حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

بالاهای ولی عصر می اندیشم

يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۵ ب.ظ

بالاهای ولی عصر ماوایی دارم که اول بار برای دندان دخترم آنجا را سراغ کردم.

بالاهای ولی عصر که توقع نداشتم جز چیزهایی که وظیفه مندانه باید حرصشان را بخورم ببینم چه چیزها دیدم.

توی مطب دندان پزشکی پاک و پیراسته ی دکتر حسینیان ! یک اتاق انتظار مبله شده  دارد با پذیرایی به صرف چای و نسکافه و تلوزیونی که همیشه شبکه پویایش روشن است و نقاشی ها و دل نوشته های بچه ها به دیوارهایش در یک تابلوی مرتب قرار دارد. و یک اتاق بازی پر و پیمان که مطب دندانپزشکی را از "شهربازی"  نزد بچه های من گرامی تر کرده است و این که مزد صبری را که  می کند بچه ات موقع کار کردن روی دندانش ، نقد نقد با یک اسباب بازی می دهند که لذت انتخاب کردنش هم با خود بچه است و بعد هم بادکنک ! بچه من که دهنش را باز نمی کرد...حالا مدام سراغ دندان پزشکی را می گیرد.

اما مهم نیست...مهم این است که چند روز پیش کنار میز پذیرایی این مطب رویایی یک میز دیدم چیده شده از نذری کتاب!

حضرت عباسی کتابهای بسیار بسیار اشتها برانگیزی درباره حسین آنجا نذری گذاشته بودند که یکیشان را دارم می خوانم و خدا شاهد است من رمان خوان هیچ رمانی را به این اشتها نخوانده ام....دارم درباره حر می خوانم...درباره آن چند روزی که حر را از نو نوشت از نو سرشت از نو آفرید...دارم به امکان حر شدن خودم برخورد می کنم! مثل موجهای ناشکیب خنکی که به صخره های لجن گرفته ساحلی برخورد می کنند...

دارم با کتاب گران سنگ داود غفار زادگان یک سفر به زیارت چشمان حسین می روم....دارم درباره مردی که خدا می خواست او را کشته ببیند اوراق تاریخ را زیر و رو می کنم و لابلای امواج اندوه و حق زیر و رو می شوم....زیر و رو شدن هایی که به من امکان می دهند حدودا تقریبا یک کمی یواشکی به از نو نوشته شدن و از نو سرشته شدن و از نو آفریده شدن....گفتم که یواشکی ....نم نم ...کورمال کورمال....می اندیشم!

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی