حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

واقعیت من

يكشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۱۸ ق.ظ

امشب خیلی رک و بی رودرواسی یک چیزی را به خودم بگویم....آن سالهای پر شر و شور دانشگاه ...من بودم و قلبهایی که منتظر یک جرقه بودند که در تور دلبری من بیافتند و من باب احتراز از خودپسندی باید بگویم در تور بغل دستی هایم می افتادند و اصلا به من کاری ....(نه راستش امواج مغشوش زیادی در محیط دریافت می شد که خبر از این می داد که کاری به من هم داشتند با اینکه من کاری به کسی نداشتم.)...  البته قلبهای دوستان در آن دوران،  خیلی دست نخورده بود و برادران محترم خیلی ببعی بودند! صاف از دامن مادرهای گرامی به دانشگاه آمده بودند و داشتند گرفتار آفتهایی مثل من و بقیه هم قطارهای آتش پاره می شدند.....اینجا برای دخترم می نویسم که فکر نکند من دست پا چلفتی بودم ها ....می توانستم خیلیهایشان را لب چشمه ها ببرم و تشنه گی ها بدهم....اما انصاف به خرج دادم و دست از آن طعمه های لذیذ برداشتم و اصلا تیر و کمان دلبری را به آتش انداختم....

این تیر و کمان دلبری که می گویم خیلی انواع و اقسام دارد ها....قشنگی و طنازی یک مدلش است....نجابت و مسجد رفتن و بعد دعای کمیل با چشم پف کرده از گریه های عارفانه ، جلوی در برادران رژه رفتن یک مدلش است....درس خواندن و در صدر لیست نمرات درخشیدن یک مدلش است...فعالیت صنفی یک مدلش است.....یک مدلش هم این است که به عنوان نفوذی بسیج بروی توی انجمن اسلامی و با آقایان بحث سیاسی بکنی !!!!

اما من نکردم....زمینه شدیدا فراهم بود...طعمه ها با پای خودشان می آمدند اصلا...نه که فکر کنی دندان گیر نبودند ها...نه....مساله اینجا بود که جای چنگ و دندان  روی گوشتشان بود....خودشان و قلبهایشان صاحاب داشتند.....فلذا غلاف کردیم.....

اما این همه اش نبود.... جای چنگ و دندان یک سلطان قوی پنجه هم روی من  و قلب گرامی ام بود که نمی گذاشت....و نمی گذارد....

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی

این همه واقعیتی است که می خواستم بنویسم از وقتی نوشتنم گرفت....اما هنوز وقتش نشده....این جنین اماده سفر زاییده شدن نیست هنوز!

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی