدود تا دم منزل رومن گاری که مدتها با او وفادارانه دوست بوده و این بار از سر تسلیم به تعالیم ش او را لت و پار کرده است ......دور خودش بچرخد و بدون این که زخمی برداشته باشد جان بدهد!

آه از آدمیت که سخت جانی سگ ها را هم تاب مقابله با ابعاد جهنمی آن نیست!

چه کسی می توانست زخمهای عمیق بشری را از راه آن چه به روز این سگ می آید به قلب من وارد کند؟؟؟؟

-----------

می دانم بد نوشتم و کسی پس خواندنش بر نمی آِد

  • خدیجه آقایی

1- در نوشتن سریع باش و با سرعت مغزت بنویس و هرگز برنگرد عقب که حرفهایی که زده ای را پس بگیری..بلکه برو جلو و اگر لازمت آمده از دهن شخصیتهای جدید نقضشان کن آن حرفها را

2- موضوعی را که درباره اش می نویسی برایت عین خیالت هم نباشد و اصلا در موردش احساساتی نباش و آمادگی دفاع از آن را به همان اندازه داشته باش که آمادگی تازیدن به آن را داری....

3-موقعی که احساساتی هستی ننویس...

4- برای این که چیزهایی را که قرار است توی یک ورق برگزار شوند را شان بدهی به جای روده درازی وتبدیل کردن آن یک ورق به یک فصل سعی کن بارها وبارها قبل از برگزار کردن آن یک ورق با عظمت و شکوه از محتویات آن یک ورق یاد کنی مثل ماجرای سوسکهای طلائی که برای خوب ادا شدنش رومن بارها و بارها از دهان خبرنگاران و دانشمندان روی ماجرا دور زد و دور  زد تا وقتی فرود آمد خواننده حواسش باشد که روی یک چیز مهم فرود آمده است. البته در برکزاری مراسم سوسکهای طلایی نویسنده به آوردن یک دیالوگ و چند اشاره اکتفا کرده است اما من مطمئنم خواننده حرف را می گیرد چون هر کس تا اینجا هنوز کتاب را نبسته است آدم این کار است!

5- از حرف توی حرف آوردن و با توصیفات سر  و صداهای شجاعانه ایجاد کردن نترس و فقط به موضوع فکر کن...به این فکر کن که با این تلاشی که از راه آشنازدایی برای جا انداختن مطلب داری انجام می دهی چه کوه نوری توی فکر خواننده هایت می درخشد اگر از راه برسند.

6- ایدئولوژِی بد است این را از رومن آموختم و ولی این را که دین خوب است از فیلهای آسمان یاد گرفتم و این حرفی نبود که رومن خواسته باشد بزند! تمام تلاش رومن برای دفاع از حیثیت بشری و باقی گذاشتن آن حاشیه ای از بشریت روی هستی که می تواند فیلها را محترم بشمارد، از راه تاکید بر دل بود....دلها حامی مورل بودند! دلهای همه کسانی که هیچش می انگاشتند! و استهزایش می کردند و دنبال دستگیرییش بودند و مامور به خلاص کردنش بودند و ....

و من باید پیوند دین و دل را زنده کنم و ولایت وعشق را تا ایدئولوژی و غرورهای آمیخته به آن امثال داعش و شاید منافقان و بعید نیست کژی های نظام خودمان روی دین را نگیرد!

سیاه ولم نمی کند!سیاه می گوید به گویم که دوباره میفرستم!

  • خدیجه آقایی

دیروز روز خوبی بود. از صبح ذوق رفتن به نیستان را داشتم. زمان به کندی خودش را رساند به ساعتی که از پشت میزم پا شدم و از رئیس اجازه گرفتم و زدم به دریا....بالاشهر بود خیلی بالاشهر. چرا می رفتم؟ تا کارم را بدهم ناشر ببیند....چرا کارم را با پیک نمی فرستادم؟ می خواستم خودم را هم بدهم ناشر ببیند!

نیستان سر بالایی بود. خیلی نفس گیر! محله قلندر نشینی بود. اما کسی که با او مواجه شدم قیافه معقول و موهای معمولی داشت و سفید کرده بود سر و ریش را..نشستم و نشست و گفتم کارم را جرح و تعدیل کرده ام برای همین تیزی دارد ...یا بعضی جاهایش پرداخت خوبی ندارد اما این چیزها کاش باعث نشود کنارش بگذارید...

گفت ما به داستان نه نمی گوئیم ....صف انتظار طولانی ای داریم.دو ماه حوصله کن!اما کاش قبل از این که بیایی اینجا می دادی سکته هایش را برایت بگیرند!

چیزی نیست!

روز خوبی بود. خودم را گول نمی زنم! امیدی به گل کردن بچه ضعیف و ناقص الخلقه ام ندارم...می گویند ...بگذارش کنار برای خودت باشد و بعدی ها را بزا!

روز خوبی بود چون پرتاب شدیم توی دامن حضرت عبدالعظیم...با سه حرکت!

یک علی شدیدا پارک دلش می خواست و همان دم در خانه محمد از راه رسید!

دو برق رفته بود و کرکره پارکینگ باز نمی شد که محمد ماشین را بیاورد تو!

سه تا نماز انقدری وقت مانده بود که سریع شام و آب و فاطمه را برداریم و بنشینیم توی ماشین....

آنجا نشستم و ازشان خواستم که برای این که عمرم مرتع بیهودگی ها نباشد دامنم را سبز کنند....و در تار و پودش گلهای خوش بو بتنند!

تا ادامه بشریت از بویش به راههای پر گل و ریحان کشیده بشوند...نه راههای بد

برای همین دارم اعلام می کنم که شروع تازه ا ی در راه است ایشالا!

  • خدیجه آقایی

سلامفاheart

به سایت رسانه ی متخصصان و اهل قلم (بلاگ ) خوش آمدید .

در اینجا میتوانید یک خاطر ه یا متن بنویسید .

همچنین می توا نید باخا نم بلاگ گفت وگو کنید.

 

با عرض سلام خدمت خانم وبلاگ .smiley

سلام خاممم   چی ؟

 

راستی یادم رفت بگم نام و نام خانواگی خود تو نو توی این کادر بنویسید.

نام ونام خا نوا دگی:فاطمه متشکر آرانیangel

ببخشید می خوا ستم  نقاشی دخترم براتون بفرستم .

نقاشی قشنگی بود .

 

برای ذخیره کردن دکمه ی ذخیره وانتشار روبزنید.

 

 

  • خدیجه آقایی

گفتم ...گفت

اولش اون گفت

چرا ما با اسرائیل دوست نمیشیم

چرا باید بشیم

که این همه تحریم و جنگ رو از سر خودمون برداریم

برداشته نمیشه....الان گیر اونها به ما نه سر هسته ایه....نه سر موشکی...اونا میخوان ما نباشیم

نه تجربه نشون داده هر کی با اونا بوده یه سطحی از زندگی نرمال رو به  دست آورده

برای ما شانسی نیست.

چرا ما همش لج بازی می کنیم باهاشون

به این حرفا نیست.

صدمه اش رو بچه های ما باید بخورن

چاره ای نیست

چرا عربستان داره ما نداریم

چون یه شعبه ای از آمریکاست

خب ما هم باشیم

ارزششو نداره...من حاضرم فقیر باشم اما حاکمام بیست ملیون یمنی را گرسنه مرگ نکنن

به هر حال ما نباید لج بازی کنیم باید کوتاه بیایم...حداقل در ظاهر...اگر ما رو مثل سوریه  بکنن چی؟

نمی کنن چون ما رو سالم می خوان بگیرن ...به کسایی احتیاج دارن که برده اشون باشن..

نه معلوم هم نیست احتیاجی داشته باشن....اونا برنامه دارن..الان دارن با فروختن سلاح به ما خودشونو چاق می کنن....بعدا با بازسازی ایران...من برنامه ش رو دیده ام!

ایران که خودش می سازه...مطمئنم؟ قضیه بر شکستگی شامی زاده چی بود؟

به هر حالا الان ما داریم توی سه تا جبهه می جنگیم....یه جوری باید این وضع درست شه..حداقل توی ظاهر باید باهاشون کنار بیایم....

کوتاه اومدیم بابا...توی باطن هم کوتاه اومدیم. مذاکرا ت زمان احمدی نژاد شروع شد...اونا کاری به احمدی نژاد و روحانی ندارن....ترامپ و اوباما فرقی ندارن...

آره اینا همش خیمه شب بازی ظاهر یه....اما الان اگه اراک رو دوباره چیز کنن....اگه جنگ بشه....نمی تونیم با دنیا در بیافتیم

دیدی کیم جونگ اون  رو چه تسلیمی شد؟

نه دیگه...اگه اینه ما هم باید تسلیم بشیم!

  • خدیجه آقایی

ماه زیبا و پر برکت دارد تمام می شود. آرزو می کنم این سه شب باقی مانده اندازه یک عمر بشود.زیاد باشد. خیلی خوش گذشته است. خیلی صفا دارد.

توی دلم دانه های شربتی آرزو خیس خورده اند. بعضی هایشان را توی خاک کاشته ام و سبز شده اند.

سبز شده اند ها! دلت می خواهد از شادی گریه کنی...

شده ام یک پارچ پر از دانه های خیس خورده آرزو و زعفران ثروتمندی با افتخار  رنگ طلا زده است من را

شده ام یک چیز خوش مزه و خوش عطر و نوشیدنی.....

خودم به الکل تبدیل شده ام!

این سرنوشت همه کسانی است که این همه آرزو داشته باشند!

  • خدیجه آقایی

سلام دیشب آقای آقاتهرانی آمده بود توی رادیو داشت سفارش می کرد بچه ها تو رو خدا این شبها دعا می کنید به اندازه نیازتون بخواهید ها....بیشترش شر میشه براتون!

گفتم ای آقا نفست از جای گرم در میادها...یعنی خدا نشسته ما چه دعایی می کنیم همونو دقیق برآورده کنه؟

حالا خوش دارم خیال کنم همین طوره...برای این که از نیازم نزنه بالا لیست دعاها رو میارم اینجا...

ای خدا یادته که من برای شفای مامانم  دعا نمی کردم همش میگفتم خدایا آسونش کن..... ....عوضش بنویس به حساب الان برای شفای زن بابام دعا می کنم ...همش دعا می کنم...نیاز دارم که جواب بدی یعنی به قول معروف اجابت کنی...خدایا لباس عافیت به تن همه مریضا علی الخصوص زن بابام بپوشون

دومیش هم این که سالی یه نوردبون از جنس نوشته برام بفرست که ازش بالا برم

سومیش هم این که سالی یه نوردبون از جنس سفر می خوام

چهارم این که لطفا این موضوعات مربوط به تحریم ایران و باقی مسائل رو حل کن.......

پنجم کلا همه چیز رو حل کن

ششم

علی با ادب باشه. خجالتی نباشه و یه پسر خیلی خوب تربیت شده ی کار درست عاقبت بخیر باشه

جواد هم کارهای درست زیادی از دستش بر بیاد

مشکلات فاطمه هم حل بشه و سهمش از شادی ها و خوشبختی های دنیا و آخرت

روز به روز به میزانی که برای هر انسانی در نظر گرفتی نزدیکتر بشه....

فرشهای خونه تعویض بشن لطفا

مبلمان راحت و خوش اندازه لطفا

تلوزیون تعویض بشه

بریم خونه بزگتر

ماشین شارژی برای پسرها بخریم

نه نخریم...چون اون وقت دخترم خیلی ....

  • خدیجه آقایی

نو بودم. نوعروس بودم و داماد تر دماغ از همه چیز می خواست به من افتخار کند و به دوست فیلسوفش...به هر اصرار و تلاشی بود، نشستی ترتیب داد درباره سوبجکتویسیم در فلسفه اگزیستانسیال،‌ با حضور دوست جوان تازه کتاب نوشته اش و من .....

نشسته بودیم و فیلسوف جوان داشت وارد بحث می شد و من برای تکمیل شدن منظومه افتخارات خودم و آقای داماد بنا بود،‌ورود به بحث را هدایت کنم با سوال نکته  ای! حالا چه اهمیتی داشت که ورود شتابزده ام به بحث باعث شد نتوانم آدامسی را که کنج دهانم بود دور بیاندازم و همین طور توی انگشتانم فشرده نگهش داشتم.....نمی دانم چه طور وارد بحث شدم ....فقط یادم مانده که وقتی فیلسوف جوان از دری که باز کرده بودم وارد بحث شد،‌آدامس به کف دست و تمام انگشتان من چسبیده بود....و در پناه شعاعهای جادویی آن افکار و سخنان فلسفی از یاد بردم که چه منظره چندش آوری دارد از کشمکش انگشتان من با آدامس تشکیل می شود! حتی مستی فلسفه کاری میکرد که  بازی پیچیده ده انگشت با رگه های چسبنده آدامس هم به نوعی در چیدن دازاین اگزیستانسیال مشارکت داده شود.....نمی دانم آن حالت چقدر طول کشید...صحنه ای که  بعد از چهارده سال  امروز صبح زنده شد توی خاطره ام...با تمام خجالت هایی که داماد محترم عوض افتخار در آن جلسه نصیبش شد، از داشتن یک چنین هم! سر ضایع و چندشی!

امیدواری من این بود که آقای فیلسوف جوان درک کند که این حالت از عوارض فلسفه-مستی است...اما بعدها که برخوردی بسیار سرد و توهین آمیز از او دیدم دریافتم که بر خلاف تصورات شاعرانه من، آدامس بازی آن روز من را توهینی به خودش تلقی کرده و بس!

خیال می کنم می دانم چرا در صبح روزی که داریم برای یک ملاقات مهم آماده می شویم باید این خاطره توی ذهنم جان بگیرد.....

برای این که کسی بتواند وارد این شبها بشود باید أماده بشود...باید لباسهایش را در بیاورد...و خودش  را بشورد...اصلا پوست تنش را هم باید اگر می تواند دربیاورد و پوست نو بیاندازد....باید لباسهای مخصوص بپوشد...و چه لباسی کثیف تر و آلوده تر و برای از تن در آوردن مستحق تر از لباس غرور! لباس مستی غرور!....همان غرور جرکی که بازی مشمیز کننده انگشتان من با آدامسهای چسبیده را در نظرم یک فعالیت اندیشه ورزانه!‌ جلوه می داد و نمی گذاشت خجالت همسرم و توهین آمیز بودن رفتارم را بفهمم!‌ با آن همه که نو بودم!‌ چقدر در بد مستی غرور کهنه کار بودم!

  • خدیجه آقایی

دیر شد خیلی دیر...فقط شش دقیقه وقت هست تا اذان...نادان است کسی که بگوید شش دقیقه برای خوردن روزی سحور!‌ کم وقتی است. شاهدش هم این که توی هر دقیقه اش‌، یک ششم محتویات سفره بلعیده شد!

نادان است کسی که بگوید شش دقیقه برای خوردن روزی سحور کم وقتی است . و نادان است کسی که فکر کند روزیش تنها لقمه هایی است که در این دقایق از توی سفره ی زمینی بلعیده است.همین طور که از گلوی جسم لقمه هایی پایین می رفت. امام خمینی با دست خودش لقمه هایی وارد یک دهان دیگر من کرد:

چقدر از شهوات جسمانی دوری کرده ایم ؟ و چقدر از شهوات خیالی...چقدر از شهوات نفسانیه و چقدر از شهوات عقلانیه؟

این شهوات خیالی چه چیزهایی می توانست باشد؟ نفسانیه ها و عقلانیه ها کدامها بودند و فرق همه شان با جسمانی ها چه بود؟

ایجاد این سوال یک لقمه بزرگ بود که به راحتی از گلوی معرفت شناسی ام پایین نرفت....حالیا تا چه باشد جواب!‌و آیا هرگزی  لقمه هنگفت جواب روزیم بشود....یا نشود!

اما زیر پرتو همین سوال هم ،‌ جواب چه پرسشها که در یک آن منکشفم شد!....چهره ی  مودب جناب اصطلاحا خواستگار دوستم را دیدم که بعد از همه تعارفات جواب منفی خودش به دوستم را دست به دست کرد و به دست من رساند ....جواب منفی همان چیزی است که شهوات خیالی یا شاید هم اون یکی شهوات من خیلی بهشان احتیاج دارد...

جواب منفی همان چیزی است که من کودن باید موقع ارسال رمانم برای ناشری که اتفاقا چشم به راه یک اتفاق ادبی کشف نشده نشسته است بگیرم اما از سر خوش خیالی باورم نمی شود که این تلفن جواب ندادنها و پیام بی پاسخ گذاشتنهای ناشر یک جور جواب منفی است  که دارد به شهوات خیالی و یا اون یکی شهوات من داده می شود.

جواب منفی به شهوات یکی از روزی های آدمهای خوش بخت در ماه رمضان است....

من چه خوش بختم!

جواب منفی همان چیزی است که دارم در برخورد با بچه هایم می گیرم....وقتی که از استقرار مراحل کاملا ابتدایی تربیت در نهادشان در می مانم....آن هم در شرایطی که شهوت م برای ایجاد اثری ماندگار که به کار تربیت نسلهای بعد و بعدی بیاید خواب از چشمم گرفته است.

جواب منفی همان چیزی است که احتمالا در این کارمندی بیهوده طی بیست سی سال آینده(مهلتی که معلوم نیست از باقیمانده عمر من بیشتر است یا کمتر)  به قیمت سمبل کردن مادری و خانه داری ام ... وسمبل کردن همان کارمندی دارم می گیرم

جواب منفی همان بد شدن تمام  غذاهایی است که هر کدامشان را به امید برگزاری یک مهمانی رویایی بار گذاشته ام ...و گشنه و تشنه بیرون رفتن مهمانها و سرزنش هایی که باید بعد از هر مهمانی خودم را بکنم...

جواب منفی همان سرکه انگبین صفرا فزودنهایی است که در ارتباط با دوستم دارم...دوست ،خویشاوند و یا شاید جفت! که هر چه برای هماهنگ شدن با او ریتم رقصم را عوض می کنم بیشتر از من مشمیز می شود.

تمام جوابهای منفی که روزیم می شود در اثر شهوات مختلفی است که نهادم را در نوردیده اند...بخت با من یار است که جواب منفی می گیرم....اگر جواب مثبت می گرفتم . و می شدم یکی از آدمهایی که با دنبال کردن رویاهای خودش آدم موفقی ار کار در آمده ....از اینی که هستم هم پرت تر می افتادم از مراحل کماال....شاید هم نه! اگر طوری حرکت می کردم که جواب مثبت روی شاخش باشد،‌بالاخره به مراحل کمال وارد می شدم و احتمالا از شهوات دور می شدم.....جواب این معما را هم باید از جوابهای منفی گرفت

 

خمینی ای امام....درود برتو....راز پیروزی شگفت تو را در تمام این سی و چند سال عمرم از هر که بگویی پرسیده بودم...از کتابهای تاریخ...از اوراق روزنامه ها...از خون شهیدها....از تشیع جنازه با شکوهت.....اما هیچکدام به اندازه جملات امشبت اعماق این راز را به من آشکار نکرد....

پرواز از دریای آتشهای شهوات...به افقی بی کرانه.....این راز توست!....

  • خدیجه آقایی