حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین

ما را از آنان قرار ده که دأبشان حنین است و دهرشان انین

حنین شوق و سوز و گداز هجران است، حکایت نی وز جدایی ها شکایت نی، حنین است،امام علی پسر امام حسین پسر امام علی به ما این کلمات را آموخت:
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ‏ الْإِرْتِیاحُ اِلَیْکَ وَ الْحَنینُ، وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَهُ وَ الْأَنینُ، جِباهُهُمْ ساجِدَهٌ لِعَظَمَتِکَ، وَ عُیُونُهُمْ ساهِرَهٌ فى‏ خِدْمَتِکَ، وَ دُمُوعُهُمْ سآئِلَهٌ مِنْ‏ خَشْیَتِکَ، وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَهٌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ اَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَهٌ مِنْ مَهابَتِکَ،
خدایا، قرار ده ما را از کسانى‏ که شیوه ‏شان در زندگى‏ شادمانى با تو و زارى به درگاه تو است و روزگارشان آه و ناله است پیشانی هاشان در برابر عظمتت به خاک‏ افتاده و دیدگان شان در خدمتت یکسره بیدار است و سرشک شان از ترس تو ریزان و دل هاشان به محبّتت آویزان و قلب هاشان از هیبتت از جا کنده شده است

شروع دوباره

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۹ ق.ظ

دیروز روز خوبی بود. از صبح ذوق رفتن به نیستان را داشتم. زمان به کندی خودش را رساند به ساعتی که از پشت میزم پا شدم و از رئیس اجازه گرفتم و زدم به دریا....بالاشهر بود خیلی بالاشهر. چرا می رفتم؟ تا کارم را بدهم ناشر ببیند....چرا کارم را با پیک نمی فرستادم؟ می خواستم خودم را هم بدهم ناشر ببیند!

نیستان سر بالایی بود. خیلی نفس گیر! محله قلندر نشینی بود. اما کسی که با او مواجه شدم قیافه معقول و موهای معمولی داشت و سفید کرده بود سر و ریش را..نشستم و نشست و گفتم کارم را جرح و تعدیل کرده ام برای همین تیزی دارد ...یا بعضی جاهایش پرداخت خوبی ندارد اما این چیزها کاش باعث نشود کنارش بگذارید...

گفت ما به داستان نه نمی گوئیم ....صف انتظار طولانی ای داریم.دو ماه حوصله کن!اما کاش قبل از این که بیایی اینجا می دادی سکته هایش را برایت بگیرند!

چیزی نیست!

روز خوبی بود. خودم را گول نمی زنم! امیدی به گل کردن بچه ضعیف و ناقص الخلقه ام ندارم...می گویند ...بگذارش کنار برای خودت باشد و بعدی ها را بزا!

روز خوبی بود چون پرتاب شدیم توی دامن حضرت عبدالعظیم...با سه حرکت!

یک علی شدیدا پارک دلش می خواست و همان دم در خانه محمد از راه رسید!

دو برق رفته بود و کرکره پارکینگ باز نمی شد که محمد ماشین را بیاورد تو!

سه تا نماز انقدری وقت مانده بود که سریع شام و آب و فاطمه را برداریم و بنشینیم توی ماشین....

آنجا نشستم و ازشان خواستم که برای این که عمرم مرتع بیهودگی ها نباشد دامنم را سبز کنند....و در تار و پودش گلهای خوش بو بتنند!

تا ادامه بشریت از بویش به راههای پر گل و ریحان کشیده بشوند...نه راههای بد

برای همین دارم اعلام می کنم که شروع تازه ا ی در راه است ایشالا!

  • خدیجه آقایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی