حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

دلم آنجا سوخت که کرانه های تاریخ را نگاه کردم  و دیدم هنوز همه چیز مثل اولین روز آبستن غربت و ظلمی است که در کربلا جگر رسول خدا را درید.

طوری نیست درباره رهبرانی که آرمانهای پیروانشان را به بازی گرفتند حرف بزنید. درباره فریب خوردگانی که به ایده و آرمانشان مغرور بودند رمان بنویسید. هر از گاهی اگر رهبری با شیوه ساده زندگیش و با سواستفاده نکردن از موقعیتش در حکم کلی "بشر قابل اعتماد نیست" رخنه کرد، خیالی نیست. دیگرانی هستند که صدبرابر نرخ انسانیت را گرانتر می کنند. کسانی همین دور و بر با خون شهیدهای انقلاب خمینی به چه چیزها که نرسیده اند. آره همان مظلوم نماهایی که بعضا قیافه رجایی دارند هم حرف برایشان زیاد است. چی؟ می گویی حرف ها و تهمتها را تبعیت نکنیم؟ باشد

باشد نمی کنیم. اما کوهی روی قلبم سنگینی می کند آنجا که می بینم هنوز این حسین است که غریب و مظلوم است. از خون خدا مطمئنم شنیدم که گفت هر جا مظلومی زخم بر میدارد، هر جا غریب وانهاده ای از وطن رانده می شود......این منم که ستم می کشم....همه ستمها دارد بر من می رود!

ای گریه کنهای هر شبه....هر محرم کم کم ده دوازده شب، شبی دو سه ساعت مفتخرید به غوری که در غریبی من می کنید و اشک حلالی که از این راه کاسبی می کنید که آن را روزی خودتان می دانید...آیا من بعد از این همه سال تمرین به شما یاد نداده ام  که سخت دل نباشید ؟ آیا اگر توی تلوزیون دیدید کسانی کسانی را زنده زنده می سوزانند ای گریه کنهای من نباید بریزید توی خیابانها؟

اگر دیدید بچه هایی گرسنگی می کشند نباید روضه های علی اصغر روی شما کاری بیافتد؟

نگویید که والیان ما نیامدند ما را راه بیاندازند برای کمک به فلان و بهمان

نگویید که ندانستیم باید به کجا عارض بشویم

بروید ای ساکت نشسته ها نمی خواهم هیچ کدامتان برای من و جوانهای رشیدم و بچه های پاکم گریه کنید....بروید که تمام سیاهی هایی که به در و دیوار نصب کرده اید را از روی خودنمایی و شرک می بینم. از روی فراموشی خودم می بینم

بروید که بعض از شما با من بدتر از دشمنم معامله کردند....چون که اگر خون من ننگ و ذلت دشمنم شد...برای بعض از شما نان و مال و منال و شرف و آبرو شد....شرف و آبرویی غصبی!

من هنوز تشنه ام...من هنوز غریبم

  • خدیجه آقایی

برای نوشتن به زمان احتیاج دارم و دیگر هیچ ای اله

و سی تومن هم بذار زیر فرش برم سکه های دختر خاله اقدس را و آن یکی همکار شوهرم را و جاهاز خواهرم را ....بابا قرض دارم...مگر آدم قرض دار نویسنده میشه توی عمرش اصلا

اما مثل یخ توی گرمای تیرماه دارد توش و توان مردم آب می شود.

یادم باشد که غفلتا فهمیدم تقصیر اوباما نیست. تقصیر حسن و محمد و زید و عمر خودمان است و بس!

غفلتا فهمیدم ها...یعنی تقصیر ترامپ هم نیست.

غفلتا فهمیدم این از آن مواردی است که همه چیز یک چیز است ...و از این مورد که غفلت کردم دیدم دارم می فهمم که سکه پنج ملیونی و دلار بیست و پنج هزار تومنی که از الان توی مجلس حرفش هست مال ترامپ نیست...مال دولت بدهکار ورم کرده صادرات نفتش به فنا رفته است!

 

  • خدیجه آقایی

نیمه عمر که میگذرد....بقیه را نمی دانم. اما خودم را خوب می دانم که نیمه عمرم که گذشته است بر زندگی حریص تر شده ام و غم خوراک هر شب و روز و ساعت کسی است که زمان بی اعتنا به آرزوهایش روال سرد و بی روح عادی خودش را توی دایره خشنش تکرار می کند.

غم خوراک مثلا نصف شب مهتابی است که با دیدن یک خواب بیداری به سراغت آمده و داری میبینی که منفعل نشسته ای و همه چیز دارد می گذرد.

غم خوراک بعدازظهرت هم هست وقتی داری بر می گردی خانه و هیچ چیز خاصی دستگیرت نشده

غم خوراک نگاهت هست وقتی توی تقویم می بینی تابستان که این همه رویش حساب کرده بودی تمام شد...

غمهایی که زمان و زمانه حالش را نداشته باشند انها را از شما بگیرند...مثلا به این دلیل که به عمق گریه ناکی شان هیچ رومن گری ای نخندیده است....این جور غمها کمی فانتزی باقی می مانند.

ما داریم با غمی که برای امام حسین درست می کنیم همین کار را می کنیم....داریم فانتزی اش می کنیم چون هر روزهر روز داریم تکرارش می کنیم و هیچ شیطان رجیمی و هیچ وسوسه ای هوس نکرده از ما بگیردشان!

یاعلی...

فانتزی شدم سر چهل سالگی....تازه اگر بشوم...وقتی نشستم دیدم دوبرابر قبل زمان می برد تا در اندوه آن خانواده شهید مدافع حرم شریک شوم و داغی اشکهایم چند درجه کمتر شده و ورد زیر لبم این نیست که اگر فلانی با سه تا بچه آنجاست چرا مرد من نیست....پس غمم در این باره فانتزی نبوده که مشمول گذر زمان شده و اخباری درباره آزادی سوریه داغی من را رد داده باشد.....

آه فانتزی شدن عادت بی کارهاست!

بیکار شدم آن همه در نزدیکی چهل سالگی

 

  • خدیجه آقایی

باران به همه ما باریده و با خودش عشق آورده. جدی می گویم. باور کن. طوری نیست که ما آن روزها که تازه شروع کرده بودیم بلد نبودیم مثل اینها که این روزها تازه شروع کرده اند تا صبح با هم اس ام اس بازی کنیم و تا صبح حرف بزنیم  و از این حرفها....درست که نشانه زیادی برای تشخیص این که ما اولش عاشق هم شدیم بعد عقد کردیم موجود نبود...اما الان می شود حتی آن روزها را هم جبران کرد. مهم عاقبت کار است. یک خاصیتی توی عاقبت کار هست که می تواند آن اول کار را در خودش حل کند وبرود. برای همین می گویند عاقبت بخیر شوی...

بارانی که روز عید غدیر بر همه ما باریده است؛ همه ما در همه حالتهای سنگی ویخی ای که قلبمان درش به سر می برد....همه ما مستعد عشق تازه شده ایم... این هم از خاصیتهای کرامت باران است اصلا این خاصیت فوق العاده مبهوت کننده را ذات مبهوت کننده خودش درست کرده که من اینجا توی حنین داد می زنم دربست مخلصش هستم و اصلا در پذیرایی از این عشق نویی که در چهاردهمین سال بعد از ازدواجمان سراغمان آمده تعلل نمی کنم. عشق نامزد بازی دارد توی رابطه من و بچه هایم هم وارد می شود...ای خدا مردیم از خوشی می خواهی جانمان را بگیری بگیر

  • خدیجه آقایی

و ذلت شهوات خیالیه بیشتر است

شاید به خاطر هزینه ذلتشان است که  لذتشان هم، بیشتر است و  ماندگارتر...

وارد جمعی شدم  و بابت ذلتها و لذتها اخیرم، محاکمه شدم و پس از شنیدن دفاعیاتم، درشتترین سنگهایی که دم دستشان آمد را جهت رجم من به کار بردند. واجب شده بود من را ٰ از ساحت قدس خودشان به خوبی برانند! و من هنوز داشتم لذت می بردم! چرا که به جرم منافی عفتی که از شهوات خیالیه ناشی شده بود مورد سنگسار مردان درستکار درشتی واقع شده بودم!

خسته  شدند . رهایم کردتد . البته فرمودند بروم دیگر بیرون اما من به طرز نفرت انگیزی داشتم لبخند می زدم، دقیقا لبخند مورچه پررویی که بعد از رد شدن قطاری با بارش از روی تنش ، پا می شود و می گوید آخیش قولنجم شکست....

بعد از این همه که گفته بودند قصه را قربانی کردی ...شخصیت پردازیت کو....صحنه پردازیت کو....پیرنگ کو....لحن کو...سبک کو...طرحت کجاست....طرح پایانی کو ...اصلا ریالیسم جادویی کفر است اصلا از امیرخانی تقلید که نه گرته برداری کرده ای.....

در آمدم گفتم آمادگی کامل دارم که همه را بکوبم و از نو بسازم...

نگاه تلخ یکی از حضار همو که گفته بود رخوت شعر هفتصد سال است به اسم دین به این مملکت آسیب می زند و به عبارتی شر و ور هایت را بردار و برو....داشت می گفت....زرشک ...مگر ما به اندازه کافی نکوبیدیم که تو هنوز می خواهی بکوبی....

خوشحالم حتی وقتی با خاک یکسانم...این است ذلت تن به آرزوهای دور دادن که مولا گفت نکنید ولی غربی ها گفتند بکنید....چیزه یعنی رویاهاتان را دنبال ................بکنید

  • خدیجه آقایی

آنه شرلی دخترک یتیم و چشم و چراغ داری که 

آدم و عالم از دوست داشتنش عاجزند....باید امروز از اوج فلسفه ای بلند به من بخندد و بخاطر ذوق نویسنده اش در تبدیل فاجعه ی شکسته شدن جواهر...که  برای یک خانواده فقیر به معنی فروتر رفتن توی فقر و از دست دادن آزادی و زندان بود.....به یک خاطره شیرین ابدی به من بگوید:

زندگی بعضی وقتها چیزهای بی نظیری به ما میده....پرنده ها و گلها هم پول ندارن اما شادن....نفس آدم از این همه زیبایی بند میاد!

بعله ...زندگی که نه .....وقتی آدم و عالم از محبت کردن به کسی عاجزند مثل همه ما که از محبت کردن به مرضیه داشتیم عاجز می شدیم....آن نویسنده زبر دست بالایی که همه سکرها و شکر ها و شکرها را آفریده است....ورق جدیدی را رو می کند...ورق می زند زندگی را....

ابوالفضل آن ورق تازه است برای ما و جلسه فردا هم ....چیز شیرین سکر آوری ست برای من....

خدایا نامردم اگر شریکی برای شکر کردن از تو پیدا کنم...شکر وحمد وسپاس از آن توست.

خدایا نامردم در هر موسم شکر اکر نمیرم از سکر!

ببخش که این همه یبس بودم همیشه!

  • خدیجه آقایی

قدم، قصه ی دوست داشتنی اندوهبارش را فقط با واقعیتها آراسته بود. لازم نبود کسی زور بزند، اشک آدم در می آمد. توی قصه هیچ کس فوق بشر نبود. ایدئولوژی زار نمی زد . هر چه بود صفای زندگی بود. نه قدم نه صمد نه پدر مادرشان ..عجیب نبودند ...مثل همه بودند. تند وتند باردار شدن قدم، صحنه ی تعقیب و گریز اول داستان....آن چمدان...آن بچه دهاتی که تخصصش عملگی بود....هیچ حرف بالای دیپلمی زده نشد....هیچ کس صدایش را توی قصه بلند نکرد تا به خاطر چیزی شلوغ بازی در بیاورد. همه چیز آرام جریان داشت حتی اگر به بیهوشی و از حال رفتن کسی ختم می شد.

زن با بچه ها این جا و مرد با بچه های زنهای دیگر آن جا همین طور دورادور و آرام عشقشان را مز مزه می کردند و هجرانشان را می کشیدند..هر از گاهی هم تاوان با هم بودنشان را با حاملگی و زایمان و چیزهای این طوری می دادند. عجب بساطی بود!

بساط تازه و گرمی برای زندگی!

من عمیقا به عشق ایمان آوردم و به این که عشق هم روزی انسانهاست.

مطمئنم حسرتی در این زندگی  که تماما در هجران و داغ عشق تریت شده باقی نمانده است. زن و مردی که از فرار و جواب سلام ندادن و یک دوستت دارم را نتوانستن به زبان آوردن، افتاده اند توی دست اندازهای خجسته عشق...عشقی که خودش مثل خون شاهرگ بریده شده ای شره می کند توی زندگی....خونی که تمامی ندارد. نه عشقی که به زور و ضربهای بی حیا و پیچیده در این وانفسای مدرن باید دنبالش بگردی و به هزار ترفند نازش را بخری و برای محافظتش تابوت شیشه ای بخری  و باز هم ندانی عمر گل بیشتر است یا عمر این چیز شبیه عشقی که توی قلبت احساسش می کنی

آه.....

بله عشق هم مثل روزی مقدر از قبل تعیین شده. قسم می خورم زندگی قدم و صمد بدون جنگ هم از این شیرین تر نمی شد. در صلح و شکم آوردن ها و کچل شدن های عادی زندگی هم ، همین بودند که بودند، پنج تا بچه هم بیشتر گیرشان نمی آمد.

  • خدیجه آقایی

ما وجود داریم و فلسفه اگزیستانسیال به ما هم عطا شده است. این نیست که تکنولوژی اش این ور نیامده باشد!

این روزهای گرانی با سرطان بانکی که امیدوارم اشتباه فهمیده باشم(بانکها خلق پول می کنند: فقط با دادن وام! خلق پول وحشتناک)

با این همه که بازاریها نفروختند و کسادی و تورم دست به دست هم دادند ... و ایران در نهایت سه تا شش ماه دیگه هم مجبور به مذاکره میشه وووو  تازه هنوز تحریم شروع نشده و ووووو این هنوز از تایج سحر است و .....

با این همه ما هستیم و تا هستیم کسی نمی تواند بگوید نباشید.....اگزیستاسیال یعنی علی رغم خلق پول سرطانی باید آدمهای واقعی باشند که این پو لهای مجازی را با خرید ن و خوردن توی زمین میخ کوب کنند. تا اینجا فقط صد امتیاز به نفع اگزیست

بعدش جنگ هم که بشود باید امثال ابوالفضل شوهر مرضیه و امثال محسن و محمد و حتی جواد و علی کوچولو باشند تا جنگ را اداره کنند باز هم صد امتیاز به نفع اگزیست

خلاصه 

وجودٍ ممکنٍ تقریبا تصادفیٍ حتما رو به زوالٍ نا پایدارت رو عشقه! این نیز بگذرد! فراموش نکن که داری به اندازه اگزیست خودت سر در می آوری که توی همه تلخ و ترش جهان دست داری و داشته ای و خواهی داشت....

دیشب اشک توی چشمم جوشید بر کج خلقی و نا مهربانی پرستار بچه هایم که واقف شدم و بر این که تنها در بند خویش است و بر این که همه اینها تقصیر و مسئولیت مستقیمش گردن خود خود خود من است ! آه چه کسی می داند که از سماور اگزیستم چه اندوهی قل قل کرد تا چایی اراده تغییر را دم کنم!

اراده تغییر در وضعیت این سه نفری که بر همگان مسلم است مسئولیت اگزیستشان و زیستشان با من است و راه در رویی نیست. 

این که چیزی نیست ....نگاه کردم دیدم همه احساس سعادت و رضایت و رفاهی که دارم و با سر خوشی حاصله از آن، مزه تلخ افسردگی های اگزیستانسیالیستی را جارو کرده ام ریخته ام توی نیستی، چیزی نیست جز بی مسئولیتی ها و ول چرخیدن های خودم که با تکیه بر مردی و مسئولیت پذیری همسرم صورت گرفته! و من در این میان حقیقتا چه چیز کمی هستم....

این که چیزی نیست جمله ای از همین دست را مجبور شدم همین صبح اول صبحی تقدیم به همکار کاری و منظم و خوش خلقم بگویم طوری که اگزیستهای دیگر دیگ غیرتشان به جوش آمد و گفتند 

کسی راجع به خوبی حرفی نزنه!

واقعا هم وقتی وجودش را نداری و فکر می کنی اگزیستانسیالیسم یک اختراعٍ مترقیٍ غربیٍ نیست در جهانی است که ما بومی اش را نداشته ایم و نداریم ...حق نداری راجع به خوبی حرف بزنی!

می فهمم چه می گویم؟؟؟

همین قدر که بعله من خیلی بیشتر از آنکه خیالات بازیگوشم تخمین می زنند وجود دارم و مسئولیت ....لحظه به لحظه هم با بالاتر رفتن سنم به همه اینها اضافه می شود....

آهای خدیجه نصف سی و پنجمین سال رو هم سر کشیدی.... پاشو جمعش کن!

 

  • خدیجه آقایی

این دو سه روز اخیر خیلی سرم شلوغ بود خیلی. به قدری که سیزده بار برای پراندن خواب و خماری قلم در یک انسان بالغ سی و چهار ساله و بلکه جوانتر از او، کافی بود

اول این که چهارشنبه در مراجعت به خانه با یک استاد قالی ملاقات کردم که در معرق فرش کار را به جایی رسانده بود که آدم حیرت می کرد! محمد با همه انکارش او را تحسین کرد!

تا آخر شب که رفتیم خانه یکی از دوستان هنر دوست و کم بیش هنرمند محمد که تازه از بیمارستان مرخص شده بود و دیدم که او هم با دیدن این کوزه ی معرق فرش همان حسی را پیدا کرد و همان کلماتی را بر زبان آورد که من! حسابی سرم گرم بود و خماری و قلم دور بودند! اما همانجا هم قلم یکی دو تا حمله به من کرد!

من جمله این که به من گفت اگر این استاد هم می خواست مثل تو هی خودش ، کارش را ادیت و دیلیت کند کارش به اینجا نمی کشید و او حتما یکجایی به خودش اعتماد کرده

یکبار دیگر هم با دیدن هشتاد نود هزار کلمه ای که بدون ویرایش و تایپ خوب دخترک متولد شصت و هفت بیرون داده بود خواب زده ...باز قلم حمله کرد! و گفت زیاد ننویس! کم انداز و راست و باز هم تکرار کرد که درباره همه چیز ننویس! فقط درباره یک چیز بنویس و بقیه چیزهایی که به آن یک چیز ربط دارد را هم بیاور!

بار بعدی هم که قلم حمله کرد آنجا بود که توی اتاق زایمان و میان درد زهره به خودش یادآوری می کرد که از چه کسانی باید به دعا یاد کند، به او گفتم برای گنه کاران جهان دعا کن....و بعد که خبر زایمانش را نمی دادند و من و محسن هر کدام به نحوی داشتیم با دعا و یک سری وعده و وعید به حضرت حق، گوشه چشم عنایتشان را جلب می کردیم.......قلم حمله کرد....گنه کاران جهان! همان نژاد بشریت که قطره خونی بیش نیست و همه اش یکی است و هر جای پست و اعلایی افتاده است از خودش یک عالمه استعداد در بدذاتی را رویانده و پرورانده و به منصه ظهور رسانده است...کانهو بشریت پیکره واحدی است که از این خونریز تر و یمن و آمریکا و میانمار و محیط زیست دار تر نمی شد که بشود....حتی ایدئولوژی هایی که به استالینیسم و لنینیسم و غیره منتهی شدند و حتی چیزی به اسم ایدئولوژی اسلامی ....همه اش از آمیخته ای است که اراده علو در ژنهای این قطره آب گندیده  به هوا بر خاستانده است!

و دار آخرت برای غیر اراده علو و فساد است و من داشتم پشت در اتاق زایمان برای شادی روح رومن گاری دعا می کردم که غیر از او کسی را با گنه کاران جهان همدرد نمی دیدم!

دفعه بعدی آنجا بود که سردیم کرد!

خسته ی بیمارستان زیر کولر و تخت لذیذ زهره اینها وارد هپروت امکان شده بودم و نشتر جست و خیز علی و جواد و مهدی روی کمرم، هم بیدارم نمی کرد....که افکار سرد هجوم آوردند....چهره ی جنین وار تازه به دنیا آمده ای که در مقدمش داشتیم برای گنه کاران جهان دعا می کردیم و انواع اصرار و التماسها و وعده وعید هایی که با حضرت حق داشتیم و این که من عمیقا خودم را مدیون و بدهکار زهره اینها احساس می کردم و خودم را خیلی باری به هر جهت و رانده شده و رجیم و مغضوب و تمام چیزهای دیگری که هر روز باید توی نماز ازشان دوری کنیم می دیدم و او را در مسیر و وروبه  رشد  و ....و احساس می کردم که تمام مدت چقدر بشریت خودش را جدی گرفته! خودش را  و این قطره آب گندیده ای را که به تصادف امکان سر از نسبتی شل و ول با وجود در آورده ....

و همه ما نبودیم اگر نبود آن لحظه خجالت آوری که هیجانی بر پدرهامان می رفت!

و همه ما فکر می کنیم آن لحظه یا لحظات دیگر بالاخره ما باید می بودیم که هستیم! و خبر نداریم از جفای ممکن! ما  ممکن بود باشیم یا نباشیم همان طور که این نوزاد تازه رسیده که موقع پا به جهان گذاشتنش همه کائنات را به مدد خواندیم!

سردیم کرده بود لابد اما این سردی من را بیشتر توی دامن رومن گاری انداخت و اشک تاسفی که بر هبوط هر چه بیشتر "وضعیت بشری" می ریخت ، را به خوردم داد!

اینجا هم از همانجا ها بود که یاد قلم گرمم کرد!

بعد که محاسباتم غلط در آمدند و به خاطر نگفتن حرفی و پی گیری نکردن امری دماغم سوخت بهتر واقف شدم که چقدر رویا مرا اشراف زاده و عوضی کرده!

قلم حتی پای انیمیشن پهلوانان شبکه پویا هم به من نیشتر زد....آنجا که قلم احوال خود پسندی خواجه ارغون را به تصویر می کشید...آنجا که ارغون بعد از تخمه شکستن در مقابل حمله راهزنان، بعد از تارانده شدنشان توسط بچه های پوریا ...برای راهزنان لغز می خواند و گویا باورش شده بود که جلال و جبروت بر باد رفته اش هنوز برای تاراندن راهزنها کاری است! 

قصه ای که انسان مفلوکی را و دختر از خود راضیش را چه خوب تصویر کرده بود..رفتار دخترک را هم! که برای به نوکری قبول کردن پهلوانها تمام شجاعت غلبه بر خویش آنها را به میدان آورد! و سرانجام دعوای زنجیر پراه کنی الماس و صفدر و پا در میانی کاشی های زورخانه که مزین به نام علی بودند برای شکستن زنجیری که می توانست کلید اآزادی همان دختر باشد!

کی ما این همه وچود داریم؟

و از کی این همه وجود پا به میدان گذاشته>؟

قصه ها می توانند وجود آدم را بالاتر بکشند! یاد قیدار بخیر!

اینجا هم قلم معرکه گرفت و به من گفت هی دختر محمود آبدارچی چرا نمی نویسی قصه شیرینی که در آن پهلوانی این طور رخ بترکاند؟هی پس تو به چه دردی می خوری؟ تنها چیزی که به خاطر نوشتنش بر رومن گاری و بر امیر خانی حسرت خوردم قیدار بود و سگ سفید

الا یا وضعیت بشری!

قلم را باید تراشید و در خون دل تازه ریخته شده ی مردم روزگار نوکش را باید تر کرد و با آن به مدد خیال باید افقهای واجب الوجود را ترسیم کرد...بله به مدد خیال و به مدد علی  و به مدد شناختی که از همه قوای نفسانیه انسان به دست می آِید. شناختی که نشان می دهد ممکن الوجود این همه راه تا واجب الوجود را با چه پای لنگی باید طی کند...ا

اگر این  قبیل نوشتنها نباشد به چه کار می آید قلم ؟  اگر این تصویر ها نباشد این ممکنی که جهان را به سوی تقدیر ویرانی سوق می دهد! کی دلش بر گنه کاری خودش بسوزد و پشت کدام در اتاق زایمانی اشکی برای صنف گنه کاران در صندوق توبه ای ذخیره کند؟؟؟

پی نوشت:

به خودم انگیزه دادم که بلند شوم بروم یتیم خانه ایران را ببینم و از او الهام بگیرم که برای قحطی در پیش رو چه تمهیداتی می شود اندیشید!...با الهام از محمد جواد بنک دار و قیدار و علی ابن ابیطالب

  • خدیجه آقایی

باز هم رومن گاری  مرا تیکه پاره کرد....با سگ سفید!

کاش در روزگار او بودم یا به روزگار من می رسید مرتیکه خودش را کشت! نمی بخشمش...شاید می ماند و من می دویدم تا چشمانش را برای این رمان ببوسم! برای شادی روحش باید حالا کاری بکنم که نمی دانم چیست! مثلا فاتحه بخوانم می رسد

می خواستم گریه کنم اما اتفاقی که افتاد بالاتر بود...توی آبگیری فرو رفته پیدا کردم خودم را که هر چه بیشتر تامل می کردم عمقش بیشتر می شد....

چه کسی در روزگاری که همه چیز به پز و تز تبدیل شده! هیچ معصومیتی برای هیچ نسل و نژادی از انسان در هیچ سن و جنسی باقی نمانده....البته حالا نه به این شوری .....اصلاح می کنم: ته مانده معصومیتی که برای زنان ساده و نجیب عاشق و روستاییان مستضعف و کودکان بی خبر از همه جا باقی مانده کفاف ادای این رسالت سنگین را نمی کند! رسالت سنگین فریاد کردن برای بیدار کردن وجدانها!

جمله ام را تمام کنم: چه کسی در چنین شرایطی می تواند بار چنین پیامبری انسانی ای را بر دوش یک سگ بگذارد! زهی رسالت و زهی رسول که خوب از پس ادای کار بر آمده اند....چه کسی می تواند با بکارگیری شخص و شخصیت خودش با تمام زوایا و همسرش با تمام ویژگی ها توی رمانی که نبی و رسول  منذر و مبشر و منجی اش یک سگ است! این همه جانفشانی در راه برابری و برادری و آزادی بکند! بدون این که شهید وار در این راه خون قرمز بدن جسمانی اش را ریخته باشد؟

بگویند که نوشته ها کاری نمی کنند ....اما به شرف تمام جنبندگان زمین قسم که اگر تا بحال نکرده اند خدای من کریم تر از این است که دنیایی بر فراز این دنیای دون بنا نکند که در آن نوشته ها کارهایی می کنند که بلدوزرها و لودرها و آن یکی وسایل برج سازی ها که اسمشان یادم رفت! نکرده باشند!

آه از رمان سگ سفید که از دریچه چشمهای یک سگ! خون بر بشریت گریست!

هیچ کس این همه مرا تحت تاثیر قرار نداده بود!

..............................................................................

روزی رفتم آن را بخرم و به نظرم آمد لابد قصه ای از زاویه دید سگی است  و من هم که سگها را دوست نداشته ام و ....رها کردم!

ولی حالا که از سر یاد گرفتن فن به آن مراجعه کردم ....فنون من را درنوردید...مرتیکه هیچ برام نذاشت!

حالااااا البته به جز همان چیزی که ترجیح می دهم به سبک خودش اسمش را ریشه های آسمان بگذارم...

اصلش شاید قضای آسمان بود که مردی از مادری یهودی و پدری احتمالا روس یا لهستانی به حال زار یتیمی واگذاشته شده در چنگال عشق مادری گیر کند و خونش از سستی ها حجامت شود از راه همین چنگال فرو رفته توی گوشتش و بعد خلبان فداکار هواپیمایی برای فرانسه بشود دنیا را از آن بالا از محل حدوث جنگهای جهانی به ریه هایش فرو ببرد....با زن برهنه بنگی دور آتش بچرخد و عقد کند! جذام او را از عشقش جدا کند....سر از سفارت خانه ها در بیاورد با کبوترش به سازمان ملل حمله کند! حمله ای که اصحاب فیل به کعبه نکردند! سوار ماشین مصونیت سیاسی طلا قاچاق کند به ریشخند آرمانهایی که جوانهای قدیم دنبال می کردند و به سلامتی آرمانهای اومانیستی جوانان جدید

این همه زخم بخورد این همه زخم بزند عدالت طلبی را در هر هیجانش این طور وصف کند : " باز هم کشتن مشتی آدم "

در آمریکا درگیر مبارزات سیاهان بشود آن هم از طریق زن دلربایش سیبرگ....در فرانسه دیوار نویسی برای کل جهان بکند همراه دوست وکیلی که اسمش هم در کتاب با احتیاط "ب" خوانده می شود و به جای تمام کسانی که آتش می زنند همه مشکلات ریز و درشت همه مردم جهان را روی دیوار بنویسد

وبعد از همه اینها ته کشیده از امیدش به انسانیت...برابری و برادری

ته یک کوچه بن بست تو را با سگش روبرو کند....

سگی که به اسم مبارزه خواسته بودند آتشش بزنند چون دیگر خودسوزی های برادران آرمان طلب احساسات کسی را بر نمی انگیخت و حتی سیبرگ آرمان طلب حاضر نشده بود برای توقف جنگ ویتنام ...همین سگی را که خودشان نمی دانستند چطوری راحتش کنند.... بدهد!

این سگ از راه آموزشش برای حمله به سیاهان به جهان داستان وارد می شود....این سگ را با بستنش کنار بچه یک سیاه و بعد غذا دادنش از دست سیاه رفع تربیت نژاد پرستی می کنند ازش ...

اما قطعه آخر بی نظیر است دهندگان جوایز تمام دنیا خیلی خرند که بزرگترین جایزه ادبی جهان را به این رمان ندادند....

سگ بیچاره بی اختیار از روی تعلیماتی که رام کننده سیاه پوست  کینه ای داستان به او داده پاچه ی همین رومن گاری وارد داستان شده ما را می گیرد و او را روانه بیمارستان می کند و بعد ...

این سگ بعد که از بیچارگی و درماندگی بدون نیاز به داشتن وجدانی که متظاهرانه و به سبک آمریکایی بخواهی آن  را فعال نشان دهی و الکی بگویی ما مقصریم!!!!!!

آره سگ به سگیت وفاداری خودش کیلومترها بدود تا دم منزل رومن گاری که مدتها با او وفادارانه دوست بوده و این بار از سر تسلیم به تعالیم ش او را لت و پار کرده است ......دور خودش بچرخد و بدون این که زخمی برداشته باشد جان بدهد!

آه از آدمیت که سخت جانی سگ ها را هم تاب مقابله با ابعاد جهنمی آن نیست!

چه کسی می توانست زخمهای عمیق بشری را از راه آن چه به روز این سگ می آید به قلب من وارد کند؟؟؟؟

-----------

می دانم بد نوشتم و کسی پس خواندنش بر نمی آِد

  • خدیجه آقایی