حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

داستانها دوستانم بوده اند 5

دوشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۳۳ ق.ظ

این یکی خیلی قال می کند به قول اصفهانی ها نزدیک است مقاله بشود

یک مشکل کوچک غیر مجازی

یک مشکل کوچک غیر مجازی

  1. یک شنبه ساعت هشت شب، نوزده اسفندماه،تهران،خانه پدرهمسرم

درست پنج روز پیش، توی سایت عسلویه بود که دکتر رئوف من را به دفترش فراخوانده بود:

وارد اتاقش که شدم استرس شدیدی داشتم، سه ماه بود که شرکت من مناقصه این پروژه را توی سایت عسلویه برده بود. همه چیز خیلی خوب و سریع پیش می رفت داشتم پروژه را با نصف هزینه و زمان قید شده توی قرارداد به پایان می رساندم که یک روز صبح بدون این که صاعقه ای آمده باشد یا اتفاق تازه ای افتاده باشد همه چیز کند شد و بعد از چند روز هم از کار افتاد، شبکه امن که هیچ یک شبکه معمولی هم نداشتیم ! یک هفته از دمپ شدن سیستم می گذشت و توی این مدت منی که توی همه دوره های مجازی سیسکو درکلورادو شرکت کرده بودم و به قول استادم نابغه کشف خرابی بودم، علی رغم همه بررسیها، کمتر سرنخ ماجرا به دستم آمده بود.

آن روز با ورود من،دکتررئوف، از پشت میزش بلند شد و کنارم نشست، دستی به شانه من برد وبی مقدمه  گفت "یه کارشناس از طرف وزارتخونه اومده روی دمپ سیستمهای تو میخواد کار کنه منتهی من ازش خواستم که اول از تو کسب اجازه بشه و اونم  قبول کرد. چی می گی هان؟"

با اکراه باطنی و حفظ ظاهر آرام گفتم "هرچی شما بفرمایید فقط این کارشناسه این کاره است؟"

دکتر رئوف گفت "آره خاطرت جمع  هم این کاره است هم خودیه! فقط از من خواسته در صورت موافقتت یک هفته بفرستمت مرخصی، تهران! اصرار هم داشت که بفرستمت تهران!"

توی همین فکرها بودم که چشمهایم را خواب سبکی گرفت . سیستمهای سایت توی ذهنم می چرخیدند، فشارسنجهای منطقه بحرانی فاز23 روی مانیتور سرورهای من ظاهر شده بودند، همه عقربه ها هم توی منطقه قرمز بودند، با صدای زنگ خانه، مانیتورها و فشارسنجها ترکیدند و وحشت زده از خواب پریدم

مادر زنم تقه ای به در اتاق زد: "آقا سینا مهمون داری،" پیرهنم را به تن کردم و در حال بستن دکمه هایش از اتاق بیرون زدم .  در پذیرایی پدرم را دیدم که روبروی من روی مبل نشسته است. تعجب کردم، پدر که رفته بود ماموریت، عسلویه، چه کار مهمی پیش آمده بود که برگشته بود تهران؟

پدر که سلام متعجب من را دید علیکی گفت و لبخندی زد:

بیا بشین.

بابا، شما مگه عسلویه نبودین؟ کی رسیدین تهران؟

پدر، دستی به ریشهایش کشید وبه گلهای قالی خیره شد و گفت: پسرجون خودت خوب می دونی که IT یک علم نیست یک فنه که ریشه اش توی برقه. همون برقی که ریشه ی تو هم توش بود. برای تو زحمت زیادی نداشت که از این قله بالا بری و آب رو از سرچشمه برداری اما هوای بیل گیتس شدن داشتی نه قله نوردی!

گیج شده بودم، به سرفه افتادم و گفتم: بابا چی شده دکتر رئوف تصمیم جدیدی برای پروژه گرفته؟ و در ذهنم تا از دست رفتن پروژه و فسخ قرارداد و پیدا شدن یک پیمانکار تازه برای پروژه پیش رفتم.

 

پدرم از چایی توی سینی برداشت و به من هم با اشاره تعارف کرد.

این حالتش را خوب می شناختم، هر وقت توی کارگاهش می خواست یک فوت و فن جدید الکترونیکی را به درس زندگی تبدیل کند، دقیقا همین جوری خیره می شد به بخار استکانش!

پدر گفت: پروژه ات سر جاشه پسر جون! داشبورد امنیتی یکپارچه برای 24 فاز پالایشگاه عسلویه! عنوانش همین بود دیگه نه؟

اگر وقت دیگری بود، با غرور و هیجان می گفتم بله. هروقت اسم داشبورد امنیتی می آمد یاد آن استاد مغول تبار دوره های مجازی سیسکو می افتادم که به من می گفت تو یک نابغه امنیت هستی! ایده داشبورد امنیتی را هم او به من داده بود. ایده ای که در دوره کوتاهی که برای فایروال ماکروسافت کار می کردم، جزئیات پیاده سازی اش برایم روشن شد.

گفتم بله پدر. خوب چی شده من که نمی خواستم بیام مرخصی دکتر رئوف اصرار داشت که حالا که از وزارت نفت کارشناس داره میاد روی دمپ سیستمهای تو کار کنه برو یه سری به خونواده بزن! اینجا نباشی بهتره!

پدر به حرف آمد که: آره من ازش خواستم بفرستت تهران. آخه اونجا تو دست و پای من و بچه های من بودی!

این جنس لبخند پدر را دیگر نمی شناختم، لبخند ظفرمندانه اما بدون تحقیر! حیرت زده تکرار کردم: شما و بچه های شما؟

باور کردنش سخت بود! کارشناسی که وزارت خانه فرستاده بود پدر خودم بود! ولی بابا دکترای مخابراته چطوری سر از IT در آورده؟

:- بله من و دو تا از بچه های شرکت اومدیم کل 18 کیلومتر دم و دستگاهتو چک کردیم. یادت باشه از مسئول داکت کشی و کابل کشیت تشکر کنی، همش نگران بودم که بخوای اینجا تو دمای شصت هفتاد درجه عسلویه هم همونجوری که تو یخبندون کلورادو شبکه می بستی، کار کنی.

 

با خودم گفتم خوب پدر، برقیه دیگه بایدم همه حواسش به سیم کشی ها باشه! اما شانس آوردم که محسن این پسره رو از بومی های منطقه گیر آورد برام کابل کشی کنه و الا من که حواسم به این چیزا نبود!

در باز شد و مریم از راه رسید، لحظاتی بین پدر و عروسش به حال و احوال گذشت و در این حین پدر و مادر مریم هم به ما ملحق شدند.

بعد از سلام و احوالپرسی و حرفهای معمول،

پدر که معلوم بود حرفهای خیلی مهمی دارد رو به پدر مریم کرد و از اینجا شروع کرد که:

این آقا سینا از همون بچگی، خیلی زبر و زرنگ و تیز بود. یادمه ده سالش که بود دل و روده رادیوی خونه بابام و یکی دو تا از کیتای کارگاه خودم رو به هم ریخت و یه دفعه دیدم با پسر عمه اش ادای بی سیم چی ها رو در میارن، تا حدودی هم صدا به هم می رسوندن، بچه ده ساله از رادیو، بی سیم در آورده بود.

مریم ذوق زده به من نگاه می کند وبا شیطنت  رو به پدرم می گوید: این مریم ما هم خیلی با استعداد بود فقط حیف که باباش استاد برق نبود، استاد خشکبار بود!

پدر خانمم در حال خنده ظرف آجیل را تعارف می کند.

مادر مریم می گوید: خوب جایزه چی براش گرفتین ادیسون کوچولو رو؟

پدرم خندید و گفت: نشد خیلی لی لی به لالاش بذارم چون  به رادیوی قدیمی خسارت زده بود و بابام حسابی شاکی شده بود.

رو به مریم گفتم:یه روز توی کتابخونه مدرسه مون یه خودآموز قدیمی تعمیرکاری گیر آوردم، خیلی دوسش داشتم همه جا نگاش می کردم تصاویرشم عین نقاشی بود، همش عکس رادیوی بابابزرگمو کشیده بود انقد یواشکی خوندمش تا بالاخره نقشه این کارو کشیدم! بعدش علی عمه ام رو وارد ماجرا کردم و رفتیم زیر زمین قفل کارگاه بابامو با پیچ گوشتی برام باز کرد و چند تا کیت و ترانزیستور از کارگاه بابام کش رفتم. اون سال تابستون خیلی خوش گذشت! قسمت باحالشم وقتی بود که از تو حال با زیر زمین تماس رادیویی گرفتیم!

مریم و بقیه نگاههای تحسین آمیزی به من داشتند. یک دفعه برادر مریم وارد پذیرایی شد و طبق عادت خوشمزگیش گفت: آقای مهندس ،این  سماور زغالی ننجونم و بگیری تفنگ بادی میتونی توش در بیاری؟

خنده مان که تمام می شود،مریم رو به من می گوید تو با این خلاقیتت نمی تونستی از طریق جشنواره خوارزمی بدون کنکور بری دانشگاه؟

پدرم گفت اتفاقا المپیاد خوارزمی هم رتبه آورده بود بهش گفتن می تونه کنکور نده، ولی در کمال تعجب دیدیم بچه یه سال نشست تو خونه و درس خون شد. خب رتبه اش هم شد سی وسه!

برادر مریم در حالیکه قند چاییش را توی دهانش  خرد می کرد گفت: ای ول بابا سی وسه . خب چرا نرفتی برق؟

پدرم هم که انگار سر درد و دلش باز شده باشد گفت: اتفاقا من همش بهش توصیه می کردم که با شناختی که از تو دارم می تونی یه نابغه الکترونیک باشی، بیا علاقه و استعدادت رو پی گیری کن، بیا برو برق. شایدم از دانشگاه خودمون  یه فرصت مطالعاتی گرفتم با مامانت،سه تایی، یه سر رفتیم اون ور، نبض علمو می تونی دست بگیریا. خیلی تو گوشش خوندم.  اما نمی دونم چه شیر پاک خورده ای از راه به درش کرده بود که یه بند می گفت: مهندسی نرم افزار کاربردی تره!

نفس عمیقی کشیدم و دستهایم را کاملا پشت مبل باز کردم و در حالیکه به مریم نگاه می کردم گفتم : ادیسون نمی خواستم بشم چون قبلا لامپ اختراع شده بود گفتم چه کاریه به جای اینکه ادیسون بشم بیل گیتسی استیو جابزی چیزی بشم.

پدر که چایی دومش رو از سینی بر میداشت گفت: پسر اون استیو جابز که تو اسمشو میاری خودش یه نابغه الکترونیک بوده!

خندیدم و گفتم آره میدونم همیشه و همه جا پای یک برقی در میان است!

  1. همان شب، توی ماشین من در راه خانه پدری

من که به شدت مشتاق شنیدن سرنوشت سیستمهای دمپ شده ام در عسلویه بودم، به محض سوار شدن به ماشین رو به پدر گفتم: دکتر رسولی، کارشناس ارشد وزارت نفت، مشکل پروژه من حل نشد؟

پدر خندید و در حالیکه  دور میدان دور میزد، گفت: دکتر رسولی باباته!

پسر جون، خیلی امیدوار بودم که وقتی اپلای کردی رفتی کلورادو، وقتی با کلی پرس و جو از استادای قدیمم توی استنفورد، پروفسور واتس رو پیدا کردم و توصیه ات کردم، توی آزمایشگاهش می موندی اما تو خیلی عجله داشتی، می خواستی بری یکی از شرکتهای وابسته به ماکروسافت کار کنی!

گیج و عصبی شده بودم :

حالا مگه چی شده بابا، شما که اون روز خیلی روشنفکرانه با انتخاب من کنار اومدین امشب چرا اون حرفها رو زنده می کنین؟  همون بحثهای قدیمی رو درباره دود چراغ و تقدس علم  می خواین به کرسی بنشونین وسط این آش و کاسه ای که من دارم؟

پدر دستی به زانوی من زد و گفت: کارت خوب بود، فکر خیلی چیزا رو کرده بودی، اما گیر کار جای دیگه بود. جایی که تو توی باغش نبودی، یعنی حق داشتی، نمی تونستی باشی!

چشمهایم سوخت همان طور که توی آفتاب پاییزی کلورادو موقع رد کردن پیشنهاد پروفسور واتس برای دستیاری آزمایشگاهش داشتم صغری کبری می چیدم.

پروفسور واتس متن توصیه نامه پدر رو برام می خوند، پدرم توی توصیه نامه اش بیشتر به نقاط به قول خودش ضعف من اشاره کرده بود:

آقای پروفسور،ای کاش این پسرم حداقل یه کم به خودم رفته بود، ای کاش یه کم جاه طلبی منو داشت. سن این که بودم، به هر علمی سرک می کشیدم و مزه مزه اش می کردم ازش که خوشم میومد به مسائل باز اون علم که می رسیدم یک شب تا صبح خواب از سرم می پرید که من باید رویکرد این علم رو عوض کنم، من انقلابی در این علم به وجود میارم،تهش همه جا کارم به فلسفه بافی می کشید تو فیزیک ،توی طب توی شیمی توی نجوم.

آقای پروفسور جویندگان علم امروزه فقط اسیر "کاربرد"ی کردن علم شده اند.

بعد پروفسور واتس به من حرفهایی زد به این مضمون که اشتیاق نسل جدید در این زمینه رو درک می کنه و گفت الان دیگه توی دانشگاه و توی بازار فقط حرف، حرف کاربرده! دیگه کسی برای فلسفه بافی وقت نداره همه عجله دارن به کاربرد برسن!

بعد پروفسور ادامه داد که به عقیده اون فقط با این روش از عمق مطالب درسی کم می کنن و از کاربرد دورترش می کنن! آخر سر فارغ التحصیل نرم افزار میشه کاربر یه سیستم از قبل نوشته شده ماکروسافت یا اپن سورس! فقط وقتی این همه عجله داریم که به کاربرد برسیم، کسی چیزی تولید نمی کنه همه مقلد و کاربرند!

 ومن در پاسخ به پروفسور گفته بودم: علی رغم افتخاری که کار کردن با شما داره برای آینده من کارکردن در تحقیق و توسعه ماکروسافت حیاتی تره. دلم می خواست  به پروفسور بگم بسکه امثال شما و پدرم رفتین چرخ رو از نو اختراع کنین، دنبال علم و دود چراغ و دانشمند شدن رفتین، بی پولی کاری باهاتون کرد که سالی دوبار صابخونه ها جوابتون می کردن که چرا کرایه رو به موقع نمی دین. اما دیدم گفتن نداره این حرفارو یه روزی باید مادرم می گفت که خودداری کرد. حالا که الحمدلله همه چی خوبه...

 توی همین فکرها بودم که پدر سرفه ای کرد و گفت: مشکل سیستمهات حل شد.

با خوشحالی گفتم: مطمئنی بابا؟

پدرلبخندی زد و بعد توی چشمهایم نگاه کرد و گفت: پسرجون می دونی چرا سیستمهات دمپ شده بودن؟ ایراد از یه مشکل کوچیک تو سنکرون شدن دو تا از سیستمها بود! من جای فرستنده و گیرنده  و کابلهاشونو عوض کردم همه چی درست شده، همه چی کار می کنه عین اسب!

و من در حالیکه هنوز گیج بودم و این مساله را نمی توانستم هضم کنم مدام با خودم تکرار می کردم، حتما مشکل کوچیکی بوده حتما....

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی