حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

آه ای خدای من

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۳۸ ق.ظ

آه ای خدای من 

خودم را دیدم ...دو بار

یکی در قبض ...وقتی که پرده ای بالا رفت و تیره گی هائی بر ملا شد و همگی یک شبه پیر شدیم ...حقیقتی به سخن در آمد که کسی دوستش نمی داشت...حقیقتی مثل سرب داغ در سینه ی ما دو نفر گلوله وار کمانه کرد...

من و تو که حالا  دیگر علنا از نگاه هم پرهیز می کنیم

من و تو که حالا دیگر کاملا مخفی از خودمان داریم هم را نگاه می کنیم

ما دو نفر به عمق دره ای که بینمان افتاده پی بردیم

ما فهمیدیم که اگر پرده ها نبودند

که زندگی را که من را که تو را بپوشانند، چه چهره ی در هم کشیده و دژمی داشت حقیقت رابطه من و تو...

رابطه من و همه

رابطه من و کسانی که اسمشان را عزیزان می گذارند

البته رحمن رحیم گفته بود که آن روز می خواهند همسرشان را فرزندشان را پدر و مادرشان را به جای خود فدا کنند و همه انسانهای روی زمین را...

اما اینبار که رحمن رخیم گذاشت بادی بزند پرده ای از جلوی چشممان کنار برود دیدم که همه تظاهر ها و ابراز مودتها پوچ و تهی است دیدم که مثل گرگ هم را می دریدیم در اولین فرصت اگر این ملاحظه کاری پرده پوش نبود

و برتافتن این حقیقت مثل حمل گلولهی سربی کمانه کرده در بطن قلب است.....

بعد از این که به اندازه وزن این گلوله سربی به من اضافه شد....چقدر استغفرا... می چسبد...

این که بدانی در همه حال در حال ظلم کردن هستی و فقط باید به یاری خود خدا از دوز ستمکاری هایت کم کنی و راهی مسیری بشوی که در میان همه ستمهایی که به همه داری می کنی از خودت و از مافوقت توی اداره و ارباب رجوعت بگیر و بیا توی خانه و همسر و فرزند وبعد هم بپرداز به یکی دو تا فامیل و وابسته کمی آن طرف تر و این طرف تر و حتی کارگرت ...وقتی بدانی به هر کدام به نحوی داری ستم می کنی اول حواست را بیشتر جمع می کنی ...دوم بدون ا/ن حس رمانتیک فانتزی که اغلب ما را در روابطمان با آدمها آسیب پذیر و متوقع می کند، با همه مواجه می شوی به هدف مینیمم کردن ستمی که از تو بر آنها می رسد

....

یکبار دیگر هم خودم را دیدم 

آن وقتی بود توی بسطی که به روحیه ام دست داد...پروازی در آسمان آرزو به بهانه داستانی که نوشتم و دادم برای جایی که داوری بشود که آیا تا سال دیگر خبری از او بشود یا نشود اما من می توانم مطمئن باشم که لذت بردم ...حالم خوش شد...از نوشتن به همان جاه طلبی ای دست می یابم که پادشاهان از نشستن بر تختها و کشور گشائی ها ...و دانشمندان از گشودن لبه های دانش

 

 

 

 

آه ای خدای من بابت قبض و بسطهای روحم ممنون

هوای کار را داشته باش...از تو عمر طولانی تری می خواهم برای این که بنویسم

اما کمک کن کمتر ستم کنم

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی