حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۲
مرداد

می گویند کتاب غذای روح است و روزی با خداوند  فلذا رزق روح من در این چند وقته:

آناکارنینا بهار 95

سووشون اردیبهشت 95

جشن حنابندان بهمن 94

من زنده ام مرداد 95

آن 23 نفر مرداد 95

1984 مرداد 95

قمارباز دی 94

ردپای آتش تیر 95

چشمها و گوشهای شاه مرداد 95

خداحافظ گاری کوپر مرداد 95

  • خدیجه آقایی
۱۷
مرداد

روزی پسردایی گفت از هر چیز که بوی گند ایدئولوژی می دهد بیزارم ، همزمان دود از کله من بلند شد که واای دایی زاده های من لامذهب شده اند، خب من آن روز ایدئولوژی را ابر مجموعه دین می دانستم . و می خواستم در مقابلش در آیم که از ایدئولوژی گریزی نیست چندان که از فلسفه هم گریزی نیست که لامذهبی هم مذهبی است و شک هم نظام فلسفی ای است.

اما وقتی این واژه را در دستان روغنی کارگران چپ دیدم و در آنچه مارکس با آن می خواست جهان را تکان دهد و نازی ها و کمونیست ها را در کار این واژه دیدم...به این معنای سفید رنگهای دیگری هم افزودم .

تا اینکه دو روز پیش دختر دایی 1984 را دستم داد و خدا می داند که طی دو سه روز چه به روز من آمد ، خودم و عقایدم و زبانم و انگاره هایم توی یک ماشین رخت شویی به مدت تاریخ اندیشه بشری با دمای بالا چرخیدیم و سیاهی پس دادیم.. با این کتاب هم به لحاظ فلسفی به من سخت گذشت که کتاب عمیقا چالشهای فلسفی را به میدان می آورد....آیا واقعیت بیرون از ماست و عینی یا در ذهن است ؟ آیا گذشته وجود دارد؟ آیا گذشته تغییر پذیر است؟ ...می فهمم چرا ولی نمی فهمم چگونه.....و هم به لحاظ عاطفی....سخن از عذابی بود که بر انسان فرود می آید تا با آن فراچنگ سلطه وران در آید سلطه ای عمیق....سلطه بر اندیشه و سلطه بر عشق ...سلطه ی نه یک فرد و نه یک جمع که سلطه ی یک ایدئولوژی

..خب اگر در خانه دایی ایدئولوژی بوی جهنم هم بدهد حق است جورج اورول خوب  جهنم زمینی ای را که ایدئولوژی می تواند درست کند توصیف کرده است.عجبا که آیه های عذاب ذر 1984 شبیه آیه های عذاب در جهنم قرآن بود!

در 1984 نظام توتالیتر شامل مجموعه ای از افراد است که همگی با هم تشکیل یک ایدئولوژی را می دهند و تاب اینکه کسی به آن ایمان درونی نداشته باشد و حتی ناخودآگاه یکی از عضله هایش تیکی ناهمگون بر خلاف آن ایده بزند را هم نمی آورند . پس جهنمی در وزارت عشق هست که افراد را از درون مومن می کند و سپس مغزشان را در یک روز معمولی در هوای آزاد متلاشی می کند

پیشتر بهشت زمینی تلخ و دل به هم زن آلدوس هاکسلی که در روزگار نیامده بنا شده بود را با کتاب "دنیای متهور نو" سیاحت کرده بودم و حالا داشتم با جرج اورول در بحبوحه جحیم سیر می کردم، به من آب بپاشید که مغزم جوشید!

خوب یک زن خانه داری اگر مثل من قبلش وصف زندان الرشید بغداد را در کتابی واقعی از یک زندانی واقعی شنیده باشد،برای ورود به زندانهای وزارت عشق آمادگی دارد. و همزمان مقایسه عامیانه و جالبی بین دو زندانی می کند ، معصومه آباد و وینستون اسمیت. 

هر دو را خیلی خیلی غافلگیرانه گرفتند.

زمان در مدت اسارت از هر دو دور نگه داشته شد.

یکی را به سیاهی و آن دیگری را به روشنایی فرو کردند.

اما یکی همه تن تسلیم و آن دیگری نه.

اعتصاب غذا راهی بود که شجاعت و تدبیر و زمانبندی دقیق را همزمان می خواست و همه اینها را خدا بله شخص خدا به مومنانش در آن ظلمات هدیه کرد. اما این ور مومنی نبود و خدا کنار ایستاده بود و جایش مستکبرانی که تمام قد جلوی خدا ایستاده بودند همه کاره بودند ، پس یارای مبارزه نماند.... اما چیزی که خیلی ضایع است این است که تو و قهرمان کتاب دو نفری گرفتار چالشی جدی با حقیقت باشید او سرگیجه و شکنجه اش از این باشد که قدرت کنار گذاشتن حقیقت را ندارد و تو گرفتار این وسواس که نکند من هم با دو گانه باوری همه ناجوریهای سیستم را از کودکی هضم کرده ام؟؟؟؟

خلاصه اینکه 1984 را کتاب مقدسی می توان دانست که با خواندن آن از رخت هر نوع فرقه گرایی که چه عرض کنم از رخت هر نوع گرایشی و ایمانی می توان به در آمد

  • خدیجه آقایی
۰۵
مرداد

صبح بیست و سوم ماه مبارک خوابی به من بشارت کتابی پر شور و نورانی داد. خواب سر ظهر همان روز تعبیر شد "رد پای آتش" داستان مستند بلندی بود که سید جمال الدین اسدآبادی همه کاره اش بود، همان صفحه اول سید در مجلس وعظی توی مصر به من حالی کرده بود که اندیشه و عمل چه نسبتی دارند و اگر همین طوری مذبذب بمانم و اندیشه را به عمل محکم نکنم و عمل را به اندیشه مصوب، باید بروم با خائضین کشک بسابم این شور در سرم بود تا اینکه

 دیشب سحر که عوض اینکه از غصه نجاتم بدهند به دست معصومه آباد و خاطراتش در کتاب "من زنده ام" به یک فروند غصه چهل جزء مبتلا شدم که سخت گرامیش می دارم  و شور یک دلشوره قدیمی از جنس اراده در دلم به پا شد. و این شور به دلم افتاد، همانطور که گاهی خدا شور ایمان را به دل آدمها می اندازد...معصومه آباد و یارانش در زندان مقاومت کردند و نشکستند اگر کسی بخواهد این ها را به زبان اثباتی بگوید چیزی ندارد که بگوید چون کار آنها اساسا سلبی بوده است ...ماجرا از این قرار است که قهرمانهایی که تا حالا می شناختم در کارهای اثباتی گل کرده بودند اما امروز روزی است که باید کارهای سلبی را برای انفعالات درست در مقابل افعال نادرست زمانه آموخت.

به کسی گفتم نه این است که کشاورزی چاره ماست؟ نگفت نه اما گفت نمی توانیم ...بازار و سرمایه داری اقتضائات خودش را به ما تحمیل می کند ابزارش هم اوضاع به هم ریخته پولی است. البته اوضاع اتفاقا به هم نریخته و منسجم پولی است، امروزه جریان امور مالی در جهان مثل جریان خون در رگهای یک پیکره است و بازار قلب آن پیکر و ما حتی اگر سلولهای کم اهمیت ناخن انگشت کوچک پای این پیکر هم باشیم زیست مستقل نمی توانیم داشت و آرزوی من این بود که ما سلولهای مغز استخوانمان را به مدد کشاورزی به کار گیریم تا بتوانیم از بند ناف جهان بریده شویم ...بریده شویم که بتوانیم زندگی مستقل داشته باشیم که بتوانیم متولد شویم...و الا هویت ایمانی بی هویت ایمانی و الا امام زمان بی امام زمان و الا مبارزه با طاغوت مستکبر بی مبارزه....

کاش می توانستم از جایی شروع کنم و همه چیز در نطفه یک "شور" باقی نمی ماند!

  • خدیجه آقایی
۰۵
مرداد

قرار گذاشتم هر چند که دیر شده است تاملات و دلایلم را برای رفتن  و یا نرفتن ردیف کنم که بعدها حداقل برای خودم جوابی داشته باشم  و اگر هم خواستم مشورت کنم با کسی بتوانم منسجم کنم افکارم را. اما دوست دارم آنچه واقع می شود خیر را برای من رقم بزند به گرداننده امور و احوال این حاجت را عرضه کرده ام!

بروم: شاید مقدر بوده که بین من و بچه ها فاصله ای بیافتد تا هم من مامان بهتری بشو م و هم آنها بچه های مسئول تری

بروم: خودم دارم بی انضباط تنبل عصبی پر خور و در یک کلام فربه از نفسانیات بار می آیم بس که در این خانه آزادم و اگر بروم انضباطی به من و اموراتم تحمیل می شود که از آن امید خیر برای نفس خودم هست.

بروم: این شغلی که از راه بی گمان پیدا کردم چیزی بود که همیشه معترف بودم مطمئن ترین راه برای کسب است

بروم: که از گردش ایام در خانه هیچ برای خودم و آرمانهایم پس انداز نمی کنم و این هجرت شروعی می تواند باشد چرا که خودش حرکتی است.

بروم: از این ستون به آن ستون فرج است، نرم نرمک می شود کاری کرد که نه سیخ بسوزد و نه کباب و آدم به یک زن فقط خانه دار تبدیل نشود.

بروم: دستم برای کمک به امثال شقایق و حتی پدر، این طوری بازتر است!

نروم: الانشم فاطمه کم با کسی راه میاد علی اصلا توی دستم نیست و مشکلاتش به اون جند روز که بیمارستان بودم نسبت داده میشه

نروم: پولها راه خودشان را می روند و روزی انسان هم راه خودش را. فی المثل اگر ماهی شندرغاز من بیاورم به خانه از آنجا که معادله روزی ربطی به این حرفها ندارد تنها راه جدیدی برای خروج پول پیدا خواهد شد و نگرانی عمده این است که این خروجی از خانه من با خودش دلهایی را ببرد که قاسمیان گفت دل انسان دنبال مالش می رود!

نروم: این همان نفت خواری ای است که از آن بیزار بودم و این مالی است که حلالش نمی دانستم .

نروم: که فسیل خواهم شد، مستحیل خواهم شد، این روزها اگر با آزادیم گاهی رمانی می خوانم و در جمعهایی سیگار اندیشه دود می کنم ، در روزهای بعد از این نخواهم توانست! که کارمندی انسان را اسیر می کند!

نروم:مادرم سن من که بود خیلی سر حال تر از من بود سه بار اتاق عمل نرفته بود، لگن کج و کوله نداشت با این حال فقط هجده بهار از عمرش مانده بود...پس اگز خوش بینانه اش هجده تا مانده باشد کارهای مهمتری نیست که بخواهم انجام دهم؟

نروم: دستم برای کمک به اطرافیان وقتی بازتر است که کارمند نباشم، خیلی ها هستند که کمک من به دردشان خواهد خورد

نروم: بنشینم و از این گوهرهایی که فقط سه تایش را برداشتم بیشتر بردارم، جیبهایم هر چه گهربار تر باشند ، متانت و وقار م بیشتر خواهد بود، من با یک پیش بینی خوش بینانه دو تا دیگر می توانم بردارم.....آن طرف مرز پشیمان خواهم بود اگر بر نداشته باشم!

  • خدیجه آقایی