حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

داستانها دوستانم بوده اند6

دوشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۳۶ ق.ظ

این یکی داشت لطیف می شد اما دست زمخت بیل و کلنگ دست نگرفته طبع من باز هم  خرابش کرد

درباره همه چیز

درباره همه چیز

1-

یک روز دوست های قصه های بچه ام به تهران سفر کردند. آن ها یک سارای چهار ساله داشتند و یک محمدرضای یک و نیم ساله (مثل هستی وامیرحسین ما) و مدت ها بود که در یک روستای قشنگ چمن کاری شده به سبک اروپایی ( سرزمین رویایی قصه ها ) زندگی می کردند...

و آنها (بابایشان  با کار کردن در شهر و مامانشان با پس انداز کردن در روستا)بالاخره  توانسته بودند ماشین بخرند ! یک پراید سفید..من هم به عنوان خالق داستان تصمیم گرفتم  بابایشان آنها را اولین سفربیاورد تهران. .این داستان لابلای گریه های هستی در صندلی عقب خلق شده بود. خوب!جدایی گریه دارد آن هم جدا شدن از خانه حیاط دار و حوض دار و آفتاب دارمامان بزرگ، جدا شدن از نگین و کوثر و عمه زهره  و رفتن به آپارتمان  نقلی خودمان در تهران.

توی قصه آن قدر با شلوار پاچه گشاد برج آزادی،و سماور گردن دراز برج میلاد، و بز های خرم اتوبان رسالت ور رفتم که هستی حسابی کیفور شد.چه تخیل بیستی دارد این بچه، چنان همراه سارا و محمدرضای قصه از تقاطع های غیر هم سطح و دوربرگردان های دوار سر می خورد که باید با دست نگهش می داشتم از صندلی نیافتد!

 

دم عوارضی هم که یک دفعه، پراید سفید آن طرف را نشان بابایش داد و با هیجان داد زد بابا بابا   بریم دنبال سارا اینها!

2-

آش دوغ یک غذای ترکی است که برای خانواده لر و عربی که طبقه پنجم نشسته اند دارم میبرم! زن و شوهری بازنشسته و تنها که دخترشان در آلمان و پسرشان در کانادا زندگی می کند. دخترشان، داماد و نوه ها کریسمس 2015را یک هفته تهران بودند.شایسته خانم شاکیست که چقدر کم ماندند. خلاصه  تنهایی این زن و شوهر باعث شده با ما که جای نوه هایشان هستیم معاشرت کنند. به قول ما اصفهانیها:"از زور بی کسی به گربه گفتم خانوم باجی"

هستی و امیرحسین را به حال خودشان رها کرده ام و جوش میزنم،زنگ واحد شماره 39 را میزنم . خانم خانه با خوشرویی به استقبالم می آید، مثل همیشه با تعریف و تمجید: "به به از رنگ و روش که ییداست خیلی خوشمزه است!" کاسه را که به دستش می دهم، عذر خواهی می کنم و با چند قطعه تکه تعارف دیگر به سوی در آسانسور حرکت می کنم.

3-

تهران شهر بزرگ و شلوغیست! اما علی رغم بزرگی اش چقدر احتمال دارد که وقتی درخیابان انقلاب در حال پرسه زدن هستی با  پسردایی ات همراه نامزدش، که تابحال به تو معرفی نشده بود، سینه به سینه شوی؟

پسردایی یکه ای خورد و بعد از سلام و احوالپرسی با من و همسرم، ما را به ناهار دعوت کرد،عباس نمی خواست قبول کند اما هردویمان از روی فضولی با این زوج سفیدپوش همراه شدیم.

سر ناهار یک دفعه صادق(پسردایی) روبه من گفت: همسر منو می پسندی؟من به سرفه افتادم، که عباس گفت به به صادق جان مبارکه.صادق ادامه داد :داریم از امامزاده صالح برمیگردیم، اونجا عقد کردیم، اخمهای من که توی هم رفت ادامه داد خودمون دوتا بودیم با آقایی که صیغه را خواند و دیگر هیچ! گفتم "چی؟ مگه میشه؟ یه نه نه ای بابایی چیزی لااقل" پرید توی حرفم که "اوووه حالا تا بیایی اونا رو راضی کنی و ...البته ازسمت ما مشکلی نبود اما بابای ایشون هنوز به زمان احتیاج داشتند"گفتم " چرا چه مشکلی بود پسرداییم خوش تیپ، تحصیل کرده " بعد به خودم اشاره کردم و چشمک زدم "خانواده دار!"  دختر به حرف آمد که" بله همین طوره که می فرمایین، بابا بیشتر با این مشکل داشتن که ما قصد داریم بریم آمریکا برای ادامه تحصیل و دیگه همونجا موندگار شیم "

عباس که توی دانشگاه زیاد بچه های پروازی و "اپلای کرده" دیده بود کمترجاخورد. پرسید: "کارات ردیفه؟ دانشگاه و خوابگاه و.... اینا رو هماهنگ کردی".

صادق هم گفت "بله همه چیز جوره با یک عده از دوستان توی نیوهمشایر یک آپارتمان با هشت قسمت مجزا قراره بگیریم، میگن پنجره هاش به اقیانوس اطلس دید داره فاطمه میتونه با مرغای دریایی بازی کنه" و لبخندی زد.

من در همان حالت بهت زده دستم را به سمت فاطمه دراز کردم و گفتم تبریک میگم فاطمه خانم از آشنایی تون خوش وقتم  من هم هدی هستم، هنوز از شوک عقد نامتعارف پسرداییم در نیامده بودم. برگشتم گفتم: "بدون عقد محضری بهتون گیر نمی دن اگه بخواین با هم برین؟"

فاطمه با لبخند دل نشینی جوابم را داد و گفت"قرار نیست با هم بریم من کارهامو خودم پی گیری می کنم ایشون هم خودشون منتها برای من دردسرش بیشتره، چون دانشجوی پزشکی رو راحت از اتباع خارجی نمیگیرن "گفتم "به به پس پسردایی شاه ماهی تور کرده، خانوم دکتر کجا فارغ التحصیل شدین؟ "گفت"دانشگاه تهران..."

عباس پرسید: مدارکتون رو چه جوری آزاد کردین؟

صادق گفت:"،قصه اش مفصله.مختصر اینکه من پیچوندم، خانوم هم برای دوسال اجباری طرحش رفت یکی از روستاهای محروم و بد آب و هوای بوشهر و یک ساله تمومش کرد "

خندیدم و رو به فاطمه گفتم "پس اون تصادفی که پسردایی تو جاده بوشهر آبادان کرد در راه شما بود هان؟"

همه خندیدیم و بعد سکوت سنگینی بینمان برقرار شد. بعد از ناهار از کبوترها خداحافظی کردیم و راهمان جدا شد، حتی من و عباس هم سکوت را نمی شکستیم، بس که جا خورده بودیم.داخل ماشین، رفتم سراغ گوشی تا از شایسته خانم سراغ امیرحسین و هستی را بگیرم که دیدم یک پیامک آمده، صادق بود:"هدی ببین می تونی از عباس آقا 6 میلیون برام وام یا قرض دستی جور کنی؟ بابام قراره حق آب و زمینای حسن آباد رو بفروشه اون موقع پول به دستم میرسه پس میدم "

بدون اینکه زیاد فکر کنم نوشتم : "بودن یا نبودن مساله ای نیست! مساله این است: حسن آباد یا آمریکا"

4-

امشب خانه دایی دعوتیم و من شش تومن از پاداش بازنشستگی بابایم را برای صادق قرض گرفته ام و آورده ام، دارم با خودم فکر میکنم که اینجا چه شباهتی به خانه شایسته خانم دارد؟ هیچ! اما فکر کنم در آینده شبیه بشود، بس که درو دیوار پر بشود از عکس های صادق وسایه و نوه ها و نتیجه ها....سایه(دختردایی) دو سال پیش رفت فنلاند تا جامعه شناسی بخواند اما حالا آمریکاست و با پسر یکی از دوستان دایی ازدواج کرده! این هم که از صادق...

دایی با همان اخم به نظر من پر جذبه اش میوه تعارف میکند از فرصت استفاده می کنم و می گویم" دایی زمین های حسن آباد رو می خوای بفروشی؟پس ما دیگه کجا بریم سیزده به در " دایی آه سردی می کشد و میگوید"دلت خوشه دایی جون.ما یه حماقتی کردیم خودمون رو آلوده این کار کردیم! پارسال پیازهام رو انقدر مفت ازم خریدند که وقتی سرحساب شدم دیدم باید یه وام چند میلیونی از اداره بگیرم تا دست مزد کارگرهایی که پیازها رو کنده بودند و کرایه حمل رو بدم...فکر کن منی که یه شغل چرب و نفتی داشتم اینم اون بدبختی که دستش به هیچ جا بند نیست که دیگه محصولش تو زمین می پوسه بعد از اون همه خون دل خوردن سر آب و زمین و...." خندیدم و گفتم "پس قضیه صندوق صندوق پیاز که می رسید اصفهان این بود! چقدر مامانم و خاله ها پیام تشکر فرستادند و در صدد جبران بودند باید یه چیزی هم می گرفتیم ازتون نه؟"

عباس چشمکی زد که یعنی چی بهت گفته بودم؟!

زندایی با سینی چای واردشد و گفت "هدی این دسته گل رو میبینی گوشه پذیرایی؟ سایه برای تولدم فرستاده!"گفتم "از آمریکا! مصنوعیه دیگه نه؟" خندید و گفت "طبیعیه اینترنتی سفارش داده ازیه گل فروشی تو خاوران آوردند دم خونه"

گفتم" زندایی هیچی به این صادق نمیگی می خواد بره و تنهات بذاره".

گفت:" نه، چی باید بگم. آخرش یه روزی بچه ها می رن دیگه، نمی تونم که به خاطر خودم جلوی آینده اینا وایسم. هر جا برای آینده شون بهتره منم حرفی ندارم "

دو سال پیش که صحبت رفتنی شدن سایه بود زندایی این حرفها را با شور و نشاط بیشتری می زد، اصلا خودش خبر جور شدن ویزا و پذیرش گرفتن سایه را با وجد و سرور اعلام کرد. سایه در دو دانشگاه پذیرش گرفته بود.اما امروز، معلوم بود که زندایی با سیلی صورتش را سرخ نگه می دارد.

آهی کشیدم و آرام گفتم "یادش به خیر اون روزا، با سایه و بچه های خاله چه عشقی می کردیم .چقدر کنکورهای هر کدوممون دایی بهمون  جایزه داد. یادته دایی به هر کدوممون از روی رتبه هدیه می دادی؟"

زندایی کنترل تلوزیون را در دست گرفت و در حالی که به صفحه آن خیره شده بود گفت"هدی همه چیز فرق کرده با اون روزا. اون روزا تو حسن آباد خیال می کردیم باباحاجی چه هنری کرده  با کشاورزی، شکم ده تا بچه رو سیر کرده....اون روزا اگه یه هفته خونه باباحاجی جمع نمیشدیم به وقت تلف کردن و مزه پرونی حالمون تا هفته بعدش خراب بود  اما حالا چی؟ من با سایه اسکایپ می کنم ترشی انداختن یادش می دم اونم پرونده پزشکی منو به دوستای پزشکش نشون میده و اسم داروها رو میفرسته  فکر کنم از مادر تو که اصفهانه من بیشتر با سایه در تماس باشم...آره هدی جون همه چیز فرق کرده با قدیم"

متفکرانه جرعه ای از چاییم نوشیدم ودر دل گفتم :"امان از دست همه چیز "

5-

غصه می خوردم، کلافه بودم جواب هستی را یکی در میان نمی دادم، اصلا حال خوشی نداشتم، عباس که متوجه پریشانیم شده بود گفت:"خب چه اشکالی داره به قول مادرت رفتنی باید بره، لابد ایران برای اینا خیلی تنگ شده دیگه، پس اگه مثل من هر روز می آمدند دفترت برای خداحافظی چی کار می کردی؟"

گفتم:"ایران تنگ شده؟ ایران چشه؟ مگه صادق چه نخبه ی پرمغزی بود که ایران براش جا نداشت؟ خوبه پایان نامه لیسانسش رو من واسش نوشتم ها! پس اگه عراق و افغانستان بودیم جوونا چی کار می کردن....حالا همه به کنار عاقبت دایی و زندایی من هم می خواد مثل شایسته خانوم و آقا سهراب بشه؟"

عباس گفت : "هدی جون یه تبیه تو همه افتاده دیگه" گفتم" به خاطر یه تب آدم خودشو غریب مرگ نمی کنه...پشیمونم که باهاشون بحث نکردم". گفت :"بحث کنی که چی بشه مثلا؟ منصرف شن؟ پسرداییت آخر این ماه پرواز داره! بعدشم اگه برمیگشت بهت میگفت: تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره چی می خواستی بگی؟" گفتم:"منظورت چیه؟"گفت:"خب ما هم شهرکردو ول کردیم اومدیم تهران. دیگه ام برنمی گردیم. آره می تونستیم بمونیم همون شهرکرد. اما آیا واقعا  خود من همون چیزی که توی تهران  هستم توی شهرکرد هم می تونستم باشم ؟"عصبانی شدم و گفتم:"عباس داری قیاس مع الفارغ می کنیا؟" درجوابم  گفت:"همون روزی که مرغ داری بابام ورشکسته شد و من دربه در کار تو شهرک صنعتی شدم فهمیدم بهترین کار بی کاریه و بدترین کار تولیده . ولی بابام میگفت  پسرجون نون حلال نونیه که به جای یکی که توسفره ات میذاری یکی تو سفره خلائق گذاشته باشی"

دیگه ساکت شدم اما بیشتر در خودم گره خوردم، توان هضم کردن این موضوع را نداشتم.

یک دفعه عباس سرش را از گوشیش بلند کرد و بهم گفت: بیا شاهد از غیب رسید:این خبر رو بخون:

"کشت برنج در مناطق شمالی کشور ممنوع شد"

 گفتم وا؟ برای چی؟

ظاهرا به بهانه آب. ولی علت اصلیش اینه که توسط آقایان تجار اتاق!، نفتمون رو با برنج هندی طاق زده ایم.

گفتم بله، اتاق بازرگانی راضی، تاجر خان راضی، هندیه راضی گوربابای ناراضی که من و اون کشاورز شمالی باشه.

چین پیشانی عباس عمیق تر شد و گفت : نه به اون روز که مسابقه خودکفایی گندم راه انداخته بودند و کشاورزای بیچاره رو انداخته بودند  به جون آب و خاک. که توی هر زمینی و هر آب و هوایی زورکی گندم کاشتند، نه به امروز.

آهی کشیدم وگفتم: کشاورزی که در حد هسته ای امنیتیه و حیاتی دست کشاورزای مظلوم رها شده....اون وقت دولت چنبره زده روی جاهایی که باید دست مردم باشه . اینم خصوصی سازی ماست. همه چیزمون به همه چیزمون میاد الحمدلله....

 با خودم میگفتم اگر همه چیز سر جایش بود بهترین جا برای زندگی،برای تحصیل، برای کار، برای تولید، برای همه چیز همان روستای فانتزی داستانهای هستی بود.

 

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی