حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

شوری در سر و شوری در دل

سه شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۳۸ ق.ظ

صبح بیست و سوم ماه مبارک خوابی به من بشارت کتابی پر شور و نورانی داد. خواب سر ظهر همان روز تعبیر شد "رد پای آتش" داستان مستند بلندی بود که سید جمال الدین اسدآبادی همه کاره اش بود، همان صفحه اول سید در مجلس وعظی توی مصر به من حالی کرده بود که اندیشه و عمل چه نسبتی دارند و اگر همین طوری مذبذب بمانم و اندیشه را به عمل محکم نکنم و عمل را به اندیشه مصوب، باید بروم با خائضین کشک بسابم این شور در سرم بود تا اینکه

 دیشب سحر که عوض اینکه از غصه نجاتم بدهند به دست معصومه آباد و خاطراتش در کتاب "من زنده ام" به یک فروند غصه چهل جزء مبتلا شدم که سخت گرامیش می دارم  و شور یک دلشوره قدیمی از جنس اراده در دلم به پا شد. و این شور به دلم افتاد، همانطور که گاهی خدا شور ایمان را به دل آدمها می اندازد...معصومه آباد و یارانش در زندان مقاومت کردند و نشکستند اگر کسی بخواهد این ها را به زبان اثباتی بگوید چیزی ندارد که بگوید چون کار آنها اساسا سلبی بوده است ...ماجرا از این قرار است که قهرمانهایی که تا حالا می شناختم در کارهای اثباتی گل کرده بودند اما امروز روزی است که باید کارهای سلبی را برای انفعالات درست در مقابل افعال نادرست زمانه آموخت.

به کسی گفتم نه این است که کشاورزی چاره ماست؟ نگفت نه اما گفت نمی توانیم ...بازار و سرمایه داری اقتضائات خودش را به ما تحمیل می کند ابزارش هم اوضاع به هم ریخته پولی است. البته اوضاع اتفاقا به هم نریخته و منسجم پولی است، امروزه جریان امور مالی در جهان مثل جریان خون در رگهای یک پیکره است و بازار قلب آن پیکر و ما حتی اگر سلولهای کم اهمیت ناخن انگشت کوچک پای این پیکر هم باشیم زیست مستقل نمی توانیم داشت و آرزوی من این بود که ما سلولهای مغز استخوانمان را به مدد کشاورزی به کار گیریم تا بتوانیم از بند ناف جهان بریده شویم ...بریده شویم که بتوانیم زندگی مستقل داشته باشیم که بتوانیم متولد شویم...و الا هویت ایمانی بی هویت ایمانی و الا امام زمان بی امام زمان و الا مبارزه با طاغوت مستکبر بی مبارزه....

کاش می توانستم از جایی شروع کنم و همه چیز در نطفه یک "شور" باقی نمی ماند!

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی