حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

و ذلت شهوات خیالیه بیشتر است

شاید به خاطر هزینه ذلتشان است که  لذتشان هم، بیشتر است و  ماندگارتر...

وارد جمعی شدم  و بابت ذلتها و لذتها اخیرم، محاکمه شدم و پس از شنیدن دفاعیاتم، درشتترین سنگهایی که دم دستشان آمد را جهت رجم من به کار بردند. واجب شده بود من را ٰ از ساحت قدس خودشان به خوبی برانند! و من هنوز داشتم لذت می بردم! چرا که به جرم منافی عفتی که از شهوات خیالیه ناشی شده بود مورد سنگسار مردان درستکار درشتی واقع شده بودم!

خسته  شدند . رهایم کردتد . البته فرمودند بروم دیگر بیرون اما من به طرز نفرت انگیزی داشتم لبخند می زدم، دقیقا لبخند مورچه پررویی که بعد از رد شدن قطاری با بارش از روی تنش ، پا می شود و می گوید آخیش قولنجم شکست....

بعد از این همه که گفته بودند قصه را قربانی کردی ...شخصیت پردازیت کو....صحنه پردازیت کو....پیرنگ کو....لحن کو...سبک کو...طرحت کجاست....طرح پایانی کو ...اصلا ریالیسم جادویی کفر است اصلا از امیرخانی تقلید که نه گرته برداری کرده ای.....

در آمدم گفتم آمادگی کامل دارم که همه را بکوبم و از نو بسازم...

نگاه تلخ یکی از حضار همو که گفته بود رخوت شعر هفتصد سال است به اسم دین به این مملکت آسیب می زند و به عبارتی شر و ور هایت را بردار و برو....داشت می گفت....زرشک ...مگر ما به اندازه کافی نکوبیدیم که تو هنوز می خواهی بکوبی....

خوشحالم حتی وقتی با خاک یکسانم...این است ذلت تن به آرزوهای دور دادن که مولا گفت نکنید ولی غربی ها گفتند بکنید....چیزه یعنی رویاهاتان را دنبال ................بکنید

  • خدیجه آقایی

آنه شرلی دخترک یتیم و چشم و چراغ داری که 

آدم و عالم از دوست داشتنش عاجزند....باید امروز از اوج فلسفه ای بلند به من بخندد و بخاطر ذوق نویسنده اش در تبدیل فاجعه ی شکسته شدن جواهر...که  برای یک خانواده فقیر به معنی فروتر رفتن توی فقر و از دست دادن آزادی و زندان بود.....به یک خاطره شیرین ابدی به من بگوید:

زندگی بعضی وقتها چیزهای بی نظیری به ما میده....پرنده ها و گلها هم پول ندارن اما شادن....نفس آدم از این همه زیبایی بند میاد!

بعله ...زندگی که نه .....وقتی آدم و عالم از محبت کردن به کسی عاجزند مثل همه ما که از محبت کردن به مرضیه داشتیم عاجز می شدیم....آن نویسنده زبر دست بالایی که همه سکرها و شکر ها و شکرها را آفریده است....ورق جدیدی را رو می کند...ورق می زند زندگی را....

ابوالفضل آن ورق تازه است برای ما و جلسه فردا هم ....چیز شیرین سکر آوری ست برای من....

خدایا نامردم اگر شریکی برای شکر کردن از تو پیدا کنم...شکر وحمد وسپاس از آن توست.

خدایا نامردم در هر موسم شکر اکر نمیرم از سکر!

ببخش که این همه یبس بودم همیشه!

  • خدیجه آقایی

قدم، قصه ی دوست داشتنی اندوهبارش را فقط با واقعیتها آراسته بود. لازم نبود کسی زور بزند، اشک آدم در می آمد. توی قصه هیچ کس فوق بشر نبود. ایدئولوژی زار نمی زد . هر چه بود صفای زندگی بود. نه قدم نه صمد نه پدر مادرشان ..عجیب نبودند ...مثل همه بودند. تند وتند باردار شدن قدم، صحنه ی تعقیب و گریز اول داستان....آن چمدان...آن بچه دهاتی که تخصصش عملگی بود....هیچ حرف بالای دیپلمی زده نشد....هیچ کس صدایش را توی قصه بلند نکرد تا به خاطر چیزی شلوغ بازی در بیاورد. همه چیز آرام جریان داشت حتی اگر به بیهوشی و از حال رفتن کسی ختم می شد.

زن با بچه ها این جا و مرد با بچه های زنهای دیگر آن جا همین طور دورادور و آرام عشقشان را مز مزه می کردند و هجرانشان را می کشیدند..هر از گاهی هم تاوان با هم بودنشان را با حاملگی و زایمان و چیزهای این طوری می دادند. عجب بساطی بود!

بساط تازه و گرمی برای زندگی!

من عمیقا به عشق ایمان آوردم و به این که عشق هم روزی انسانهاست.

مطمئنم حسرتی در این زندگی  که تماما در هجران و داغ عشق تریت شده باقی نمانده است. زن و مردی که از فرار و جواب سلام ندادن و یک دوستت دارم را نتوانستن به زبان آوردن، افتاده اند توی دست اندازهای خجسته عشق...عشقی که خودش مثل خون شاهرگ بریده شده ای شره می کند توی زندگی....خونی که تمامی ندارد. نه عشقی که به زور و ضربهای بی حیا و پیچیده در این وانفسای مدرن باید دنبالش بگردی و به هزار ترفند نازش را بخری و برای محافظتش تابوت شیشه ای بخری  و باز هم ندانی عمر گل بیشتر است یا عمر این چیز شبیه عشقی که توی قلبت احساسش می کنی

آه.....

بله عشق هم مثل روزی مقدر از قبل تعیین شده. قسم می خورم زندگی قدم و صمد بدون جنگ هم از این شیرین تر نمی شد. در صلح و شکم آوردن ها و کچل شدن های عادی زندگی هم ، همین بودند که بودند، پنج تا بچه هم بیشتر گیرشان نمی آمد.

  • خدیجه آقایی

ما وجود داریم و فلسفه اگزیستانسیال به ما هم عطا شده است. این نیست که تکنولوژی اش این ور نیامده باشد!

این روزهای گرانی با سرطان بانکی که امیدوارم اشتباه فهمیده باشم(بانکها خلق پول می کنند: فقط با دادن وام! خلق پول وحشتناک)

با این همه که بازاریها نفروختند و کسادی و تورم دست به دست هم دادند ... و ایران در نهایت سه تا شش ماه دیگه هم مجبور به مذاکره میشه وووو  تازه هنوز تحریم شروع نشده و ووووو این هنوز از تایج سحر است و .....

با این همه ما هستیم و تا هستیم کسی نمی تواند بگوید نباشید.....اگزیستاسیال یعنی علی رغم خلق پول سرطانی باید آدمهای واقعی باشند که این پو لهای مجازی را با خرید ن و خوردن توی زمین میخ کوب کنند. تا اینجا فقط صد امتیاز به نفع اگزیست

بعدش جنگ هم که بشود باید امثال ابوالفضل شوهر مرضیه و امثال محسن و محمد و حتی جواد و علی کوچولو باشند تا جنگ را اداره کنند باز هم صد امتیاز به نفع اگزیست

خلاصه 

وجودٍ ممکنٍ تقریبا تصادفیٍ حتما رو به زوالٍ نا پایدارت رو عشقه! این نیز بگذرد! فراموش نکن که داری به اندازه اگزیست خودت سر در می آوری که توی همه تلخ و ترش جهان دست داری و داشته ای و خواهی داشت....

دیشب اشک توی چشمم جوشید بر کج خلقی و نا مهربانی پرستار بچه هایم که واقف شدم و بر این که تنها در بند خویش است و بر این که همه اینها تقصیر و مسئولیت مستقیمش گردن خود خود خود من است ! آه چه کسی می داند که از سماور اگزیستم چه اندوهی قل قل کرد تا چایی اراده تغییر را دم کنم!

اراده تغییر در وضعیت این سه نفری که بر همگان مسلم است مسئولیت اگزیستشان و زیستشان با من است و راه در رویی نیست. 

این که چیزی نیست ....نگاه کردم دیدم همه احساس سعادت و رضایت و رفاهی که دارم و با سر خوشی حاصله از آن، مزه تلخ افسردگی های اگزیستانسیالیستی را جارو کرده ام ریخته ام توی نیستی، چیزی نیست جز بی مسئولیتی ها و ول چرخیدن های خودم که با تکیه بر مردی و مسئولیت پذیری همسرم صورت گرفته! و من در این میان حقیقتا چه چیز کمی هستم....

این که چیزی نیست جمله ای از همین دست را مجبور شدم همین صبح اول صبحی تقدیم به همکار کاری و منظم و خوش خلقم بگویم طوری که اگزیستهای دیگر دیگ غیرتشان به جوش آمد و گفتند 

کسی راجع به خوبی حرفی نزنه!

واقعا هم وقتی وجودش را نداری و فکر می کنی اگزیستانسیالیسم یک اختراعٍ مترقیٍ غربیٍ نیست در جهانی است که ما بومی اش را نداشته ایم و نداریم ...حق نداری راجع به خوبی حرف بزنی!

می فهمم چه می گویم؟؟؟

همین قدر که بعله من خیلی بیشتر از آنکه خیالات بازیگوشم تخمین می زنند وجود دارم و مسئولیت ....لحظه به لحظه هم با بالاتر رفتن سنم به همه اینها اضافه می شود....

آهای خدیجه نصف سی و پنجمین سال رو هم سر کشیدی.... پاشو جمعش کن!

 

  • خدیجه آقایی