حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

دیشب یک مهمان داشتیم....راستی راستی بود اما حرفهایش گزارشهایش اخباری که به دستش رسیده بود همه چپ بود همه ی همه ...آخر سر یک جمله شاذ گفت: 

این نظام جمهوری اسلامی هیچ چیز قابل دفاعی نداره...من توی سپاهش بوده ام توی ارتشش بوده ام....یکی از حاضران در تایید کسی که صحبت می کرد گفت: دوستم به سفارش وزارت دفاع یک میلیارد وهفتصد ملیون قطعات وارد کرده( مید این اسرائیل و به واسطه ی افسران ارتش ترکیه) و وزارت دفاع تنها چهارصدملیونش را قبول کرده و مابقی را واسطه ی جوش دادن معامله به شرط دریافت دویست ملیون رشوه خواسته رد کند و رفیق قبول نکرده و حالا جنسها روی دستش مانده و برشکست شده و راهی زندان است

از نظام قضائی گفت و آشوبناکی لایتصورش...که هرگز حقی به حقداری نمی رساند...

و خلاصه رسید به همان مرز باریک مو

جمله آخرش این بود:

دفاع کردن از چنین نظامی خیلی سخت است

من گفتم: خب دفاع نکنید مگه مجبورید

گفت کاریش نمیشه کرد آقا گفته در دفاع از جمهوری اسلامی لحظه ای تردید به خودتون راه ندید....آقا گفته

دیدم بهم چشم غره  می روند دیگر ادامه ندادم اما ای کاش ادامه داده بودم:

بله ....دفاع از ...؟

آقائی که شما می فرمائید از متن حرفهایش بیشتر بر می آید که قبل از این که طرفدار نظام باشد طرفدار انقلاب و انقلابی گری است و الان نظام جلوی انقلاب ایستاده است

اما چه می شود کرد برای کسی که خودش دارد آه خونین قلب من را فریاد می کند:

بهترین یاران مهدی یمنی ها هستند چون دستشان آلوده ی نظام سازی نشد....

به راستی این نظام چیست که باید برای حفظش این همه هزینه کرد؟

حتی یاری امام زمان را داریم فدای نظاممان می کنیم....

  • خدیجه آقایی

جلوی چشمت بیسکوئیت ترد رو که برای لحظه ای که خیلی گشنشه ذخیره کرده بودی، از مخفیگاه می کشه بیرون، مبالغی لهش می کنه و وقتی موفق میشه بازش کنه ..با خوردنی ها از سر سیری بازی می کنه..هر لحظه از دستش می گیری ولی لحظه بعد وسط اتاق پودرش کرده و پخشش کرده اونم فقط از روی بازی! داد می کشی محکم و از اون اتاق همسرت خواهش می کنه دیگه داد نکشی....دیگه به طور مطلق ...و چیزی نداری جواب بدی...شرمنده میشی و به خودت میگی ...آره دیگه نباید داد بکشم...اما چند دقیقه بعد باز سر اون یکی داد می کشی..یا خوابش گذشته با مشقش مونده و یا داره بیتاب و افسرده وار گریه می کنه....میزنی خورد و خاکشیرش می کنی و بعد فرصت می کنی بفهمی که کاملا جفاکارانه بوده واکنشت...یا حرفای خیلی زشتی زده ی یا داد خیلی بزرگی کشیذی و البته معمولا  هر دوش  به اضافه قضاوت غلط و تبعیض...تا حد مرگ بچه رو جوشوندی...اونوقت می خوای برات پیش نیاد که مدام از رئیست عذرخواهی کنی بابت اشتباهات و فراموشکاریها...می خوای قضاوتهای غلط و نیش و کنایه ها نجوشوننت...

برو حجامت...که اگر نری موقعیتهایی پیش میاد که شاهرگت رو بزنی

برو حجامت روح و خون غلیظ و سیاه غیظ و نفرت رو از رگهای روحت بکش بیرون

برو و گرنه می برنت ...برو و گرنه می سپارنت دست قصاب....اونوقت هی بشین آه بکش و گریه کن تا حالا فاطمه رو درک کنی!

تو مادری مثلا؟ کشتی بچه رو....

برو حجامت روح...و هزار نیشتر استغفار بزن به محل

  • خدیجه آقایی

ترازو باز هم ضد حال می زند...این همه که دلم برای خودم سوخته و گشنگی هایی که کشیده ام به کنار...وزنم کم نشده زیاد تر هم دارد می شود ..اگر ترازو نبود خیال می کردم دارم اضافه ها را کم می کنم

و چه بد است که جاهای دیگر ترازو ندارد

سری اول که می نوشتم خیلی بهتر از الان بودم و این را تصادفا یادم آمد ...تقریبا داشتم توی نوشته ام نردبانی را بالا می رفتم...حتی دلم برای خدایی که توی داستانم نقشی ایفا می کرد تنگ شد مدتی بعد از این که از نردبان نوشتن پائین آمدم

ولی الان دارم یک چیز خیلی متوسط می نویسم و شخصا هم درگیرش نیستم

نوشته اولم به حدود بیست تا ویرایش مبتلا شد و از ریل خارج شد...سرنوشت نوشته های بعدی چه می شود؟

ترازوئی برای سنجش وزن شان ندارم

رابطه ام با خدا هم ترازو ندارد

اعمالی که با آن قرار است سعادتمند یا شقاوتمند بشوم هم

تازه شاکله ام ..همیشه به بدی همیشه است و بدتر از همیشه گاهی...و برابر شاکله ام دارم عمل می کنم پس پیشرفتی در کار نیست

وااای

  • خدیجه آقایی

آه ای خدای من 

خودم را دیدم ...دو بار

یکی در قبض ...وقتی که پرده ای بالا رفت و تیره گی هائی بر ملا شد و همگی یک شبه پیر شدیم ...حقیقتی به سخن در آمد که کسی دوستش نمی داشت...حقیقتی مثل سرب داغ در سینه ی ما دو نفر گلوله وار کمانه کرد...

من و تو که حالا  دیگر علنا از نگاه هم پرهیز می کنیم

من و تو که حالا دیگر کاملا مخفی از خودمان داریم هم را نگاه می کنیم

ما دو نفر به عمق دره ای که بینمان افتاده پی بردیم

ما فهمیدیم که اگر پرده ها نبودند

که زندگی را که من را که تو را بپوشانند، چه چهره ی در هم کشیده و دژمی داشت حقیقت رابطه من و تو...

رابطه من و همه

رابطه من و کسانی که اسمشان را عزیزان می گذارند

البته رحمن رحیم گفته بود که آن روز می خواهند همسرشان را فرزندشان را پدر و مادرشان را به جای خود فدا کنند و همه انسانهای روی زمین را...

اما اینبار که رحمن رخیم گذاشت بادی بزند پرده ای از جلوی چشممان کنار برود دیدم که همه تظاهر ها و ابراز مودتها پوچ و تهی است دیدم که مثل گرگ هم را می دریدیم در اولین فرصت اگر این ملاحظه کاری پرده پوش نبود

و برتافتن این حقیقت مثل حمل گلولهی سربی کمانه کرده در بطن قلب است.....

بعد از این که به اندازه وزن این گلوله سربی به من اضافه شد....چقدر استغفرا... می چسبد...

این که بدانی در همه حال در حال ظلم کردن هستی و فقط باید به یاری خود خدا از دوز ستمکاری هایت کم کنی و راهی مسیری بشوی که در میان همه ستمهایی که به همه داری می کنی از خودت و از مافوقت توی اداره و ارباب رجوعت بگیر و بیا توی خانه و همسر و فرزند وبعد هم بپرداز به یکی دو تا فامیل و وابسته کمی آن طرف تر و این طرف تر و حتی کارگرت ...وقتی بدانی به هر کدام به نحوی داری ستم می کنی اول حواست را بیشتر جمع می کنی ...دوم بدون ا/ن حس رمانتیک فانتزی که اغلب ما را در روابطمان با آدمها آسیب پذیر و متوقع می کند، با همه مواجه می شوی به هدف مینیمم کردن ستمی که از تو بر آنها می رسد

....

یکبار دیگر هم خودم را دیدم 

آن وقتی بود توی بسطی که به روحیه ام دست داد...پروازی در آسمان آرزو به بهانه داستانی که نوشتم و دادم برای جایی که داوری بشود که آیا تا سال دیگر خبری از او بشود یا نشود اما من می توانم مطمئن باشم که لذت بردم ...حالم خوش شد...از نوشتن به همان جاه طلبی ای دست می یابم که پادشاهان از نشستن بر تختها و کشور گشائی ها ...و دانشمندان از گشودن لبه های دانش

 

 

 

 

آه ای خدای من بابت قبض و بسطهای روحم ممنون

هوای کار را داشته باش...از تو عمر طولانی تری می خواهم برای این که بنویسم

اما کمک کن کمتر ستم کنم

  • خدیجه آقایی

سلام

فکر نکن دوستت نداشته اند....هر چند شبیه ستاره های سینما نیستی اما دوستداران جدی تو رازهای خودشان را با من در میان گذاشته اند هنوز از این دست آدمها پیدا می شوند....توی شکار شاه ماهی هم هستی...اگر دانشگاه باشی...هیات علمی ها پاخالت می شوند

اگر بیمارستان باشی پزشکان جراح

اگر اداره باشی مدیر کل ها...

چرا؟

 حسودیم نمی شود....تعجب می کنم...در تو چه نیرویی هست....؟

قدر خودت را بدان!

 

  • خدیجه آقایی

خجالت که می کشی از کاری که از تو سر زده و بنا نبود و قرار بود به از این ها باشی....تازه می فهمی. فقط آن دقیقه ای که تصمیم گرفتی پایت را کج بگذاری درگیر این کج روی نبوده ای....یک جورهایی باید خدا را شکر کنی که آن دقیقه پیش آمد و آن کج روی قدیمی که در لایه های زیرین تو جریان داشت سر باز کرد و شرمندگی برایت درست کرد و باد غرورت را خالی کرد و به تو فهماند که کذلک حکومتها مغرور می شوند و به چپ روی ها احتیاج پیدا می کنند تا بادشان را خالی کنند....

ولی چیز دیگری هم هست که باد من را خالی کرده است

چی؟

سانچی؟

تقریبا .....یک راهنمایی می کنم به یمن و به روهینگیا ربط دارد.....

غیر از آن یکی "چیزی" ، یک چیز دیگرتری هم هست...

چی؟

آخرالزمان؟

تقریبا.....یک راهنمایی می کنم به طول مدت حکومت امام زمان طبق روایات ربط دارد...

حالا قبل از این که سرشکستگیم را از کشفیات جدید بیشتر توضیح بدهم می خواهم بگویم همه اش چاره اش توبه است. توبه از غرورها ...همان چیزهایی که انسان را رفته رفته سنگ می کنند و ایمانش را به خدا می کشند و عشقش را از بین می برند و آدم را به بت خودش تبدیل می کنند و او نمی فهمد که خدا را از دست داده است. وقتی که عشق میان یک دختر و پسر با همه شور و طوفانی که دارد...این همه آسیب پذیر است که از پژمرده شدن عشقها و رنگ عوض کردنهایش این همه داستانها نوشته اند و این همه طلاقها در میان کسانی که قدرتش را دارند که با عشق زندگی کنند رخ داده اند....پس عشق میان یک خدای ناملموس و یک بنده ی فراموشکار خیلی خیلی آسیب پذیرتر است و کذلک ایمان...و گفته اند شرک از راه یافتن مورچه سیاهی بر سنگ سیاهی در شب تاری .....نا ملموس تر بر قلب انسان راه می یابد....

حالا توبه اما از چه...

 

توبه فردی و جمعی از  غروری که نفت برای ما درست کرده است طی این ایام ..ما در بین امثال یمن و روهینگیا و کلا ملت های مستضعف جهان که انقلابمان مدعی آنها بود و اگر نمی بود هم خودمان باید بهای بودنمان و عشقمان را با طرفداری از آنها می دادیم، بورژواهای مغروری هستیم که به اشاعه ایدئولوژی ای که پس از غرور به چیزی ضد خودش در ما تبدیل شده، به بتی علیه آن اعلای آسمانی در ما تبدیل شده، با تفرعن مخصوص خودمان مشغول هستیم و بوده ایم...

دودی که از سانچی به آسمان رفت ...آهی بود که از نهاد مظلومانی که حواله شان دست ما بود برخاسته بود!

خوشمزه تر آن است که اتفاقی که در پس پرده منجر به این دود کردن شده ....نظیر همان چیزی باشد که برای ایرباس دوازدهم تیر شصت و هفتمان رخ داد.....این دیگر سرشکستگی واقعی است!

ترامپ ما را زده باشد و پیغام داده باشد که اگر غلط اضافی بکنید نفت بی نفت! تحریم روی تحریم!

سرشکستگی از روزی که مثل یمن لخت و خالی نشسته باشیم...آن روز از ایمانی که با آن داشتیم یمن را به خیال خودمان شارژ می کردیم هم خبری نیست تا شکم اگر خالی است ...دل تهی نباشد!

سرشکسته ام از این که موجودیتم هویتم ماهیتم ایمانم و همه آنچه منم توی کشتی هایی با پرچم پاناما  در معرض انواع خطرها....به حول و قوه تو جابجا می شود و من هنوز دارم به خودم افتخار می کنم و آنچه را که رهیر از تریبون ها محض آبرو داری و حفظ وجهه اسلام ...اعلام می کند، برای خوابیدن روی پر قوی غرور استعمال می کنم.

سرشکسته ام از روزی که کودکانم گرسنه باشند و ای بسا ....خودم بخورمشان! تا زخم معده ام آرام بگیرد...

سرشکسته ام از این که امام زمانی که همه چیزمان را به او محول کرده ایم طبق برخی روایات سه یا پنج یا هفت یا فوقش نه سال در زمین حکومت خواهد کرد....

این یعنی از نه هزار سال تمدن بشر....بیشترش به تلاشهای خودش وابسته است...نه به حواله دادن به امام زمانش!

  • خدیجه آقایی

رفیق توی کانالش نوشته است جعبه سیاه نظام لو رفت: چرخشی پراگماتیستی از امر فقهی به امر سیاسی...از امر نظری به امر عملی!

و این را گفته است:

حجت الاسلام خامنه اى: [درصورت انتخاب من به رهبرى] اصلا از لحاظ فنى اشکال پیدا مى کند این قضیه؛ رهبرى رهبرى صورى خواهد بود نه رهبرى واقعى. من نه به لحاظ قانونى و نه از لحاظ شرعى براى بسیارى از آقایان حرفم حجیت حرف رهبر را ندارد، این چه رهبرى خواهد بود؟ (از لحاظ قانونى...) از لحاظ شرعى حجیت قول رهبر در صورتیست که کسى که مى خواهد به حرف او عمل کند، او را فقیه و صاحب نظر در امور دین بداند. خب آلان در همین جلسه چند نفر از آقایان آمدند صحبت کردند تصریح کردند که بنده صاحب نظر نیستم. این چطور، همین آقاى آذرى قمى که اسم بنده رو اول بار در جلسه آورد [بعنوان معاون اجرائى آیت الله گلپایگانى] بنده اگر حکم کنم ایشان قبول خواهد کرد؟ قطعا قبول نمی کنند!

🔸حضار (احتمالا با محوریت خود جناب آذرى قمى) با صداى بلند: بعد از رهبر شدن بله!

🔹حجت الاسلام خامنه اى: نه آقا بعد از رهبر شدن؟!...

 

 

بعد در ادامه رفیق با گلویی متورم از بغض یا فریاد و با حالتی مستاصل نوشته است:

با این حال معما کاملا حل نشده است. ما در اینجا با نوعى افسون زدایى و تقدس زدایىِ پنهان شده و تعمداً اعلام نشده از دولت و سیاست مواجهیم. پنهان ماندن این نقطه گسست تاریخىِ تعیین کننده این فرصت طولانى را به روحانیت داده که بار دیگر لباس فقه و قدسیت بر روح عرفى سیاست موجود بپوشانند و سوء تفاهم هاى بسیارى در نسلهاى آینده پدید آورند که امروز بنیاد مدنیت ایرانى را به پرتگاه فروپاشی کشانده است.


 اینک با علنى شدن تفکیک سیاست از دین در جمهورى اسلامى این پرسش مهم پیش روى ما قرار دارد که منطق حقیقى سیاستِ فقه زدایى شده ى اصلىِ نظام سیاسى ما چه بوده و هست؟ حالا که با علنى شدن نقطه گسست، حجاب زربفت و مقدس حوزوى کنار رفته و جعبه سیاهى از سیاست سى ساله پیش روى ما قرار گرفته، همانطور که داوود فیرحى پیش از این به ما گوشزد مى کرد آیا این تنها میشل فوکو خواهد بود که در طرح اولویت قدرت بر دانش ما را در فهم تحولات تاریخ اخیرمان یارى خواهد کرد؟ 

 

خصوصا از این فیرحی و میشل فوکو به بعدش لجم گرفت و مرا به یکی دیگر از نظریه های اساسی زندگیم نزدیک کرد.

( آخر می دانید من آدمی هستم که چندتایی نظریه دارد که با آنها هم پوست میوه را می کنم هم سر بچه را توی حمام می شورم هم قصه های آخر شب تعریف می کنم هم توی اداره با مافوقم در می افتم هم بحران اقتصاد جهانی را پیش بینی می کنم هم ناکجا آباد تمدن معاصر را رصد می کنم ....هم ...هم )

و آن نظریه هم این است که ما آدمها توی یک مایع ژله ای که دور خودمان تنیده ایم زندگی می کنیم و حین تمام فرایندهای اجتماعی شدن از مهد کودک تا سالن کنفرانس دو هزار نفری همچنان از توی آن بیرون نمی آئیم و تمام مدت خیال می کنیم بیرون هستیم اما همیشه با خودمانیم...در تصورمان از دیگران خودمانیم که انعکاس پیدا کرده ایم ...موقع عاشق شدن و علی الخصوص هنگام نفرت یا انتقاد یا اوپوزشن! هم با خودمانیم!

برادر منتقد فقه من کاش بند آخری را نمی نوشتی تا بهت نگویم تو هم متفقه از روی متن فوکو هستی ...تو هم به روشی انتقاد کرده ای که خودت در پیش گرفته ای تو هم تمام مدت با خودت بوده ای....

من فعلا وقت ندارم یک جوابیه ی شسته رفته به تحلیل رفیق بدهم. اما جواب ارتجالی را اینجا یادداشت کرده ام برای روزی که مقاله یا رمان مهم من درمورد مدیریت "دربیاید"!

با سلام. برادر در مورد جعبه سیاه کمی شلوغش نمی کنید؟ قس علی هذا چه بسیارند موقعیتهایی که در هر کدام  فقه چیزی می گوید عرف چیزی می گوید عقل چیزی و لوطی گری چیزی و...لازم نیست حتما پای سه گانه ای وسط باشد این وسط چیز زنده و فعالی لازم است که نه با استناد به  نوشته های توی کتابها و مانیفست های اعلی ....إسنادی به امری ببندد نه متحیر بماند و نه گریه اش بگیرد...این وسط باید پای یک موجود زنده وسط باشد پای یک انسان زنده تا مدیریت کند! یا به زبان طلبه ها اجتهاد کند...پس چیزی که شما این همه مدت است به خاطرش واویلا سر داده اید این است که فقه به مثابه یک چیز متصلب پاسخگوی یک نیاز دینامیک به اسم امر سیاسی نیست؟ ....خب بعله نیست ...آیا می خواهید بگویید  هر چه می کشیم از دست این فقه توی کتابهاست؟ ما هم می گوییم در مقابله با فکلیسم شما هم لابد ما داریم از کتابهای فوکو می کشیم؟؟؟

نه.... نه ما هر چه می کشیم حتی در خرابیهای سیستم سیاسی مان از دست فقه است نه شما هر چه می چشید از نتایج تفقه های فوکو و پوپر است!

شما می دانید که مثلا همین اخوی من اگر بخواهد جواب بدهد می گوید:

"ایشون اول باید اثبات کنه که این گزاره یک کنش غیر دینیه بعد بیاد بیشتر آسمون ریسمون بافیاشو تماشا کنیم:

اینکه اگر فقیهی علم دینی بیشتر و هنر مدیریت کمتری داشت و به عنوان رهبر انتخاب نشد یک رفتار خارج دین هست."

مدیریت!

  • خدیجه آقایی

دنیا مترو است و همه چیز یک سوار و پیاده شدن به موقع است! و گرنه یا لای در می مانی یا در می مانی

در حالیکه همه جا سخن از خل و چل ی ترامپ است و رسانه های ما هم دانسته یا نادانسته سخنان برخی را در سمت خود "ترامپ اینها" تکرار می کنند کسی نیست بگوید با این حال چرا همه چیز "ترامپ اینها" علی رغم تمایلی که به غیر عادی نشان دادن او هست، دارد به پیش می رود.

آیا این همان مدیریت لغزنده و پویا و سوار و پیاده شدن به موقع نیست؟

ایرانی بیاندیش!

ترامپ با آن هم شلتاق و شانتاژ می آید و چهار ماه به تو مهلت می دهد برای خروج خودش از برجام! به این فکر کرده ای که چرا از آن امضاهای دیوانه کننده که پای سند قدس زد پای نقض برجام نزده هنوز؟

به این فکر کرده ای که روبنایی که سعی در القای آنرمال بودن ترامپ دارد زیرش دژ مستحکمی از حمایت از اوست؟

 به این فکر کرده ای که این برگزیده ی آرای الکترال چرا الان گزینه مناسبی است؟

من برای هر کدام از این سوالها سه چهار تاجواب دارم که وقت ندارم بنویسم

اما خلاصه اش این است که:

همه اینها به خاطر نوعی از جنون و ویرانی است که در ذات تمدن عصر نهفته است. این روزگار ماست! روزگار دیوانه! ولی وقتی دیوانه را برای توصیف این روزگار به کار می بری باید چند تا تبصره هم بگذاری....دیوانه ی ویران کن...دیوانه ی خودخواه....دیوانه ای که همه چیز را یا به سوی پایانی تلخ و یا ماندنی زجر آور سوق می دهد!

 

  • خدیجه آقایی

بسمه

شاید چون تلگرم بسته است و کانالهای مصیبت خوان را نمی شنوم

شاید چون توی سفر اخیر، یک روحانی را تصادفی از کنار جاده سوار کردیم و تا برسد قم یک عالمه مصیبت هایی را که میشناختیم به نعمت تبدیل کرد و یک عالمه محدودیتهایمان را بست!

شاید چون علی رغم مریضی رفتم کوه

شاید هم چون همین الان یک ادالت کلد خورده ام

به هر حال می خواهم روشن تر بشوم مثبت تر می خواهم شب به شب صورتم را آبرسانی کنم!

هر چه پیشتر می رود دارم به یک نوع آشتی نفسانی سوق داده می شوم.

از الههم می خواهم که اخلاقم را خوب کند....سخت است مادر آدم ناگهان این همه روی سرش خراب شود!...برای فاطمه سخت شد! این کارها..الهمم می بخشید

  • خدیجه آقایی


انقلاب اسلامی ایران،کاملا شکست خورد و فروپاشید.نه الان بعد از سی و نه سال..که از همان اول...انقلاب عروس زیبایی بود که همان شلوغی ها و هلهله های شب زفاف ربوده شد و به خانه داماد عوضی رفت!

من از اکبر هاشمی رفسنجانی به عنوان یک انشعاب میانه از مجاهدین خلق صحبت می کنم

من از هفت تیر و هشت شهریور صحبت می کنم....از ردپای عالیجناب در این ماجراها صحبت می کنم...به نظر شما ماجرای نیمروز چه بود؟

من از یک چیزهایی هم صحبت نمی کنم چون هنوز در موردشان جهل دارم...

من از لاریحانی ها صحبت می کنم

من از فساد سیستمی صحبت می کنم

اما هنوز کاملا چپ نکرده ام...هنوز به حکومتی بر مبنای اسلام معتقدم...به حکومتی بر مبنای مردم معتقدم

دوستان حکومت اسلامی فعلی ما چه دارد و چه ندارد؟

مردمی مجبور به حفظ شال یا روسری روی سر..و مردمی مومن و معتقد دارد

حاکمانی مجبور به رعایت حداقل ظواهر عدالت؟ ندارد!

از منصور نظری صحبت می کنم که موفق شد با کلاه کاسکت و در هیات پیک از سد حراست بگذرد و جلوی محسنی اژه ای خیلی چیزها را فاش کند...

از ستار بهشتی صحبت می کنم

از مهدی هاشمی صحبت می کنم

از رضا شهابی صحبت می کنم

از سلمان کدیور صحبت می کنم

از مجتبی دانشطلب صحبت می کنم

بله همه این شواهد کافیست تا بگویم انقلاب اسلامی ایران تمام شد...بیشتر از مشروطه پائید اما تمام شد...حالا نوبت آوار برداری است

 

کسی می گوید ایراد در ایدئولوژیک بودن حکومت است

با تو هستم ای کسی که انگشت اتهام را به سوی ایدئولوژی یا فقه یا مصلحت گرفته ای .. و حقا که بد هم نگفته ای ...اما سوال من از تو درباره روش خود توست!

... اگر ایدئولوژی چیز جیزی باشد، یک وجهش همین است که ما وقتی سراغش می رویم چنان داغ می شویم که کنترل اوضاع از دستمان در می رود...همین کسانی که آماج همه شکستهای این انقلاب را ایدئولوژی می دانند یادشان باشد که کلمه ای به اسم ایدئوولوژی درست وقتی ابداع شد که کسی شورش کرد و گفت دین افیون توده هاست...همو و یارانش ایدئولوژی را جای دین نشاندند و در ایران هم عقب مانده های بی سوادی هستند که بنا دارند علم و تخصص را جای چیزی که اسمش را ایدئولوژی گذاشته اند بنشانند! سکولاررها را می گویم!

ایدئولوژی زدگی  این است که بلد نباشی آدمهایی را که می شود باهاشان دوست بود، برای خودت نگه داری .

ایدئولوژی زدگی این است که به خاطر آموزه های وبر و پوپر و دیگران، ذزه بین دست بگیری و دنبال یک افرادی بگردی تا لیبلهایی را که در کتابها نوشته اند روی پیشانی آنها بچسبانی مثلا کافیست یکی روی منبر بگوید عبودیت! تو شصتت خبردار بشود که این همان بردگیست!

چرا تو آمادگی تام داری که از سخنان برخی صرفا چهره ها  یا حتی از موضع گیری هایی که به خاطر درست مدیریت نکردن تو در آنها به وجود آمده ابزاری برای نامطلوب شمردن آنها بسازی...چرا حواست به دستهایی نیست که حاضرند نصف دارائیشان را بدهند تا میدان طوری آراسته شود که تو آراسته ای؟..

از آن طرف به تو هم بگویم ای دوست آرمان طلب شهید داده ی حججی داده ی احمدی روشن داده ی نه دی درست کرده ی صدیق فداکارم

دوست من، برادر و خواهر ولایت مدار حزب اللهی من که از رهبر مثل تخم چشمت مواطبت می کنی و خوب کاری هم می کنی و احمدی نژاد که سهل است خیلی های دیگر را هم قربانی او می کنی....به این فکر کرده ای که شخص آقا مگر چند سال دیگر هستند؟ که همه دعواها سر ایشان تمام می شود...که این همه نگران این هستی که برای او و آبروی او بد نشود...که مبادا ضد منویات او سر و صدایی بالا نگیرد؟ که مبادا مرزبندی عدالت طلبها با اپوزیسیون های افاده ای قاطی شود؟...نگران باش اما تصمیم درست را بگیر...اوضاع را تو هم باید مدیریت کنی...مبادا گولت بزنند و به کسانی که در حقشان ظلم شده پشت کنی؟

 

و تو ای دوست عدالت طلب از رهبر عبور کرده یا در حال عبور من...تو هم بیاندیش ..آیا "رهبر" را نمی شود برای عدالت نگه داشت؟ برای جبهه عدالت طلبی نگه داشت؟ از دست دادنش چه فایده ای دارد؟خراب کردن رابطه اش با مردم به نفع جریان عدالت طلبی است یا به معنای یتیم شدن مضاعف مردم است؟

اگر کسی از این برادران و خواهران ولایت مدار بگوید "رهبری"  را نمی شود در دست گرفت ...دچار اوهام ایدئولوژیک شده...می شود خوب هم می شود...امام خمینی  را هم در دست گرفتند که کار به جام زهر کشید...

ما به مدیریت احتیاج داریم...مدیریت می خواهد که بتوانی رهبرت را از دست ندهی و مجبورشان نکنی جلوی چشم همه جام زهر سر بکشند!

  • خدیجه آقایی