حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

آخرین مطالب

روزنوشت13971017

دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۴۹ ق.ظ

صبح: از خانه بیرون زدنی کاسب سالخورده به رهگذر احوالپرس گفت: بیا برادر اینو بدیم بالا...اشاره اش به کرکره های قدیمی و زنگزده مغازه اش بود...کاپشن سبز جیغی تنش بود برادر!  می آمد کمک اما گفت خبری نیست خودتو اذیت نکن!

توی اداره هر از گاهی میان کارهایم با نفسهای عمیقی که میکشم می آیم سراغ رمانم و هر ازگاهی به جای هر یک کلمه که میایم توی قصه تعبیه کنم می روم یک پاراگراف روی طرحش چیزهایی تعبیه می کنم ...از قصه ترسیده ام و از ماجراها و آدمهایش هم...برای همین است که هی به خودم می پیچم و می خواهم همه شخصیتهای ریز و درشت قصه را بردارم بیاورم جلسه یکی یکی از نظر بگذرانمشان و ببینم چه می گویند و توی هر موقعیت چه کاری ازشان سر می زند..مباد که ازشان غافل بشوم و بیکار بمانند وباز بگویند که شخصیتها را نساخته ای....

وقتی خیلی موفق می شوم توی فکرهایم عمیق بشوم و وقتی این ایده آرت کوین دارد سعیش را می کند که معماهای قصه من را به زیبایی رنگ کند کیفور می شوم و پا می شوم بیرون را از طبقه سوم از همان جایی که توی اداره نشسته ام نگاه می کنم و به خودم می گویم:

خدیجه جامعه تو را به این بالا کشانده است نه برای بیهودگی و بیهوده خندی...بنویس شاید ارزش زحمتها ی جامعه را داشت نوشته ات...

 و همین جوریها کیفور کرده ام خودم را و انرژی گرفته ام وبرای نوشتن شارژ شده ام و به محض این که دستم از شنیدن اخبار و شستن ظرف و پختن شام فارغ شد آمده ام دنبال لپ تاپ. انگار کلا خبری نبوده است. از صبح تا حالا...خبری هم نبوده الا این که زلزله زده مردم را  همان جاهایی را که پارسال هفت ریشتر لرزاند ....خبری نیست الا اینکه در تعقیب و گریز همکار هستیم که برویم ختم بابایش و رخ نمی دهد

خبری نیست الا اینکه شمخانی گفته  ما مجبور به مذاکره با آمریکا نیستیم...خبر همینهاست دیگر...

 

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی