حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

عرض عمر

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۸ ق.ظ

چراغها را خاموش کرده ای و جاها را انداخته ای و آخرین بهانه های تشنه ام گشنه ام دستشویی دارم را رفع و رجوع کرده ای  و شب بخیر را هم گفته ای....

اما

از اتاقتان می کشانندت به اتاقشان: قصه بگو

قصه می گویم: از مرغ بریان روی میز یک خانه شروع می کنم و پشت بام خانه را پرتاب گاه موشک فضانوردی می کنم و مادر و پدر را فضا نورد می کنم در حالی که بچه ها دارند از توی زمین جلوی خانه سیب زمینی می کنند ....حینی که بچه ها غذای دلخواهشان را می خورند، مامان و بابا پرتاب می شوند به فضا و یک سال بعد بر می گردند اما طی این یک سال فقط یک ساعت از عمر بچه ها گذشته است. بعد وصلش می کنم تجربه ی سفر در زمان  مامان و بابا را به مرد سرعتی عمو پورنگ و برای این که تلنگری به بزرگترین شنونده قصه زده باشم همین طور که کوچکترین شنونده دارد پشت سر هم تکرار می کند قصه ما به سر رسید می گویم: سفر در زمان مثل رفتن به زایشگاه و برگشتن است. پر از چیزهایی که یاد می گیری  و در عرض عمر اتفاق می افتد....طول عمر مهم نیست اگر عرضش مهم باشد!

و این می شود قصه گویی فارغ از همه ادا و اصولها بدون احتیاج به کارگاههای رمان و عناصر داستان و زاویه دید و ....

این می شود همان چیزی که نمی توانم برای خودم و برای عرض عمرم انجام بدهم.

 این روزها عرض عمرم را با شراکت جستن در غم یک دوست ضخیم می کنم....شراکتی که ادب و نزاکت این دوست نمی گذارد پی ببرم تحمیلی است و او آن را نمی خواهد. مرتب دارم از حرفهایی که من باب همدلی به او می زنم پشیمان می شوم.... و مرتب دارم در اندوه او آب تنی می کنم....بساط اشک هم به راه است خوشبختانه.....اما بیشتر دوست دارم به قلب ماجرا نزدیک بشوم...تماشای دلشکستگی مردش برایم تجربه ی سختی بود...مردها در حضور مردمان گریه نمی افتند....خودم را کشاندم تا روهینگیا و عکسهای مردان و زنان و کودکان لخت و غریب و گریان

و با همان فرمانی که داشتم دوستم را دلداری می دادم خودم را دلداری دادم این جور نمی مونه و خدا داره می بینه و درست میشه و از این حرفها

عرض عمرم را نمی دانم ضخیم تر شد یا نه ....ولی تلاشی که برای روحیه دادن به دوستم کردم خودم را روحیه دار تر کرده است . گرچه او همچنان سر صحنه تصادف نشسته است به زاری

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی