حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

امیدواری های استراتژیک

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ق.ظ

پسر کوچولوی شیرینم توی تب می سوزد. حتی المقدور توی سکوت با درد و تبش می سوزد و می سازد....خیلی که سختش می شود و جانش به لبش می رسد  بیدار می شود و با گریه های مودبانه ی کم صدا به من التماس می کند...مامانی...مامانی....خوبم کن!گریه های اشک دارش اصلا مزاحم خواب کسی نیست. صدای گریه اش هم مثل خودش خوشمزه است.

آخرین سهمیه پروفنی را که  دیشب تصادفی توی یخچال پیدا کردم به زور به خوردش داده ام و تن داغ و امیدوارش را سپرده ام به کسی و آمده ام مثلا سر کار! خیلی هم بی خیال نیستم چون از راه دور به صورت نیابتی هر از گاهی پاشویه ای سفارش می کنم بکنندش...این  قسمت از مادری را که حواله شیرین ترین بچه ام می کنم، گوگلم را راه می اندازم تا ببینم برای جهان چه کار می کنم. قبل از آن برای خودم چند قطعه اندوه از توی دبه ی عشق مادرانه بر میدارم می گذارم کنار بشقاب. همان بشقابی که روزی امروزم تویش دانلود می شود!

توی بشقاب امروز چند تکه سوخاری داغ هم داریم: شانزده  هزار و  خورده ای قیمت دلار

بیست و سه روز تا شروع تحریمهای فلج کننده علیه ایران

و سر در گمی در مورد این که باید بیشتر از همه به چه چیز فکر کنم؟ بدهی هایم، ارباب رجوعم، نوشتنی های دیر شده ام، بچه ام، آینده؟ گذشته؟ 

این وسط ایمانم را لابلای پرونده های روی میز یا شاید زیر فرش روزمره و حتی خدای نکرده شاید توی خیابان گم کرده ام....

اما خدا را شکر می دانم که امیدواری های استراتژیکی مثل گنج گوشه روحم دفن شده اند که قبل از آبان باید پیدایشان کنم! قبل از آبان باید هم بندی های هم وطنم را هم پیدا کنم و با هم حداقل یک شعاری چیزی بدهیم که دهنمان گرم شود....مثلا همه با هم راه بیافتیم توی خیابان و بگوییم : نترسید نترسید ما همه با هم هستیم!

حالا درست است که بعضی ها با ما نبوده اند و هر کاری از دستشان بر می آمده کرده اند که سیستم خودش پدر خودش را در بیاورد تا برای خارجی ها کار خیلی سخت و زمان گیر نباشد اما احتمالا ما همه با هم هستیم! به احتمال زیاد...و امیدواری های استراتژیک ! از آنها هم نباید غافل شد!

و اما آن امیدواری های استراتژیک چیستند؟

همان طور که از قبل قصه اش را برای خودم تعریف کرده بودم و خودم تائید کرده بودم که خودم عجب حکیمی هستم که همه چیز را فهمیده ام به طور خلاصه امیدواری های استراتژیک بنده عبارتند از:

از آنجا که ما صد سال است به واسطه نفت همه چیزهای سیاه مدرنیسم را جذب کرده ایم و همه چیزهای سفید خودمان و حتی سفیدی های موجود در مدرنیسم را هم دور انداخته ایم ...الا و لابد باید خونمان را عوض کنند( خونمان هم سیاه شده)

کسی غیر از خودمان هم نمی تواند این کار را بکند...یعنی درستش این است که کسی غیر از خودمان انگیزه ای برای این کار ندارد. 

پس آبانماه با صفر شدن صادرات نفت دو راه داریم یا این که از گرسنگی بمیریم یا این که برگردیم به صد سال قبل و سر زمینهای آبا اجدادیمان کشت و کار کنیم.

کشت و کار گیاهان دارویی هم خیلی اولویت دارد البته!

چون مریض کم نداشتیم از این به بعد بیشتر هم داریم و تحریم نمی گذارد دارویی داشته باشیم.

نفت در برابر غذا  و دارو را هم که حرفش را نزنید!

خلاصه و مفیدش شد کشت و کار گیاهان دارویی! و در اشل نویسندگی هم نوشتن در این باره

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی