حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

نجات به وسیله کورتاژ

سه شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۲۷ ق.ظ

صبح اوم اومی بود، فرو رفته در خلسه ی یک حقیقت،  استخاره دادم برایم کرد مردم...که باید درست نگاه کنم از این به بعد مرادم هم اوست.

آمد که هیچ خیری در او نیست...نوشتن را گفته بود... و از درد زایمانی که این همه طول کشیده بود نجاتم داد.

باورم نمی شود خودبینی کار آدم را به جایی برساند که نفهمد کیست و اندازه اش چیست..

به برادری گفته بودم می خواهم رمان بنویسم...آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد که رک فرمود "گه بخور"

دانستم کما اینکه دانسته بودم اما در یه لایه عمیق تر به این دانسته رسیدم

که برای نوشتن حتی نه به صواب که به خطا

باید شاهد واقعیت را لخت کنی و از او بگذری ....حالا چه برای رسیدن به حقیقت و چه برای کشتن سوسوی حقیقت....لخت شو تا از طریقت بگذریم ...ما مجازیم از حقیقت بگذریم

و من حتی واقعیت را لمس هم نکرده بودم....واقعیتی را که قرار بود، در آغوش بکشم و بازی بازی لختش کنم و ازش عبور کنم

استغفرا... آمده بودم از حقیقت خرق حجاب بکنم، پرده دری کرده بودم

آمده بودم فرعون وار ...خدایی بکنم بر سر دنیایی که خودم خلق می کنم....جان کندم اما از عهده بر نیامدم...شکرخدا

کوه کنی است نوشتن ...این را باید برای شیخ یونس برکت، که مهربان بود با قلم هرزه گرد من اقرار کنم...

رفت دیگر شاید تا وقتی که حکمت مثلا اگر عمری باشد ....50 سالگی ...سراغم بیاید...

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی