حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۳۰
ارديبهشت

خدا بخواهد فکر کردن و قضاوت کردن به هم ربط دارند و این که کسی دو تا پستش به هم ربط داشته باشند یعنی زیاد پرت و پلا نمی گوید

خدا را شکر که سیر تطورات اندیشه بشری را در مدت زمان کوتاه عمرم نسبتا در حافظه حاضر دارم!

و این کمک می کند دور بایستم و به خودم و افکارم و قضاوتهایم و موضع گیری هایم از دور نگاه کنم. و ایضا به همین چیزهای دور و بری هایم

یک استقرای ساده و یا حتی استفاده از منطق قوانین انجمنی کمک می کند به ماجرایی که اسم معرفت شناسی به آن داده اند....شر و ور را رها کنم 

هر چه بیشتر دقت کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم که 

اکثر صاحبان تعادل روانی اول دلشان می رود جایی و بعد رایشان و فکرشان ....حتی صاحبان فلسفه جدید هم اول در استیت ماشین وجودشان تغییرات شیمیایی و دلی رخ می دهد و بعد تحرکات فیزیکی و مغزی به راه می افتد....البته اصطلاح " اول و بعد" در مورد اندیشه بشری بسیار غیر دقیق است و به جایش "سیر دیالکتیکی" مناسب است!

حالا که من دکمه های دل و فکر را انقدر زیاد فشار داده ام که هر دو تقریبا هرز شده اند، شبیه یک استیت ماشین پست مدرن شده ام که فیلسوف کلاهبرداری که درس نظریه زبانها و ماشینها را در میان دروس م نرم افزار تعبیه کرد، قصد جا انداختن این فلسفه را داشت....

کلا این درس فلسفی مالی اصلا فنی نبود!

استیت ماشین مذکور فقط طبق روشی که منحصر به هویت اوست، تو را چه در ساحت اندیشه و چه در انتزاع از حالتی به حالت دیکر می برد و ورودی و خروجی هرگزش مشترک نیست!

این می تواند مغز غوطه ور در شک و زبان گویا به نمی دانم من را توصیف کند!

  • خدیجه آقایی
۱۷
فروردين

از غربی ها داشتم کاملا به صورت خودجوش و داوطلبانه می آموختم که قضاوت نکنم.  کسی لگدم کرد، قضاوتش نکنم....کسی خودش را زنش را بچه اش را و یا حقی را لگد کرد باز هم قضاوتش نکنم....غیر از کسان، حوادث و وقایع و فجایع هم هر از گاهی به معرض قضاوت انسان در می آیند و آدم ناخواسته مثل اینکه از وقوع وقایع جایی توی فکرش خارش گرفته باشد، درباره این ها قضاوت می کند، من باب رفع خارش  حد اقل!

یکی از قضاوت برانگیزترن ماجراها حوادث منجر به فوت انسانهاست ....

قضاوتها هم حول و حوش این که چرا این اتفاق افتاد؟ چرا منجر به فوت شد؟ می گذرد...قضاوتها بیرحمانه و یا بالعکس ماله کشانه در صدد یافتن مقصر و یا مخفی کردن اوست!

اما این قضاوتها خیلی طولانی میی شوند، گاهی موضع انسان در برابر این حوادث که لقب عزادار را به انسان اعطا می کنند (مثلا زن، شوهر خواهر برادر پدر مادر و یا فرزند انسان را در کام می کشند) مسیر زندگی را عوض می کند و گاهی مسیر زندگی قاضی حادثه از مسیر زندگی قربانی حادثه بیشتر تغییر می کند، و این آن چیزی است که باعث می شود کسی مثل من بیاید و اینجا چیزی بنویسد:

قضاوت ما در برابر حادثه ای که بچه های کوچک خواهرمان را بی مادر کرد، و سپس تصمیم و موضعی که در اندیشه و عمل ، می گیریم....بخش فاعلی وجود ماست در برابر انفعال حادثه ...این عرصه ماست...و در این عرصه خیلی هنرها می شود به خرج داد.....

مهمانی داشتم که چندروزی بود کودکی از اقوام خیلی نزدیکش را در یک حادثه رانندگی از دست داده بود و تمام زندگیش شده بود راهی برای تسلی دادن به مادر آن کودک...تمام وقت درباره همین حرف میزد....نزدیک آخرهای شب نشینی آمد گفت ...راستش چندماه پیش خواهرم را هم در حادثه ای از دست دادم و الان سه بچه بی مادرش در خانه به حال خود رها شده اند و روز و شبشان به بهانه گیری و سر بر زمین و زمان کوفتن می گذرد!

دیدم این که حادثه به مراتب بدتری است.....دیدم گوینده خیلی زندگیش رنگ این حوادث را گرفته است...وارد دالان روحیه اش شدم، دیدم در دنیایی به کلی متفاوت از من زندگی می کند....دیدم آن جا هم سرزمین مهمی است و باید سفرنامه ای از آنجا نوشت برای کسانی که نمی دانند آنجا کجاست...آنجایی که هر آن ماشینی امیدها و دل بستگی های تو را زیر می کند...آنجا که ثانیه ای ابدیت را رقم می زند...آنجا که تمام خشونت و خودکامگی مدرن، تمام ظرافت و عشق و زیبایی را زیر می کند.....و بعد غم می ماند برای قرمز کردن آسمان قیامت....قیامتی که زلزله حادثه درست کرده است...تمام کسانی را که ذائقه طبعشان برای تلخ و ترش زیر و رو کننده حوادث لک زده است دعوت می کنم که بیایند و صحنه سرخ شدن آسمان مانند ورده کالدهان را ببینند. همه آنها که دلشان تکان می خواد و از یکنواختی دوری میکنند بیایند و این صحنه را خوب به خاطر بسپارند و یادشان باشد که علی رغم زلزله هایی که وانفسای انسان را و فرار انسان را برمی انگیزاند، وجود داشتن خیلی مهم و بامزه است و به خاطر این وجود باید از خدا تشکر کرد.

به قول خواهر امام حسین...علی رغم مصائب وجود داشتن را هنوز عشق است که جز زیبایی نیست حالا که به عین خداست..... این هم به قول خود امام حسین : هونا علی لانه بعین ا...

  • خدیجه آقایی
۱۷
بهمن

دیروز غروب، بعد از اینکه به عینه مستجاب شدن یک دعای دیگرم را دیدم، غمی بر من وارد شد. که ندانستم چیست. غمی که یک احساس زودگذر شناخته نشده نبود.

مدتهاست حدود یک سال و نیم و بیشتر که دعا می کنم کسی را پیدا کنم تا بتوانم به جای خودم روزی چند ساعت توی خانه بگذارم و  خودم بروم پشت میز توی اداره بنشینم. 

دیروز غروب با کسی از این دست ملاقات کردم، نگاهی به چهره او و نگاهی به طفلهای کنج اتاق خوابیده خودم کردم و خیلی آرام از غمی که وارد می شد پذیرایی کردم....غم کمک کرد تا دست از آرزوهای مجازی که از کله من بزرگتر بودند بردارم...همانهایی که ساعتها مرا از خانه بیرون می برد از بچه ها غافل می کرد از خانه داری دور می کرد...اما به جز نشاط کاذب و مستی غرور کاسب هیچم نمی کرد...

غم کمک می کند انسان گرفتار غرور نشود...غرور مرکبی است که یک طرفه به سمت جهنم مسافرگیری می کند

  • خدیجه آقایی
۱۶
بهمن

ممنون بردر

راهگشا بود...فرصت صحبتی هم که توی مسیر دست داد خیلی خوب بود...ممنون

به فکر ساختن دنیایی بودم....یادداشتی از آقای خانی نورافکنی از تاملات هایدگر به غارهای تاریک آرزوها و خیالاتم انداخت....

وداع با قلم ممکن نیست

  • خدیجه آقایی
۱۲
بهمن

به نام خدا...امروز پنجم بهمن ماه شروع دوباره

شخصیت  اصلی رمانم آمده بود دم در خانه کلنگی قصه ام سلامی بکند و با برق چشمهایش حالی به حالی ام بکند، طبیعتا به او نتوانستم بگویم که من دارم شکست خوردن را در انتشار تو تجربه می کنم. دعوتش کردم به یک لوکیشن جدید، با هم گپی بزنیم. شخصیت با من چیزی نمی خورد که از ابهتش کم نشود.

 در لوکیشن جدید رفتیم توی ایوان آجرنمای یک دبیرستان دخترانه که شخصیت آنجا خاطراتی داشت و صحبتهایمان را ادامه دادیم.

لبخندی بر لب و نگاه به افق باز این سوال را پرسید که اصلا چرا می خواهی بنویسی؟ گفتم دل خون

مجبور بود سری تکان بدهد که یعنی گرفتم

این بار پرسید چه را می خواهی بنویسی

گفتم خون دل و با لحن جدید گفتم که معنی جدیدی بدهد

بعد شخصیت چرخید پشتش را داد به پشت صحنه و رویش را داد به من و لبخند مشروحی به لب آورد و کاری کرد امتداد نگاهش را دنبال کنم و من فراموش نکردم که سایه مژگانش را که گوشه چشمش را هاشور زده بود، به دلم بسپارم. در  آسمان دبیرستان دخترانه کبوترهایی پرواز می کردند که خبر از وجود همسایه کفتر باز در نزدیکی ها می داد.

بعد تصمیم گرفت مهمترین حرف کل داستانش را برایم بزند، که طبیعتا به علت فنون داستان نویسی نمی توانم  حرفش را همین جوری قلمبه و یه هویی  بازگو کنم اما مایلم بدانید که در آن تراس نیمه بهاری من و او خیلی با هم بحث کردیم.

عجله عجیبی داشت که پایان کارش در قصه را بداند . بهش گفتم من که عجله ای ندارم پایان کار قصه  زندگی خودم را بدانم. بلکه فراز و نشیبهای زندگی ام که کم هم نبوده اند، چندان توجه مرا در زندگی به خودش جلب نکرده است. برگشت گفت ای بسا سرگذشت خودت را در یک رمان سیصد و سیزده صفحه ای می خواندی آنقدر برایت جالب می شد که کتاب را حتی توی دستشویی هم از دست نمی گذاشتی و یک نفس تمامش را می خواندی.

حالا چرا گفته بود سیصد و سیزده ؟ این اخلاقش را می شناختم حرف عادیش بدون استعاره نمی گذشت! صنایع ادبی به کار میبرد و کنایات بی ادبی !

بعد هم نتیجه خودخواهانه ای گرفت: گفت من بیشتر از تو وجود دارم.برای اینکه من شخصیتی هستم که تو آفریده ای ولی تو شخصی هستی که ...

پریدم توی حرفش و نگذاشتم جمله ملال انگیزش را با این عبارت که ...دیگری تو را آفریده، تمام کند. از کلمه دیگر و دیگری بدم می آید.

تصمیم گرفتم با او یکی شوم  و زندگی و وجودم را در کتاب بریزم. نه که کتابم بشود همه زندگیم ...بالاتر: وجودم بشود کتابم

نا گفته پیدا ست استعمال لغاتی چون خون دل و وجود علی رغم مهم بودن به جز مشغول کردن سر کاری نمی کنند مگر وقتی دست و پا و اندام خواننده در مواجهه واقعی با کتاب در گیر شوند و نه فقط سرش! طفل معصوم  خواننده

برای این یکی شدن عوض شخصیت پردازی یک چند درباره خودم بگویم.

من همانم که:

از عشق تو من مرغم باور نداری قدقد

این جمله زیبا و موجز که هر بار میشنوم موهای تنم را سیخ می کند، این مانیفست انسان شناسی این آیه کبری تواضع این تعریف من است.

"عجب مختصر و مفید، همین یه جمله باید کار نویسنده ای صاحب سبک باشه! یه فرمالیست کلاسیک یا یه رئالیست فولکولوریک..".اینها را داشتم به شخصیت می گفتم

"همه چقد خوبن! چقد خوب شد که گفت باور نداری...چیز دیگه ای نگفت...مثلا نگفت قبول نداری....جمله کلا توی فرم ادبیه ولی محتوا به طرز عجیبی پرده های ادب رو می دره....وای که چه خوبه!"

شخصیت هم عین فیلمها زل زد توی قیافه ام و به صورت کلیشه ای گفت : حالت خوبه؟

سر حال بودم پس براش تعریف کردم:

" تاکسی توی ترافیک گیر کرده .به دختر بچه هشت ساله صندلی عقب به مادرش گفت حوصله ام سر رفته باید بذاری برات یه قصه تعریف کنم.بعد شروع کرد که : هستی دختر بد خطی بوده و کلمات مشقاش از این که بد ریخت بودن تو دفترش ناراحت میشن و تصمیم میگیرن از تو دفترش فرار کنن بعد وارد مغز دوستش میشن و سر از انشای اون در میارن و شبیه بودن انشای دوستش با املای هستی سرفصل دعوا میشه و ....ترافیک تموم شد و قصه هه تموم نشد عوضش راننده چرت خوبی زد ..." یادم نیست شخصیت چه واکنشی نشان داد چون باید توی بحر قریحه ی فلسفه مندی می رفتم که فیزیک کلمه را توی معنایش تحلیل برده بود تا کلمات  بتوانند از  املای دختر وارد مغز دوستش بشوند. به قول شخصیت حکیمانه "زندگی در پیش رو" با کلمات همه کاری می توان کرد.

این ها را تعریف کردم که ضمنش گفته باشم کف کردگی یا جوگیری یکی از مختصات حقیر هست.  روزهایی هم هست که عین یکی از قهرمانهای رمان ژرمینال به در و دیوار می گم "بالدرداش"  که معنیش یک  فحشی تو مایه های "جفنگ عوضی" هست. خصوصا وقتهایی که تلوزیون یک برنامه جدی داشته باشد ... خلاصه عین شعله های تنظیم نشده ی جوشکارها یک دفعه تنوره میکشم و خاکستر میکنم ...

کمی که فکر کردنم طول کشید برای این که شخصیت را به حرف بگیرم ادامه دادم:

" بابام بد عادت کرده بود به گیر دادنای مادرم ...بدها...

من ساده هم فکر میکردم مامانم که رفت باید کسی جانشینش بشه که اصلا گیر نده! تا بابام خوشبخت باشه

نگو بابا به خاطر ضعفهاش خیلیم حظ می کرده از این سلب اختیاری که مامانم ازش میکرده ولی ناجوانمردانه ادای مردای غرور شکسته رو در میاورده جلوی ما

طببیعت بابام هم مثل مال خودم  تعریفی نداره! "

شخصیت لبخند دندان نما ولی ظریفی به لب آورد و با این که عینکی نبود، لازم شد یک لحظه عینکش را روی صورت تنظیم کند تا دقیق تر روی من مطالعه کند، بعد با خنده ای که طعم خربزه می داد گفت: "خدا خفه ات کنه...آدم این جوری درباره باباش حرف نمی زنه...به بهانه ی شخصیت پردازی در داستان اونم پرداختن شخصیت نویسنده نه نوشته شده ها!....شخصیت منو این طوری نپردازیا!!"

بعد من رو به خواننده کردم و گفتم "حالا که با من آشنا شدین بریم سراغ شخصیتهای قصه...بی ادبی نباشه  از خودم نوشتم که پدرکشتیگی م رو نه ببخشید برادریم رو با واقعیت قصه ثابت کنم و بعدشم از خواننده  تقاضای ارث و میراث کنم! ملتفطی که ...قصه ها به خاطر واقعیت هاشون از خواننده ارث های مختلف می برند! باور کردن داستان یکی از آن ارثهاست. 

اینم بگم و برم سر قصه: با  نویسنده ای تماسی گرفته بودم  و پی دی اف نوشته هایم را برایش فرستاده بودم و در متن نامه به طرز مشمئز کننده ای ادای انسانهای متواضع را در آورده بودم و از جناب خواسته بودم "تورقی بفرماید" و بعدش هم راهنماییم کند و اگر لازم شد رک به من بگوید که دیگر ننویسم.

اما  جناب نویسنده زبل بود از طرح مطول  و جاه طلبانه قصه فهمید کسی که ادای انسانهای متواضع را در آورده است یک خودشیفته جاه طلب با ادعاهای جهانی  است و بس!

با این وجود، جناب  نویسنده بزرگوارانه ، لقمه ای  دستپخت بنده را تست فرمودو خیلی مهربانانه و با برشمردن محاسن فرضی شروع کرده و سرانجام از معایب واقعی پرده برداشت. و سپس راهنمایی ها .

اما بنده تمام مدت مشغول این بودم که از پشت تلفن روح نویسنده مهربان را سونوگرافی کنم! به هر حال موقعیت یکه ای بود و باید از آن برای سنجش اوضاع ادبیات کشور استفاده می کردم. متوجه شدم  کبد روحش چرب شده بود چون خیلی اصطلاحا "رو هم خوری" کرده بود، روحش "رو هم خوری" کرده بود...مثلا روی "چاه بابل " ، "ریشه های آسمان" را خورده بود....چاه و آسمان؟؟

یک عادت بد دیگری که دارم، - گفتم و قصه رو شروع کردم – این است که ..از نوشته های آفتاب خورده ی دیوار دستشویی های بین راهی که سمت نماز خونه رو نشونت میدن تا جملات دعای کمیل  همه رو می خوام بریزم توی دیگ...همون دیگی که شاعر میگه ...روزی تر و خشک ما بسوزد آتش که به زیر دیگ سوداست!  توجه فرمودین؟ دیگ سودا!

بعد نوشت آخرم هم این که داداشم  میگه اوهوی  وحشی! تو ننویس! که ماجراش مفصله و به کتکهایی که تو بچگی ازم خورده ......

  1. فصل اول قصه، خرداد 57، روستای بوزآباد:

یک روستای کویری  در چند فرسخی شهر کاشان داریم با خانه هایی نوعا بر فراز که حیاط هم کف است و پله ها به اتاقها راه می برند، در این لحظه دو خانه در دورنمای ماست. اولی که اعیانی تر است و سه طبقه و بهره خوبی از هنر معماری برده است، خانه اربابی است و دومی که دورتر است و فقط یک گوشه از در ورودیش برابر چشمان ماست، و باید از این دو کوچه عبور کنیم تا به جلویش برسیم، خانه ملای آبادی است که خرده مالک هم هست و آب و علف و بز و بزغاله ای برای خرجی خود و خانواده کم تعدادش دارد. آهان رسیدیم... اینجاست خانه درویش مندانه تر اما به هر حال آبرومندانه ملا.

در صفه ی  این خانه ، خانه ملا در آن  صبح زود ...حالا شایدهم بگویی خیلی هم زود نبود...ساعت هفت صبح در خرداد ماه ...زود به حساب می آید دیگر؟

 تو اون ساعت مرغه از روی تخمها پاشده بود و با دقتی که تکنیسین بیهوشی به دست جراح موقع بیرون کشیدن بچه از شکم مادر زل میزنه به تخمی که داشت با نوکهای جوجه ترک بر میداشت نگاه میکرد..

این تولد با صفا در اون صفای اول صبح روستای کویری جون میداد برای شروع قصه.

آمنه خانم با بیاه بیاه ناشیانه ای روی صفه ظاهر شد و دونه پاشید جلوی مرغه...مرغه با بی اعتنایی به آمنه نگاه کرد، لباسای آمنه پر بود از پرز قالی، روسریشم روی موهای شونه نکرده پف کرده بود، تنبان گشاد و پیرهن بلند پوست پیازی...این اصلا قیافه مناسبی برای سلام کردن به خواستگار نبود! اما کله صبحی، پسر خان با چشم و ابروی مشکی در حالی که رانت اطلاعاتیش درباره این که قراره داماد بشه دست بالا رو بهش داده بود، خندان و کت وشلوار کرده جلوش ظاهر شده بود، مادر و مادربزرگش هم بودند...پسر پر رو از همون پایین دست دراز کرده بود و گفته بود سلام آمنه خانوم ظرف دون رو بدین  من . خروسه  این پایین خیلی گشنشه...و ظرف رو از دستای یخ کرده آمنه گرفته بود و طوری بیاه بیاه کنان دون توی حیاط پاشیده بود که انگار روی سر عروس داماد نقل می پاشه ..در کسری از دقیقه حیاط شلوغ شده بود از مرغ و جوجه های تازه در اومده اش و بقیه مرغ و خروسها...

و مادر ومادربزرگ سعید، کفش در آورده وارد اتاق مهمان خانه آمنه اینها شده بودند...آمنه زود چادر سفید نمازش رو که بعد نماز به پله های دار قالی آویزون کرده بود سر کرد و از سماور گوشه اتاق سه تا چایی ریخت و به مهمون خونه برد. مدام توی دلش جوش میزد که مرغ و خروسای بی مزه توی کفش مهمون خرابکاری نکنن. آخه خیلی دستی بودن .....اهل خونه راهی باغ بودند...باغ از در پشتی خونه دیده میشد...چاره ای نبود که روی ایوون پشتی ظاهر بشه و اوهوی اوهوی همیشگی رو راه بندازه ...

راه زیادی نرفته بودن...اول امان داداش کوچیکترش برگشته بود و با دیدن سعید توی ایوون، آقا حاجی و حاج خانوم رو صدا زده بود.

..........................

مهمونا اصلا خجالت نکشیدن...کم و بیش خونه هر دختر داری از این بساطهای سرزده و یه هویی به پا میشد.ایران خانوم مادر بزرگ داماد، به جو مجلس اجازه نداد سنگین بشه...

استکان رو که توی نعلبکی گذاشت چادرش رو بیشتر روی قاب صورتش تنگ کرد و انگار از میان جماعت بی سوادها، فقط به استاد التفاط دارد رو کرد به پدر عروس و گفت:

ببین ملا احمد ما امروز اینجاییم که ببینیم چی میگی...

این سعیدم به خودم گفته که دختر شما رو چندباری موقع رد و بدل کردن نقشه قالی دیده و زیر نظر گرفته ...خودش بهم گفته دختر از این درشت تر هم پیدا میشه اما من سلوک  این دختر رو پسندیدم

ملا احمد و رقیه بیگم، مثل کسایی که توی میدان اولین ضربه رو از حریف خورده بودند، مثل منگها سر تکون می دادند

دیگه خودتم می دونی دخترهای اربابای ده های اطراف ، دخترهای شهری،  هم دانشگاهی های تهرانیش...زنش میشن کافیه اشاره کنه

ضربه دوم را ملا احمد به خیال خودش جا خالی داد چون قبل از این حرف مادربزرگ در آمده بود که "بعله برای آقا  سعید بهترین دخترها پیدا میشه ...چرا که نه"

اما ادامه حرف مادربزرگ، باعث شد که احساس کند سردیش کرده...بالاخره طبیعت ملایم و کسل کننده ای داشت این ملا احمد

سعید که دید  مرتب از خودی گل می خورد، با لحنی که حتی آمنه از توی ایوان متوجه ناراحتیش شد در آمد که شما همه توتها تونو تکوندین؟و برای اینکه کلمات سوالش آدرس شنونده را پیدا کنند رو کرد به ملا احمد.

ملا احمد از این پسر چهارشانه و چشم و ابرو مشکی خان بدی ندیده بود، ته قلبش دوستش داشت. گرچه سعید  جز ء  پا منبری ها نبود  اما  لوطی منشی و نجابتش که لابد به داییش(عموزاده ملا احمد) رفته بود کم چیزی نبود!  مثلا تعمیرات  مسجد بعد از سیل تیرماه، کلا به خرج خود این سعید آقای مشتی بود، حتی داوود خان پدرش، خبر هم نداشت!

ملا احمد در همین فکرها بود برای همین حرف توت را فراموش کرد و   در آمد که چه خبر از داوود خان؟

مدتی بود که داوود خان قالی های مردم آبادی را در تهران می فروخت، خودش میگفت بعضی دست و پنجه ها برای صادرات بافته اند...البته بعضی ها

خواننده عزیز من خودم بیست سالی هست که جزء صنف خواننده ها هستم، اگر منتظر بودی بگویم قالی باف بوده ام، باید بگویم  ریا نباشد بوده ام از پنج سالگی با همین انگشتهایی که الان روی کیبورد به پرواز درآمده میله های قفس چله قالی را با صبوری یک زندانی که میله های زندان را ... با رنگها و طرحها زدوده ام.

اما این را می گفتم که خواننده بوده ام و فرق نویسنده و خواننده اندازه فرق مرغی است که تخم مرغ را تولید می کند با پسر بچه ای که تخم مرغ را مصرف می کند و نیمرو را یک لقمه می کند

در مدت مدیدی که خواننده بوده ام دریافته ام که نباید الکی با کات کردنهای هنری خواننده را پیچاند.

برای همین با وجودی که زیبا رویان صحنه های بعدی دارند وارد می شوند همینقدر بگویم که ماجرای خواستگاری سعید ، پسر خان (یا همان ارباب که قبل از انقلاب سفید می گفتند)  از دختر ملا ی ده را در خرداد ماه 1357 داشته باشید تا بعد...خاطر جمع زودی این دو تا به هم می رسند و تعلیقهای فیلم فارسی در کار نیست!

  • خدیجه آقایی
۱۲
بهمن

صبح اوم اومی بود، فرو رفته در خلسه ی یک حقیقت،  استخاره دادم برایم کرد مردم...که باید درست نگاه کنم از این به بعد مرادم هم اوست.

آمد که هیچ خیری در او نیست...نوشتن را گفته بود... و از درد زایمانی که این همه طول کشیده بود نجاتم داد.

باورم نمی شود خودبینی کار آدم را به جایی برساند که نفهمد کیست و اندازه اش چیست..

به برادری گفته بودم می خواهم رمان بنویسم...آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد که رک فرمود "گه بخور"

دانستم کما اینکه دانسته بودم اما در یه لایه عمیق تر به این دانسته رسیدم

که برای نوشتن حتی نه به صواب که به خطا

باید شاهد واقعیت را لخت کنی و از او بگذری ....حالا چه برای رسیدن به حقیقت و چه برای کشتن سوسوی حقیقت....لخت شو تا از طریقت بگذریم ...ما مجازیم از حقیقت بگذریم

و من حتی واقعیت را لمس هم نکرده بودم....واقعیتی را که قرار بود، در آغوش بکشم و بازی بازی لختش کنم و ازش عبور کنم

استغفرا... آمده بودم از حقیقت خرق حجاب بکنم، پرده دری کرده بودم

آمده بودم فرعون وار ...خدایی بکنم بر سر دنیایی که خودم خلق می کنم....جان کندم اما از عهده بر نیامدم...شکرخدا

کوه کنی است نوشتن ...این را باید برای شیخ یونس برکت، که مهربان بود با قلم هرزه گرد من اقرار کنم...

رفت دیگر شاید تا وقتی که حکمت مثلا اگر عمری باشد ....50 سالگی ...سراغم بیاید...

  • خدیجه آقایی
۱۱
بهمن

خودشیفتگی از یک منبع بسیار ضایعی می آید ..با آن چه کنم....

  • خدیجه آقایی
۰۷
بهمن

باز هم رومن گاری عزیز....

کتاب ریشه های آسمان را روی شانه های یک کشیک . یک شکارچی یک خانم مهربان دریک بار و یک فعال محیط زیست دنبال می کردم و باورم نمی شد وقتی ترد و نازک و لطیف چاد را روی قدمهای قلم سبک رومن گاری طی کردم موضوعی که این همه لطیف در مورد طبیعت و ریاکاری متمدنانه غرب و بدویت انسانی غیر غرب حرف زذه بود، در واقع می خواهد از احساس تنهایی انسان بگوید:

"آدمهایی را دوست ندارم که روان رنجوری خودشان به جای دیدگاههای فیلسوفانه می گیرند"

روحت شاد

  • خدیجه آقایی
۰۳
بهمن

امروز از نادر وقتهایی بود توی زندگیم که خودم را گیرآوردم یک گوشه و باهاش حرف زدم

دست به یقه کتش گرفتم و سینه دیوار چسبوندمش و وادارش کردم تو چشام نیگا کنه

ازش جویا شدم چرا تا سر میگردونم بخارات سیاه می ترکونی توی مغز

دود زده زندگیمو نابود کرده

بش گفتم فلان موقعیت فلانی که از ارتعاش تارهای صوتیش و از درشتی چشاش لذت می بری فلان حرفو بهت زد که اگه خدای نکرده همین موقعیت اون یکی که از اولش از ارتعاش تارهای صوتیش وحشتت می گرفت زده بود الان تا ده سال دیگه غیظ و نفرت از معادن عمیق روح استخراج می کردی!

معمولا پایان صحبتهام با خودم هم به یه عبارت سه بار تکرار میرسه خاک تو سرت خاک تو سرت خاک تو سرت

  • خدیجه آقایی
۲۸
دی

چه چیز سبکی در سینه ام باز شده است. فتح

می توانم به بالا بپرم

از سرم ابرها  بالا می روند

اسمش را نمی توانم رویش بگذارم

چیزهایم که گم شده بودند و دنبالم می گشتند، به من راه پیدا کردند، دور از من  خیلی گریه شان گرفته بود

چیزهای پیدایم هم خوشحال شدند

قشنگند این لپهای سپید - صورتی نو که تازه به دست آمده اند.

خیالاتم هم کفشهایشان پاره شده بود و از پریشان گردی خوابشان گرفته بود. آنها هم خوشحال شدند

بعدش هم اصلا انگار نفس پاکی به من خورد

انگار اصلا حالم جا آمد

برای سببش دعا گو و صلوات فرستم

ممنونم

فقط آخرش یک چیز دیگری می خواست بگوید من احمق بسم شده بود لطف و بخیل هم که هستم فلذا نشنیدم

  • خدیجه آقایی