حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

آدامسهای چسبیده لای انگشتهای فیلسوف

يكشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۷ ب.ظ

نو بودم. نوعروس بودم و داماد تر دماغ از همه چیز می خواست به من افتخار کند و به دوست فیلسوفش...به هر اصرار و تلاشی بود، نشستی ترتیب داد درباره سوبجکتویسیم در فلسفه اگزیستانسیال،‌ با حضور دوست جوان تازه کتاب نوشته اش و من .....

نشسته بودیم و فیلسوف جوان داشت وارد بحث می شد و من برای تکمیل شدن منظومه افتخارات خودم و آقای داماد بنا بود،‌ورود به بحث را هدایت کنم با سوال نکته  ای! حالا چه اهمیتی داشت که ورود شتابزده ام به بحث باعث شد نتوانم آدامسی را که کنج دهانم بود دور بیاندازم و همین طور توی انگشتانم فشرده نگهش داشتم.....نمی دانم چه طور وارد بحث شدم ....فقط یادم مانده که وقتی فیلسوف جوان از دری که باز کرده بودم وارد بحث شد،‌آدامس به کف دست و تمام انگشتان من چسبیده بود....و در پناه شعاعهای جادویی آن افکار و سخنان فلسفی از یاد بردم که چه منظره چندش آوری دارد از کشمکش انگشتان من با آدامس تشکیل می شود! حتی مستی فلسفه کاری میکرد که  بازی پیچیده ده انگشت با رگه های چسبنده آدامس هم به نوعی در چیدن دازاین اگزیستانسیال مشارکت داده شود.....نمی دانم آن حالت چقدر طول کشید...صحنه ای که  بعد از چهارده سال  امروز صبح زنده شد توی خاطره ام...با تمام خجالت هایی که داماد محترم عوض افتخار در آن جلسه نصیبش شد، از داشتن یک چنین هم! سر ضایع و چندشی!

امیدواری من این بود که آقای فیلسوف جوان درک کند که این حالت از عوارض فلسفه-مستی است...اما بعدها که برخوردی بسیار سرد و توهین آمیز از او دیدم دریافتم که بر خلاف تصورات شاعرانه من، آدامس بازی آن روز من را توهینی به خودش تلقی کرده و بس!

خیال می کنم می دانم چرا در صبح روزی که داریم برای یک ملاقات مهم آماده می شویم باید این خاطره توی ذهنم جان بگیرد.....

برای این که کسی بتواند وارد این شبها بشود باید أماده بشود...باید لباسهایش را در بیاورد...و خودش  را بشورد...اصلا پوست تنش را هم باید اگر می تواند دربیاورد و پوست نو بیاندازد....باید لباسهای مخصوص بپوشد...و چه لباسی کثیف تر و آلوده تر و برای از تن در آوردن مستحق تر از لباس غرور! لباس مستی غرور!....همان غرور جرکی که بازی مشمیز کننده انگشتان من با آدامسهای چسبیده را در نظرم یک فعالیت اندیشه ورزانه!‌ جلوه می داد و نمی گذاشت خجالت همسرم و توهین آمیز بودن رفتارم را بفهمم!‌ با آن همه که نو بودم!‌ چقدر در بد مستی غرور کهنه کار بودم!

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی