حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

انسانیت در بازتاب چشمان سگ

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۱ ق.ظ

باز هم رومن گاری  مرا تیکه پاره کرد....با سگ سفید!

کاش در روزگار او بودم یا به روزگار من می رسید مرتیکه خودش را کشت! نمی بخشمش...شاید می ماند و من می دویدم تا چشمانش را برای این رمان ببوسم! برای شادی روحش باید حالا کاری بکنم که نمی دانم چیست! مثلا فاتحه بخوانم می رسد

می خواستم گریه کنم اما اتفاقی که افتاد بالاتر بود...توی آبگیری فرو رفته پیدا کردم خودم را که هر چه بیشتر تامل می کردم عمقش بیشتر می شد....

چه کسی در روزگاری که همه چیز به پز و تز تبدیل شده! هیچ معصومیتی برای هیچ نسل و نژادی از انسان در هیچ سن و جنسی باقی نمانده....البته حالا نه به این شوری .....اصلاح می کنم: ته مانده معصومیتی که برای زنان ساده و نجیب عاشق و روستاییان مستضعف و کودکان بی خبر از همه جا باقی مانده کفاف ادای این رسالت سنگین را نمی کند! رسالت سنگین فریاد کردن برای بیدار کردن وجدانها!

جمله ام را تمام کنم: چه کسی در چنین شرایطی می تواند بار چنین پیامبری انسانی ای را بر دوش یک سگ بگذارد! زهی رسالت و زهی رسول که خوب از پس ادای کار بر آمده اند....چه کسی می تواند با بکارگیری شخص و شخصیت خودش با تمام زوایا و همسرش با تمام ویژگی ها توی رمانی که نبی و رسول  منذر و مبشر و منجی اش یک سگ است! این همه جانفشانی در راه برابری و برادری و آزادی بکند! بدون این که شهید وار در این راه خون قرمز بدن جسمانی اش را ریخته باشد؟

بگویند که نوشته ها کاری نمی کنند ....اما به شرف تمام جنبندگان زمین قسم که اگر تا بحال نکرده اند خدای من کریم تر از این است که دنیایی بر فراز این دنیای دون بنا نکند که در آن نوشته ها کارهایی می کنند که بلدوزرها و لودرها و آن یکی وسایل برج سازی ها که اسمشان یادم رفت! نکرده باشند!

آه از رمان سگ سفید که از دریچه چشمهای یک سگ! خون بر بشریت گریست!

هیچ کس این همه مرا تحت تاثیر قرار نداده بود!

..............................................................................

روزی رفتم آن را بخرم و به نظرم آمد لابد قصه ای از زاویه دید سگی است  و من هم که سگها را دوست نداشته ام و ....رها کردم!

ولی حالا که از سر یاد گرفتن فن به آن مراجعه کردم ....فنون من را درنوردید...مرتیکه هیچ برام نذاشت!

حالااااا البته به جز همان چیزی که ترجیح می دهم به سبک خودش اسمش را ریشه های آسمان بگذارم...

اصلش شاید قضای آسمان بود که مردی از مادری یهودی و پدری احتمالا روس یا لهستانی به حال زار یتیمی واگذاشته شده در چنگال عشق مادری گیر کند و خونش از سستی ها حجامت شود از راه همین چنگال فرو رفته توی گوشتش و بعد خلبان فداکار هواپیمایی برای فرانسه بشود دنیا را از آن بالا از محل حدوث جنگهای جهانی به ریه هایش فرو ببرد....با زن برهنه بنگی دور آتش بچرخد و عقد کند! جذام او را از عشقش جدا کند....سر از سفارت خانه ها در بیاورد با کبوترش به سازمان ملل حمله کند! حمله ای که اصحاب فیل به کعبه نکردند! سوار ماشین مصونیت سیاسی طلا قاچاق کند به ریشخند آرمانهایی که جوانهای قدیم دنبال می کردند و به سلامتی آرمانهای اومانیستی جوانان جدید

این همه زخم بخورد این همه زخم بزند عدالت طلبی را در هر هیجانش این طور وصف کند : " باز هم کشتن مشتی آدم "

در آمریکا درگیر مبارزات سیاهان بشود آن هم از طریق زن دلربایش سیبرگ....در فرانسه دیوار نویسی برای کل جهان بکند همراه دوست وکیلی که اسمش هم در کتاب با احتیاط "ب" خوانده می شود و به جای تمام کسانی که آتش می زنند همه مشکلات ریز و درشت همه مردم جهان را روی دیوار بنویسد

وبعد از همه اینها ته کشیده از امیدش به انسانیت...برابری و برادری

ته یک کوچه بن بست تو را با سگش روبرو کند....

سگی که به اسم مبارزه خواسته بودند آتشش بزنند چون دیگر خودسوزی های برادران آرمان طلب احساسات کسی را بر نمی انگیخت و حتی سیبرگ آرمان طلب حاضر نشده بود برای توقف جنگ ویتنام ...همین سگی را که خودشان نمی دانستند چطوری راحتش کنند.... بدهد!

این سگ از راه آموزشش برای حمله به سیاهان به جهان داستان وارد می شود....این سگ را با بستنش کنار بچه یک سیاه و بعد غذا دادنش از دست سیاه رفع تربیت نژاد پرستی می کنند ازش ...

اما قطعه آخر بی نظیر است دهندگان جوایز تمام دنیا خیلی خرند که بزرگترین جایزه ادبی جهان را به این رمان ندادند....

سگ بیچاره بی اختیار از روی تعلیماتی که رام کننده سیاه پوست  کینه ای داستان به او داده پاچه ی همین رومن گاری وارد داستان شده ما را می گیرد و او را روانه بیمارستان می کند و بعد ...

این سگ بعد که از بیچارگی و درماندگی بدون نیاز به داشتن وجدانی که متظاهرانه و به سبک آمریکایی بخواهی آن  را فعال نشان دهی و الکی بگویی ما مقصریم!!!!!!

آره سگ به سگیت وفاداری خودش کیلومترها بدود تا دم منزل رومن گاری که مدتها با او وفادارانه دوست بوده و این بار از سر تسلیم به تعالیم ش او را لت و پار کرده است ......دور خودش بچرخد و بدون این که زخمی برداشته باشد جان بدهد!

آه از آدمیت که سخت جانی سگ ها را هم تاب مقابله با ابعاد جهنمی آن نیست!

چه کسی می توانست زخمهای عمیق بشری را از راه آن چه به روز این سگ می آید به قلب من وارد کند؟؟؟؟

-----------

می دانم بد نوشتم و کسی پس خواندنش بر نمی آِد

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی