حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

آخرین مطالب

روزنوشت۹۷۱۰۱۶

دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷، ۱۲:۴۵ ق.ظ

امروز از سر اذان بیدارم اما انگیزه هست شکر خدا برای این که بخندم و فعالیت کنم. اولش این که خواب را خواستم با طناب زدن بپرانم...که صدایی آمد نکن نکن..ناظر بر این که خواب کودکان را آشفته نکنم!

باقیمانده لطف و محبت همسر در مورد فاطمه را کیسه کیسه کردیم و گذاشتیم ببرد مدرسه ..بعد از اینکه با سرعت بین حمام و دستشویی و آشپزخانه خودم و سه تا بچه ها و غیره را حمل و نقل کردم و جلوی باریدن باران توی رختخواب بچه ها را گرفتم و راهی مدرسه کردم فاطمه را و خودم را راهی سر کار.. و نم نمی از فیض بارید و دیدن هوای هنوز سرخ و آبی دیماهی با اینکه دیگر بعد از برف بازی روز جمعه در حاشیه اتوبانهای بالاشهر برای ما هیچ  گنج نهفته ای در آستین نداشت...واداشت به ذوق بیایم ..به ذوق بیایم  از ایتکه مثل پارسال دود گرفته و مه آگین نیست و این که روزهایی که دارند سرازیرمان می کنند به سوی چهلمین سالگرد انقلاب می توانند آبستن امیدهایی باشند امید به این که لاشخورهای این انقلاب مسموم بشوند از پاکی هوا و بارانی آسمان

سرکار هم دو سه تا کار را با تمرکزی کمتر از دیروز و با فضولی بیجا در اموراتی که به من مربوط نبود طی می کردم که رئیس صدایم کرد و با بغض و اشک خبر داد پدر خانم همکارمان فوت کرد...یک سالی بود توی حول و ولا بود ...یک سالی بود توی احتضار بود انگار و این که نخواسته کسی بداند و این که من چون خانم هستم و با او ممکن است رفیق تر باشم بعد از ساعت کار زنگی بزنم و سوالی بکنم در مورد این که آیا کاری از دست ما بر می آید و اینها و اینکه من هم بعد از کار و کلاس موسیقی فاطمه و فتانگی نواها و آهنگهایی که قرار شد بزنیم نتوانستم و نرسیدم کاری بکتم ..خصوصا که رفتنمان به کلاس باعث گریه های بسیار و گریه خواب شدن علی و جواد و سپس بیدار شدنشان به گریه ها و بهانه های شدیدتر شده بود.+...

بعد که به زور آرامش نسبی را حاکم کردم درحالی که به بی مهارتی خودم در آرام نگه داشتن سه بچه غش غش می خندیدم ..البته از درون و شام گذاشتم....جوجه چینی مثلا و سریال بانوی عمارت را با همسرم به خاطر دیالوگهای زیبا و کار شده اش تحسین کردیم و البته از پیرنگش ایراداتی گرفتیم .... و البته اوک نیو را به حاطر زپرتی بودن بی حد و حصرش شماتت کردیم و بعد بر مردم فسوس کردیم که چرا  آن یکی را نمی بینند و این یکی را آره....

دیگر اخبار بود که خبرنگاری با بد دفاع کردن از بودجه و کسانی که حسام الدین آشنا بهشان توی دانشگاه تهران تاخته بود به من جای خالی آمنه سادات ذبیحی را حالی کرد. گفت به موضوعات فرعی نپردازیم....دستت درد نکند خبرنگار نصیحت گو چطور به این نتیجه رسیدی که آنچه آشنا گفت و ناجوانمردانه به جامعه المصطفی تازید این میان...حرفهای فرعی بود! دستت درد نکند با این دفاع احمقانه ای که کردی...راه گل زدن آشنا را خیلی خیلی بازترکردی...باختیم توی این مورد و مخاطبان آشنا فهمیدند که این مملکت را مافیای نظامی گری دارد می چرخاند وفدرت را او و ثروت را او دست دارد آن هم در این وانفسای قحطی و غللاتی....تو هم میخ دیگری به تابوت این بدن تبدار انداختی و رو به قبله تر ش کردی!

این دستخوش من باشد که بدانم تالیف درست داستان یک خبر چه هنر مهمی است!

هنوز هم انرژی مانده بود و فکر هم از راه غیب رسید که بهتر است اول خانه را رفت و روب کنم و بعد ظرفها را بشورم ...کوششی هم برای تمرینهای فاطمه در مورد سنتور کردم که موفقیت آمیز نبود ....اما خودم خوشم آمد که وقتی دوباره یکی از آن بحرانهای فریاد همگانی توی خانه راه افتاد من هم به جمع فریاد زنان نپیوستم و همسر محترم هم خدا لطف کرد و همراه شد و فریاد زنان دلبند را بغل درمانی کردیم!‌یکی را من بغل گرفتم و یکی را هم همسر و آن سومی هم خودش آرام شد! وای به حال سه قلو دارها!

پسر نه گلم شلوار ش را نمی پوشد و من را حرص می دهد! و می گوید بنویس! دوستت دارم!

آن دلبند ته تاقاری چادر من را سر کرده و آمده کنار لپ تاپم بیتوته کرده و یه تا عروسک را همراه خودش دارد می خواباند و خیلی آرام با صدای نجوا دارد بهشان می گوید عزیز دلم دوستت دارم...دلبند وسطی هنوز دارد با تیرو تفنگ و نبرد در میان بالشها و پتویش می لولد تقصیری ندارد جدیدترین اسباب بازیش تفنگش است و من دارم به این فکر می کنم که توی طرح رمانم آیا آرت کوین به خوبی جا می افتد یا نه

ایده اش بر اثر زور زدن و با آمپول فشار زایمان طبیعی شد!‌ زور زدن پیرامون این که در این دوره زمانه که همه چیز پول است و پول همه چیز است آشی را که ژرمینال برای مخاطب بارگذاشته با چه ادویه ای اشتها برانگیز و خوش بو و برنگ کنم

بعد از زایمان زورکی طبیعی این ایده بر آن شدم که از آن مراقبت کنم که دچار حملات منتقدان این کاره نشود و دلزدگی های موارد مشابه را هم به بار نیاورد برای همین قرار شد موضوع آرت کوین آرتی فکتهای بشری ای باشد که با مدرنیته سر ناهمسازی دارند

مثل طبابت سنتی مثل سمینار شرکت کردن مثل خدمات ترجمه و خق تالیف کتابها...آرت کوین راهی برای نمره دادن به آثار هنری و به آثار معنوی مثلا به فلان شعر به فلان نماز به فلان حرکت ایثارگرانه در راه آزادی انسانهای یمنی و میانماری و غیره.. اعتبار دادن و اعتبار ها توی کامیونیتی ای از اعضا قابل مصرف است و کنگره پنهانی اینجا را دارد شارژ می کند  و آنها فکر می کنند که بودنشان دارد گهر افشانی می کند

قرار شد در سمینار تد چند جای معتبر مثل دیزنی و فورد و بیل گیتس و ... از اعضای این کامیونیتی باشند و قرار شد عضویت در این کامیونیتی مقررات داشته باشد و براای افراد اعتبار سنجی ای در کار باشد و خلاصه هدف این است که خواننده کمی درگیر فصه بشود!

 

امید است که این آرت کوین هم وقتی حقیقتش بر ملا می شود خودش گواهی باشد بر صحت اگزیستانسیالیستی ایده زن و زمین!

 

 

 

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی