حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

حقیقتی را درباره خودم فهمیدم: به بعضی تلخی های جهان کاملا سلیقه ای و از روی شاکله ی جاه طلبانه ی وجودم، بیشتر از بعضی دیگر واکنش می دهم. 

در حالی که بیشتر آدمهایی که می شناسم، غمخوارانه و اشکریزان و خون جگر دارند به زلزله کرمانشاه فکر می کنند، من به این بهانه که زلزله مقدر حق بوده از فکر کردن به ابعاد اجتماعی فاجعه سرباز زده ام. داستانکی پخش می شود که بسیار می ستایمش...کاش نویسنده آن داستانک را می شناختم.... کلمه به کلمه داستانک  را باید جرعه نوشی کرد

دیشب من و حمید ولیلا توی خواب رفتیم....زلزله که آمد....

توی این شلوغی نمی دانم دفتر مشق من پیدا خواهد شد یا نه ولی به معلمم بگوئید که من تکلیفم را نوشته بودم...نمی دانم بقیه هم تکلیفشان را انجام داده اند؟

حمید هم که قول داده بود دیگر شلوغی نکند، ساکت شد برای همیشه...

بابای ندار که ضامن نداشت تا وام بگیرد و سقف درست و حسابی بالای سرمان بزند، حالا با لودرها و با هم دلی ها سراغش آمده اند تا من و حمید و لیلا را زیر آوار در بیاورد،

لودر می دانم چیست، همان چیزی که توی شهرها خانه ها را می سازد.

مصاحبه هم کرده اند، و قول داده اند که سریع سریع سریع وام بدهند.....

هنوز هم باباهایی که وام ندارند و زلزله و لودر و همدلی به روستایشان نیامده، با گل و سنگ های تکه تکه سقفهایی درست می کنند تا بعدا مریم و حمید ولیلایشان را از زیر آوارش بیرون بکشند.

چرا من به این فکر نکرده بودم که زلزله مردمی را کشت که سلولهای مغز استخوان حیات این مملکت بودند....فقط به این دلیل که فقیر و ضعیف نگه داشته شده بودند؟

چرا من مثل قضیه روهینگیا و یمن دست پلید فقر و سیاست و دست خودمانی اجتماع را در این جنایت ندیدم و به نمازآیات و غوطه وری در اگزیستانسیال زلزله کفایت کردم؟

چون من هنوز بیرون کشیدن یک فقره حمید و لیلا و مریم را از زیر آوار، از نزدیک ندیده بودم...

و چون از بچگی مشکل دوربینی دارم.....

  • خدیجه آقایی

محضر رهبر شیعیان جهان، فرمانده کل قوای جمهوری اسلامی ایران

حضرت آیه اله خامنه ای 

سلام علیکم

چندی است که خوراک روزانه ما، ما مردم عادی، به خاطر اخبار رسمی منتشر شده از سیمای جمهوری اسلامی غم شده است. درست سر هر بخش خبری که معمولا با یکی از وعده های غذایی ما همراه است، خبر تهدید بیست ویک ملیون یمنی به مرگ، توسط قحطی و گرسنگی پخش می شود. ما باید توی چشم کودکانی موقع خوردن ناهار و شام زل بزنیم که از فرط گرسنگی جز چشم و نگاه و دنده های بیرون زده چیزی ازشان نمانده است. هیچ انسان و شبه انسانی یارای دیدن این صحنه ها را ندارد. اما درد آنجا عمیق تر می شود که پشت بند پخش مرتب این تصاویر، مستقیم از سکوت جامعه جهانی و بالاخص آمریکا صحبت می شود، ما از این تاکید تکراری گوینده های خبر و از این متنهای تکراری خبر، حقیقت بسیار تلخی را درباره نظام جمهوری اسلامی در می یابیم. نظام ما فقط چشم به راه کدخداست که حرکتی بزند و از خودش توقع هیچ خیزشی ندارد!

مگر شوخی است جان بیست و یک ملیون نفر در حالی با گرسنگی تهدید می شود که اینها و رهبرانشان از جمهوری اسلامی الهام گرفته اند.....اگر یارای ایستادن در برابر محمد بن سلمان را نداریم، حداقل از حوثی ها بخواهیم ترک مخاصمه کنند...نویسنده این نامه نه از سیاست سر در می آورد و نه از باقی مطالب....او هم مثل ملیاردها آدم دیگر یک انسان است و مادر کودکانی. نگاههایی که از صفحات تلوزیون به ما خیره می شوند، به خاطر کودکانه و معصومانه بودنشان دقیقا مثل نگاههایی است که در خانه از سوی بچه های خودمان به ما دوخته می شود....چطور بنشینیم؟

به ما بگوئید که اگر راه حل صلح آمیزی نیست،

اگر کار از دست حوثی ها خارج است

اگر محمد بن سلمان و عربستان با حرف و حرکتهای دیپلمالتیک و تحریمهای ما کوتاه نمی آِید

چطور اعلام کنیم که حاضریم چیزهایی را در راه برداشته شدن این محاصره، فدا کنیم.

چیزهایی را که  ممکن است قدری از رفاه زندگی ما را مختل کنند می پذیریم، حتی حاضریم  بخشی از امنیتمان را هم فدا کنیم...ما با دادن حججی ها این را ثابت کرده ایم،  و به جایش گردن خود را از این گناه نابخشودنی فارق می کنیم.

ما می خواهیم بیش از این در  گناه گرسنگی کشیدن بیست و یک ملیون انسان شریک نباشیم...

شما را به حضرت حق، سوگند به ما بگوئید چه کنیم...

  • خدیجه آقایی

در جهان برخی پرسشها و پاسخها وجود دارد که با خواندن آنها می توان در کنکور هستی رتبه ی خوبی گرفت:

سوال:محرم و صفر برای چیست؟

برای این که اسلام را زنده نگه دارد.

چطوری زنده نگه می دارد؟

با روضه ها و هیات و علم و کتل وترلیونها ظرف یکبار مصرف و اشکها

یمن و روهینگیا چیست؟

وظیفه ای برای غصه خوردن در طول روز به مدت ثانیه هایی با تکرار در بخشهای خبری به میزان صلاحدید نظام

و تجدید نفرت از استکبار جهانی و سکوت جهان

کدام چهان؟

همه جهان به جز خودمان

راه جلوگیری از به دست و پا افتادن مردم برای انجام حرکت؟

دولتی کردن حمایتها و سلب نیروهای مردمی و سلب وجدانهای مردمی

چرا به غم  و نفرت احتیاج داریم؟

غم و نفرتهای جهانی بهترین راه برون افکنی و موثر ترین درمان افسردگی های ناشی از مواجهه هر روزه با نابسامانی های داخلیست

به شرطی که افکار عمومی مصرف کننده این نوع عواطف جهانی متوجه ریشه مشترک آنها با مسائل تکراری و روزمره داخلی نشوند

از کجا مطمئن شویم دوز روزانه غم و نفرتمان را دریافت کرده ایم؟

هر گاه همه بخشهای خبری را سر وقت مصرف کنیم به این دوز تجویزی دست یافته ایم

غیر از آن؟

 سد اندیشه با همه مسائل کم و بیش شخصی و افسرده کننده و بعضا موضوع حجاب نداشتن ها که هم خودش به نفع نظام است و هم حرکت بر علیه اش!

چنین افکار عمومی ای نیازی به هیچ گونه بیمه تکمیلی برای حفظ بره وار و گله وار فضای عمومی و تضمین سلامت گرگهای شبان دارد؟

نه وا ل لا!

  • خدیجه آقایی

کودک، یک روح نزدیک به خدا دارد. کودک ماندن کار بزرگی است که تنها از قدیسان بر می آید.

پسرخاله گرامی، پسر دردانه ی چهار ساله اش را به خاطر تب می برد بیمارستان. و چون مادر بچه دستش به نوزاد شیرخواره بند بوده، نمی گذارند شب را پیش بچه بماند، فردا که عمه بچه می رود به او سر بزند، پرستارها می گویند: گفته باشیم بچه تون یه بار قلبش رفته! الانم با دستگاه نفس می کشه! و تا عصر هم زنده نمی مونه....

پدر بچه که این را می شنود، خودش را می رساند بالای سر بچه....اما هیهات....

وقتی برای تسلیت بهش زنگ زدم، من گریه کردم و اون به من تسلیت داد .....از زور بی حرفی بهش گفتم پیگیر باش....گفت نه....به وجدان خودشون واگذارشون کردم....

وقتی یک بچه می میرد، اونم این بچه ای که من شاهد بودم پدرش چه مادری ها که براش کرد، یک دنیا امید و آرزو می میرد...مرگ بچه ها همیشه  همه جای دنیا تلخ و دردناک...ولی نکته دار است!

این غصه که حادث میشود کل زندگی آدم از شر جدیتهای آدم بزرگانه خلاص می شود....و آدم ها وقت می کنند بچه شوند، گریه کنند و به خدا نزدیک شوند، الان فقط دارم چهره فرشته گون این طفل معصوم رو مرور می کنم، این هم یکجور روزی است....روزی...

باباش می گفت یک ملیارد هم که به من بدن دیگه برام محمدصادق نمیشه....اگر پیگیری کنم تازه با بقیه سر کج خلقی می گیرن و طلبکارتر از قبل میشن با مردم!

دلم سوخت اما قانع شدم......کاش اصلا این حرفها رو نزده بودم

  • خدیجه آقایی